<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همه زندگی من , تینا و سینا</title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات تلخ و شیرین زندگی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 12:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>5 روز تا تولد تینا </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>الان که اینجا نشستم اینقده خسته ام که حال ندارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; اینقده این چند روزه بدو بدو کردم که دارم از حال میرم . عصر شنبه همسری رو به خاطر کسالتی که داشت بردم بیمارستان بستری کردم و از همون روز بدو بدو هام شروع شد ، نمیدونم چیکار داشتم که مجبور بودم صبح و بعداز ظهر هی برم بیرون و هی بیام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; تو این چند روزه هم تا میتونستم عصبانی شدم و هی سر تینا و سینا جیغ کشیدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ولی از دیروز که همسری مرخص شد ، یه خورده آروم تر شدم و کمتر عصبانی میشم . شاید دارم رعایت حال همسری رو میکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;. وقتی جیغ میکشیدم ، طفلک مادرشوهرم اینجوری &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; نیگام میکرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه همش بیخوابی داشتم یا نصفه شب بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد یا ساعت ۵ صبح بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد . حالا دیشب هم همسری باید ساعت ۱ و ۳ قرص میخورد که وقتی ساعت ۱ بیدار شدم تا نزدیکیهای ساعت ۳ بیدار بودم شاید یک ربع خوابیدم که دوباره موبایلم زنگ زد . وقتی همسری قرص ساعت ۳ رو خورد تا یکی دو ساعت دیگه هم نتونستم بخوابم . بعدش که خوابم برد و ساعت ۸ بیدار شدم ، ولی اینقده تنم درد میکرد که انگار کتکم زدن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم اینقده خوابم میاد که نگو ...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ روز دیگه مونده به تولد تینا . جشن تولد که نمیگیرم براش ولی عمه ها و زنعموش و مامان بزرگاش همه ساله چه دعوت باشن ، چه نباشن خودشون میان و هدیه هاشون  رو میدن . بنابراین مجبورم یه چیز سبکی حتی به اسم عصرانه براشون درست کنم . ولی اصلا نمیدونم چی درست کنم . خسته شدم از بس همش سالاد ماکارانی و ماکارانی و الویه و از این جور چیزا درست کردم . البته چند تا مورد رو در نظر گرفتم ولی ببینم حالا چی میشه .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما پیشنهادی ندارین ؟؟؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژله ی رنگین کمان و کیک کالباس که انشاالله ، به امید خدا حتما درست میشود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; شاید ساندویج مرغ و قارچ هم درست کردم . تصمیم داشتم دسر پان اسپانیای فرزانه جون رو هم درست کنم ، ولی نمیدونم درست کنم یا نه شاید بیخالش شدم ، یه دلم میگه پیراشکی گوشت هم درست کن . در واقع ژله و کیک کالباس ، دسر میشن ، ساندویج مرغ و پیراشکی هم عصرانه یا شام .  کیک هم باید خودم بپزم براش ، سر کار خانم خودشون دستور دادن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; دلم می خواد شیرینی عصایی هم درست کنم ، تا حالا درست نکردم ، نمیدونم میتونم خوب در بیارم بیا نه ؟ حالا اینا بسه ؟ کمه ؟ یا زیاده ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; دوست ندارم تو این هیر و ویری بریز بپاش کنم و آخرش هم چیزی درست کنم که کسی خوشش نیاد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; چقدر من خانم خوبی ام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.glitter-graphics.com/&quot; rel=nofollow&gt;&lt;IMG src=&quot;http://dl5.glitter-graphics.net/pub/549/549075jt0fjar5db.gif&quot; border=0 tagged=&quot;true&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولدش وسط هفته میشه ولی چون مامانم اینا به امید خدا آخر هفته میان ، دیشب عمه بزرگه میگفت پس ما هم همون آخر هفته واسه تولد میایم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; اینجوری بهتر شد ، بیشتر فرصت دارم . تا آخر این هفته که همسری باید استراحت کنه ، ببینم تو هفته ی بعد چی میکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام خیلی جالب بود ، از اون ملافه هایی که عکسشون رو تو ادامه ی مطلب گذاشته بودم ، ۹ نفر از اولی و ۹ نفر از دومی  و تعداد اندکی هم از هر دو تا خوششون اومده بود . بنابراین ما دو راه بیشتر نداریم ، یا اینکه چون هر دو ملافه در یک سطح هواخواه داشت ، از خیر سر اولی بگذریم و به دومی بسنده کنیم و یا اینکه چون تعداد هواخواهان مساوی بوده و برای اینکه دل کسی نشکنه ، برم ملافه ی اولی رو هم بخرم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیر سرم میخواستم تا تولدش روتختی رو آماده اش کنم ولی هنوز پشم شیشه و ملافه ی زیرش رو تهیه نکردم  در ثانی فعلا که تو این شرایط خیاطی و سرو صدا تعطیله . از طرف دیگه همون روزی که ملافه و روبالشی رو خریدم ۱۴۰۰۰ تومان ، بعد از ظهرش ۱۵ درصد تخفیف خورد و ........ شما بودین کفری نمیشدین ؟ یا من فقط اینجوری ام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دقیقه رفتم از اتاق بیرون .... دیدم چه خبره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; سینا خان کلی بریز بپاش کرده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; برم زودی مرتب کنم شاید یکی اومد خونه مون .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالا تا هفته ی دیگه حسابی مشغولم و وقت نمیکنم به کسی سر بزنم ، ولی دوشنبه واسه تولد یه آپ کوچولو داریم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خودمونیم ، اینترنت هم داروی خوبیه ها ..... حس میکنم نه تنها خستگیم در رفت بلکه خوابم هم پرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://ticker.7910.org/eng&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://ticker.7910.org/as1cecY0g410010MTA4NTc5ZHw0MjI2MjJkfG15IHRpbmEgaXM.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;A href=&quot;http://ticker.7910.org/eng&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 12:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارها و حرفهای شیرین سینا و یه نظر خواهی </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>امروز صبح یک دقیقه قبل از این که موبایل زنگ بزنه ، با سر و صدای همسری بیدار شدم . اونوقت همیشه به من میگه تو خیلی سرو صدات زیاده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; چقدر امروز دلم میخواست تا ظهر بخوابم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عادتی سینا داره که دیگه کشته منو ، هر شب وقتی برقها خاموش میشه و وقتی همه تو رختخوابشون جا به جا شدن ، میگه : مامان یه آب لخ بده  ( آب یخ ) اگه یادم بمونه که اکثرا یادم میره قبل از اینکه به اون مرحله برسیم ، لیوان آبش رو میارم بالا سرش در غیر اینصورت محاله که خودش یادش بره . تازه اگه گاهی قبل از اینکه بره تو رختخواب بهش بگم اگه آب میخوای بیا بهت بدم ، میگه صبر کن برم تو جام بعد واسم بیار &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی هم بیدار شدنهای شبش ، دیشب ، نصفه شبی پا شده میگه : مامان .... مامان .... میگم چیه ؟ میگه بیدار شدی ؟ خوب من میخوام برم دستشویی ، حالا بخواب &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; آخه قبلا  بیدارم میکرد تا دم در دستشویی همراهیش کنم ، بهش گفتم شما دیگه بزرگ شدی خودت باید بری و نباید دیگه مامان رو بیدار کنی !!! حالا بچه ام بیدارم میکنه و بعدش خودش میره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته از دستشویی اومده ، دوباره .... مامان ..... مامان .... میگم دیگه چیه ؟ میگه حالا یه آب لخ هم بهم بده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; زودی با چشم بسته بهش آب دادم و در حالی که داشت آب میخورد ، زودی هم رفتم تو رختخواب تا بیشتر خوابم نپره که بعدش مجبور بشم دو ساعت به زمین و زمان فکر کنم تا بخوابم . دوباره اومده میگه ... مامان .... میگم هااااااان ؟ میگه حالا بذار یه بوست هم بکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; قربونت برم که احساساتت وقت و بی وقت فوران میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سینا و صدرا ، شنبه ، پارک الغدیر &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG class=media id=fullSizedImage style=&quot;WIDTH: 400px; CURSOR: default; HEIGHT: 300px&quot; alt=&quot;Picture-024-1.jpg picture by tilatina&quot; src=&quot;http://i1018.photobucket.com/albums/af305/tilatina/Picture-024-1.jpg?t=1257230452&quot; GALLERYIMG=&quot;no&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهایی که تینا صبح میره مدرسه ، سینا رو ور میدارم و میرم بیرون . دیروز سینا ساعت ده بیدار شد و یه سره سی دی ورداشت که فوتبالیست ها رو ببینه . بهش گفتم اونا رو ولش کن پسرم ، برو دستشویی بیا صبحونه بخور ، میخوایم بریم بیرون . بی درنگ در جوابم گفت : چه خبره هر روز هر روز بریم بیرون ، من خسته شدم ، نمیگی من نمیتونم راه دور بیام !!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کدوم راه دور ؟ انگار پیاده میبرم میارمش !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt; دیگه با کلی وعده و وعید ساعت ۱۱ از خونه دراومدیم و تا سر کوچه مدرسه ی تینا برسیم ، تعطیل شده بودن . سینا هم گفت من با تینا میرم خونه . گفتم چه بهتر . خودم رو به سرویسش رسوندم و منتظر تینا موندم و بعدش سینا رو با تینا فرستادم خونه و رفتم که به کارام برسم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزه که میرم دنبال مانتو ، ولی دریغ !!! هر مانتویی که انتخاب میکنم یا به تنم نمیشه ، یا تو تنم خوشم نمیاد . قوربونش برم همه شون شونصد تا دکمه و شونصد تا جیب و کمربند و زیپ و بندینک بهشون آویزونه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقده دنبال مانتو چرخیدم جونم دراومد و آخرش هم واسه خودم چیزی گیر نیاوردم ولی یه مانتو واسه تینا خوشم اومد و علی رغم اینکه اصلا قصد نداشتم واسش بخرم و بیشتر دنبال یه پالتوی خوشگل بودم براش ، دیروز بردمش و وقتی پوشید ، اینقده خوشم اومده بود که واسش خریدم . نمیدونم چرا اینقده قیمتها بالا رفته ، یه مانتوی ناقابل واسمون ۴۱ هزار و پونصد تومن دراومد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; تازه پونصد تومن رو هم تخفیف نداد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; بدتر از همه  اومدیم خونه ، همسری میگه این چیه خریدین ؟ این خز چی معنی داره ؟ ...... مگه خز باید معنی هم داشته باشه ؟ بی سلیقه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا هر چی میبینم ، دلم میخواد واسه تینا بخرم . ولی نمیدونم چرا با همدیگه اصلا سر سازگاری نداریم و همیشه دعوامون میشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریشب شام املت پخته بودم ، دیشب هم نه اینکه دیر وقت اومدیم خونه ، گفتم از همه راحت تر املته . زودی گوجه ها رو خرد کردم و ریختم تو تابه که سینا خان سر رسید . میگه ببینم شام چی داریم ؟ وقتی فهمیده برگشته به من میگه : چه خبره هر شب هرشب گوجه تخم مرغ میپزی ؟ تو اصلا بلد نیستی یه شام خوشمزه بپزی ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; میگم مثلا چی ؟ میگه چه میدونم !!! مثلا ساندویجی ! پیتزایی ! لازانیایی ! اسنکی ! یه چیزی که توش پنیر پیتزا هم داشته باشه !!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; قوربون شیکمت برم من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; خوبه نمیدونستی مثلا چی وگرنه چی سفارش میدادی ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG class=media id=fullSizedImage style=&quot;WIDTH: 400px; CURSOR: default; HEIGHT: 300px&quot; alt=&quot;Picture-032-1.jpg picture by tilatina&quot; src=&quot;http://i1018.photobucket.com/albums/af305/tilatina/Picture-032-1.jpg?t=1257230276&quot; GALLERYIMG=&quot;no&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روزی که رفتیم خیابون دانشگاه تا تینا رو واسه کلاسهای تیز هوشان ثبت نام کنم ، بعدش به اتفاق  دو سه تا از بچه ها و ماماناشون و البته به اصرار بچه ها رفتیم پارک الغدیر . بماند که بچه ها کلی ذوق کردن و باهمدیگه بازی کردن و شیطنت کردن و من همچنان داشتم یخ میکردم و از سرما دندونام به هم میخورد . با اون حال یه چند تایی هم عکس گرفتیم و اومدیم خونه  . امروز اومدم عکسها رو بریزم تو کامپیوتر که دیدم عکس پسرها همه شون خوب شدن و عکس دخترها همه شون تار شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; کلی حالم گرفته شد . تازه دیروز اومدم دوربین رو روشنش کنم ، دیدم ال سیدیش چیزی نشون نمیده ، گفتم حتما شارژش تموم شده گرچه هیچ وقت اینجوری نشده بود . شارژش کردم و امروز دوباره همونجوری شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; این دوربینه مثل نفس کشیدن میمونه واسه من ، خدا کنه طوریش نشه ، چون الان اصلا شرایطش رو ندارم ۳۰۰ چهارصدتومن هزینه کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا امروز بعد از مدرسه تینا با همون دوستاش و البته با همراهی خاله ی یکی از بچه ها که البته مجرده اول میرن ساندویجی ناهار میخورن و بعدش میرن سینما تا فیلم آقای هفت رنگ رو ببینن و بعدش باید برم دنبالش خدا کنه روز خوبی باشه براشون و حسابی بهشون خوش بگذره . گرچه تا حالا به کسی نسپردمش و همش نگرانم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریروز رفتم واسه تخت تینا ملافه و روبالشی باربی خریدم که واسش روتختی بدوزم آخه اون روتختی که واسش تیکه دوزی کرده بودم دیگه خیلی کهنه شده ،  ولی وقتی آوردمش خونه دیدم تمام قسمت هایی که صورتیه و به رنگ پرده اش میخوره ، میره زیر تشک ( آخه مدلش طوریه که نمیشه دورش بریزه ) دیروز دوباره بردم و عوضش کردم و یه مدل دیگه گرفتم . ولی تینا میگه اولیه خوشگل تر بوده . من از هر دوتاشون خوشم اومده بود ولی دومیه پر تره . حالا نمیدونم چیکار کنم ؟ برم اون یکی رو هم بگیرم ؟ ارزش داره این همه هزینه کردن ؟ اگه اون یکی رو هم بخرم ، باید دو سری ملافه و دوسری پشم شیشه هم واسه زیر و وسط روتختی ها بگیرم ! تازه رو بالشیش هم خیلی بزرگه و باید برم اندازه اش بالش بخرم ! حساب که میکنم دو تاش حول و حوش ۶۰  ، ۷۰ هزار تومن میشه ، البته پولی نیست ها ولی بیخیالش بابا .... یه عالمه چیز میز میخوام &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; فکر کنم برم به جای یکیشون یه پتوی گلبافت باربی واسش بگیرم بهتر باشه ، نه غلاممممممممممممممممم !!!!! دیروز دو نمونه دیدم که دلم داره ضعف میره واسشون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از ملافه ها و روبالشی هاشون عکس گرفتم ، البته ملافه ها اتو نداره و هنوز ندوختمشون ، همینجوری بی سلیقه گذاشتمشون رو تخت و عکس گرفتم . گذاشتم تو ادامه ی مطلب ، پسورد هم نمیخواد ، بگین کدومش خوشگلتره ؟ حالا نیاین مثل همسری بزنین تو ذوقم و بگین هیچ کدوم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنین بعضی از دوستان از خیلی وقت پیش ، طرز تهیه ی پنیر برشته و از پست قبل طرز پختن بلال تو ماکروویو رو پرسیده بودن که البته بهشون توضیح دادم ولی سعی میکنم توضیح کاملشون رو با عکس امروز تو وبلاگ آشپزیم بذارم ( حالا خوبه بدقولی نکنم ). همچین میگم &lt;A href=&quot;http://ashpazi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;وبلاگ آشپزیم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ، یکی ندونه فکر میکنه چقدر حرفه ایم من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;A href=&quot;http://ticker.7910.org/eng&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://ticker.7910.org/an1cecY0g410010MTAyZHw3ODI2OTc2ZGF8bXkgdGluYSBpcw.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://lilypie.com/&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودک و آیات قرآن </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;H1&gt;&lt;FONT size=3&gt;این مطلب رو به ایمیلم فرستاده بودن ، مو به تنم سیخ شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;H1&gt;کودکی که آیات قرآن روی بدنش پدیدار میشود،فردا به مسکو می آید&lt;/H1&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;  
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=779 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top&gt;
&lt;DIV class=mainnewstxt&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;مسکو، 8 آبان، خبرگزاری «ریا نووستی»/ &quot;عبدالواحد نیازوف&quot; رئیس مرکز فرهنگی اسلامی به «ریا نووستی» اطلاع داد که روز&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=161 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://img.rian.ru/images/12354/85/123548517.jpg&quot; width=262 align=left&gt;&lt;FONT size=4&gt; شنبه کودک 9 ماهه داغستانی که روی بدن او بطور عجیبی آیاتی از قرآن پدیدار می شوند، به مسجد جامع مسکو آورده می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;وی خاطر نشان داشت: &quot;در مسجد مفتی عین الدین (رئیس شورای مفتیان روسیه)، خانواده یاکوبوف ها از منطقه کیزلیار داغستان را به حضور می پذیرد. این کودک که علی نام دارد و هر از چندگاهی روی بدنش آیاتی از قرآن کریم پدیدار می شود، در معرض دید امت اسلامی، سران ادارات دینی، دیپلمات ها، سفرا و مومنین گذاشته می شود&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;به گفته نیازوف، همه آنانی که می خواهند، باید این امکان را داشته باشند تا به چشم خود نشانه ای که به خواست خداوند بر بدن علی پدیدار می شود را ببینند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;وی در خاتمه گفت: &quot;پس از دیدار، خانواده یاکوبوف ها به داغستان باز می گردد&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&quot;مدینه یاکوبووا&quot; مادر علی پیشتر به «ریا نووستی» گفته بود که نوشته ها روزهای دوشنبه و جمعه روی بدن فرزندش پدیدار می شوند و در این زمان دمای بدن وی به 40 درجه می رسد، او فریاد می زند و می گرید. نوشته ها سه روز باقی می مانند و سپس به تدریج محو می شوند و جای آنها نوشته های دیگری پدیدار می شوند. نماینده مسجد روستای محل اقامت این خانواده نیز سخنان وی را تایید کرده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;و البته تو این لینک ، اینجوری نوشته : &lt;A href=&quot;http://pe.rian.ru/society/havades/20091016/123549486.html&quot; target=_blank&gt;والدین داغستانی برپوست نوزاد خود آیات قرآن می نویسند&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه مامانه از درس فراری</title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>ساعت موبایل رو واسه ۴۰/۶ دقیقه تنظیم کرده بودم که بیدارم کنه ، بیچاره خودشو کشت اینقدر زنگ زد . اصلا نمیتونستم بیدار شم . به زور با چشم بسته ور داشتم و خاموشش کردم و همچنان که تو دستم بود دوباره خوابیدم . چند دقیقه بعد صدای همسری بود که زنگ میزد ...... تینا باید بیدار بشه ها .... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه حسابی تاریک بود ، تو این هوای ابری و بارونی ، به هیچ قیمتی حاضر نیستم از تو رختخواب بیام بیرون ، ولی امروز مجبور بودم دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;. نصف بیشتر کارها رو با چشم بسته انجام دادم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;، قوری چای رو که گذاشتم دم بکشه ، تینا رو صداش کردم . بعد از اینکه شونصد دفعه صداش کردم ، به زور بیدار شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهایی که بعد از ظهریه تا ساعت ۹ می خوابیم و بعدش تا خواب از سرمون بپره و صبحانه بخوریم و ناهار بپزم ، اکثرا دیر میشه و روزهایی که صبحیه ، بیدار شدن اول صبح خیلی سخته . الان هم حسابی گیج میزنم از بی خوابی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال بد جوری با تینا درگیرم ، هر چی میخوام کاری کنم که به خودش متکی باشه و اینقدر به من وابسته نباشه ، نمیشه که نمیشه . هر درسی رو هر چه قدر هم که بلد باشه تا ازش نپرسم ، خیالش راحت نمیشه و واسه امتحان ریاضی تا واسش سئوال درنیارم و بهش ندم ول کن نیست . راستش نمیدونم کتابها خیلی عوض شده یا نه من فراموشی گرفتم و قبلا هم همینجوریه بوده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حوصله ی ریاضیشون رو ندارم ، یه سئوال مثل آدمیزاد طرح نکردن ، بذارن تو کتاب . همش اینجوریه : ثلث پول رضا.... خمس پول مرضیه ... یک ششم از تخم مرغ ها ..... دو پنجم از ربع پول جواد و ....... تبدیل کسر به مخلوط ...... تبدیل مخلوط به کسر ......  بابا جان آخه چه کاریه ؟ این همه پیچ واپیچش دادن ؟؟؟؟  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علومشون هم بهتر نیست ....... در کل نه اینکه همش از زیست شناسی بدم میومد ، این علوم هم تو همون مایه هاست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; از جغرافی و تاریخ و مدنی چرتشون هم که دیگه نگم بهتره .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلمشون علوم و ریاضی رو ازشون امتحان گرفته ، علوم رو بیست شد و ریاضی رو واسه یه اشتباه مسخره ۱۹ شد . سئوالهای به اون مشکلی رو درست جواب داده ، اونوقت تو ضرب و تقسیم یه سئوال ، اشتباه کرده . آخه واسه یه دانش آموز کلاس پنجم ضرب و تقسیم ۸ ، ۹ رقمی میذارن ؟؟؟؟ من که بودم صفر میشدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; تازه کلی هم به خاطر بی توجهیش عصبانی شدم ، با اینکه میدونستم نمره ی اول کلاس رو آورده  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه از مدرسه رسیده و نرسیده ، نق میزنه که من نمیرم ها ، گفته باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; میگم سلام علیکم تینا خانم . از راه برس ..... توضیح بده ببینم چی به چیه ؟ میگه از اداره نامه اومده و ۴ نفر از بچه های کلاس ما رو واسه کلاسهای تیزهوشان انتخاب کردن ، خانم مدیر گفته : شنبه ساعت ۲ بعدازظهر با اولیاتون برید خیابون دانشگاه ، مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کنید ، من نمیتونم برم ، میگن خیلی سخت میگیرن و .... و کلی رو اعصاب بنده راهپیمایی نمود . کلا عادتشه ، اگه انتخاب هم نمیشد ، باید قنبرک میزد و گریه میکرد که چیش از دیگران کمتره و انتخاب نشده . حالا باید برم با مدرسه شون تماس بگیرم ، ببینم اصلا موضوع از چه قراره و کلاسهاش و ساعتاش چه جوریه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نمیدونم چیکار کنم ، کلا باهاش مشکل زیاد دارم ، همین امروز صبح هم سر خوردن صبحانه کلی با هم کل کل کردیم . میگه نون و پنیر و گردو  از گلوم پایین نمیره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; یه چایی به زور خورد و بعدش هر چی گفتم با خودت میوه ببر ، گفت: نارنگی که نداریم ، سیبی هم که گرفتین خیلی شیرینه و نمیشه خوردش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; به حق چیزهای ندیده و نشنیده ، حالا به کی بگم از شمال واسمون سیب ترش بیاره ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا یه راهی پیش پام بذار من عادت غذایی این دختر رو عوض کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; دیروز صبحانه چای و شیرینی خورده ، پریروز آش رشته ، روز قبلش سالاد الویه ، روز قبل ترش ذرت مکزیکی و ........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینجا میخواستم بلال ها رو بذارم تو ماکروویو بپزه ، اومده میگه بذار حالا که نپزیدن باهاشون عکس بگیرم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG class=media id=fullSizedImage style=&quot;WIDTH: 350px; CURSOR: default; HEIGHT: 467px&quot; alt=&quot;Picture-004.jpg picture by tilatina&quot; src=&quot;http://i1018.photobucket.com/albums/af305/tilatina/Picture-004.jpg?t=1256970190&quot; GALLERYIMG=&quot;no&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سینای ........ چی بگم ؟؟ سینای سوباسا ؟ سینای اسپایدر من ؟ سینای جومونگ ؟ یا همون سینای قند عسلم که خدا نکنه احساساتش فوران کنه ، همچین گردن مبارکم رو به طرف خودش میکشه که بوسم کنه ، فکر میکنم تمام مهره هاش جا به جا شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز تا بیدار میشه ، باید بره سی دی فوتبالیست ها رو ببینه . از بس نگاه کرده ، مو به مو حفظه که کی ، کجا و چی می خواد بگه . تمام دیالوگ ها رو از بره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; بعدش توپش رو بر میداره و با شدت تمام به در و دیوار شوت میکنه . اونوقت اینقدر این کار رو تکرار میکنه که آب از سر و روش چیکه میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;بعدش میاد و ازم آب لخ ( آب یخ ) میخواد . با اینکه میتونه درست تلفظ کنه ولی نمیدونم چرا به آب یخ میگه: آب لخ . از &quot;ش&quot; هم زیاد استفاده میکنه ، مثلا ...... ولی چرا یادم نمیاد مثل چی  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هم که اسپایدر من میشه ، کاپشن اسپایدر من میپوشه و ماسک اسپایدر من میزنه و دستکش بوکس اسپایدر من رو دستش میندازه و با اسکوتر اسپایدر من اینور و اونور میره و تازه میگه چرا من وقتی دستمو اینجوری میکنم ( حالا چه جوری بنویسم ، چه جوری میکنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt; ) تار نمیزنه به دیوار ، من ازش برم بالا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابزار جومونگ رو هم به دلایل امنیتی ، باباش از دسترسش دور نگه داشته ، چون معتقده این بچه هیچ چی حالیش نیست و هر آن احتمال داره با شمشیرش ، یکی از اعضای خانواده رو ناقص کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که حکایتی داریمان ( چه لهجم برگشته &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دیشب ، عروسی رویا جون&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG class=media id=fullSizedImage style=&quot;WIDTH: 350px; CURSOR: default; HEIGHT: 467px&quot; alt=&quot;Picture-014.jpg picture by tilatina&quot; src=&quot;http://i1018.photobucket.com/albums/af305/tilatina/Picture-014.jpg?t=1256970334&quot; GALLERYIMG=&quot;no&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب رفته بودیم عروسی ، عروسی &lt;A href=&quot;http://royaye-nimeshab.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;رویا جون &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ، یه دختر ماه و مهربون و دوست داشتنی که شیطنت تو چشاش برق میزد . &lt;A href=&quot;http://man0o-del.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;مریم پاییزی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; عزیزم رو هم زیارت کردم . یه دختر ناز و مهربون و تو دل برو  که هر چه از نجابت و متانتش بگم کم گفتم . تا حالا ۴ تا از دوستای وبلاگیم رو از نزدیک باهاشون آشنا شدم که ماشالله هزار ماشالله یکی از یکی ماهتر و خانم تر . من که واقعا از داشتن یه همچین دوست های خوبی به خودم میبالم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه من رفتن به جایی که کسی رو نمیشناسی و از قبل هم ندیدیشون خیلی خیلی سخته ، چندین و چند بار تو برم و نرم گیر کرده بودم ،  از قبل با مریم جون هماهنگ کرده بودم ، ولی خوب جالب اینجا بود که مریم جون رو هم قبلا ندیده بودم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد سالن که شدم ، یه خانم جوون و خوشگل اونجا واستاده بود که یه راست بطرفش رفتم و سراغ مامان رویا جون رو گرفتم . حالا هر چی خانمه میگه : من ، مامان رویام ، مگه من باورم میشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; فکر کردم شوخی میکنه و حتما خواهرش یا دخترخالش هستش ولی وقتی فهمیدم اینقدر خجالت کشیدم که نگو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;  رویا جون اگه اینجا رو خوندی ، حتما از طرف من از مامان جون  عذارخواهی کن ، گرچه موقع خداحافظی عذرخواهی کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; خدا برات نگهش داره ایشالله ، بس که خوش برخورد و خانم بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که شب خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت ..... جای همگی خالی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: ساعت ۲ تینا رو بردم مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کردم . از این به بعد صبح های جمعه ۹ تا ۱۱ کلاس داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین سفر به مشهد مقدس</title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>خوب گفتم که دوشنبه ۲۰ مهر ماه ساعت ۷ بعد از ظهر به سمت تهران و ساعت ۱۵/۱۱ به سمت مشهد حرکت کردیم ..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;فاصله ی هتل تا حرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=333.jpg alt=333.jpg src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33NM1FCXCCIR.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این که ساعت ۵/۱۲ شب بود که به هتل رسیدیم ولی ذره ای خواب تو چشمهای این بچه ها وجود نداشت . بعد از اینکه کلی با هم چک و چونه زدیم که کی ، چه جوری و تو کدوم اتاق مستقر بشه ، بالاخره هر کدوم تو اتاقامون جابه جا شدیم . بچه ها هم تا میتونستن رو مبلهای فلک زده بالا و پایین پریدن . من هر لحظه منتظر بودم که از آپارتمان بغلی یا از پایین یکی بیاد بالا و بگه اینجا چه خبره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من گرچه در بدو ورود زودی پریدم رو پنجره و کلی با امام رضا درد دل کردم ولی خیلی دلم می خواست همون لحظه برم حرم . از دم هتل تا حرم اگه سلانه سلانه هم میرفتیم ۵ دقیقه هم نمیشد . ولی دوست جونی تا ساعت ۴ اداره بود و بعدش اینقده بدو بدو کرده بود خیلی خسته بود و ترجیح داد که صبح بریم حرم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; خلاصه با زور و زحمت برقها رو خاموش کردیم ساعت ۳ صبح گرفتیم خوابیدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پسر خوش اخلاق دوست جونی بعد از بیدار کردن سینا در حال ابراز احساسات &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-023.JPG alt=Picture-023.JPG src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33MTFMTJZV9N.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیدم بله همه تو خواب نازن و انگاری نه انگار . وسایلام رو برداشتم و رفتم حموم تا غسل زیارت کنم . بعد از اون همه سر و صدا و سشوار و .... دیدم نه خیر کسی بیدار نمیشه . رفتم دو رکعت نماز قضا خوندم و دوباره رفتم از پشت پنجره و از اون فاصله زیارت کردم و منتظر موندم تا بقیه بیدار بشن . دیگه ساعت ۵/۸ دوست جونی و بعد به ترتیب بچه ها بیدار شدن . میگم دوست جونی ساعت خواب ، مثلا باید بریم زیارت ، میگه تو رو خدا ..... مگه می خوایم بریم اداره که صبح زود بیدار شیم ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعد از صرف صبحانه &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-043.jpg alt=Picture-043.jpg src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/338OI4U5A0US.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تا جمع و جور بشیم و بریم رستوران که صبحانه بخوریم ساعت از ۹ هم گذشته بود .  من هم رژیم مژیم رو بی خیال شدم و هر روز صبحانه ، اول یه لیوان آب پرتقال و بعدش یه کاسه عدسی و بعدش هم یه کاسه ماست چکیده به همراه نون تافتون تناول نمودم ( ای بی جنبه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ) تینا و سینا هم که هر روز فقط نون و کالباس میخوردن و دوست جونی هم هی غر میزد که بابا چای بخورید ، مگه صبحانه بدون چایی هم میشه ؟ من هم میگفتم اون یه قوری چایی مال تو و پسرت باشه ما نمیخوریم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;قبل از صرف صبحانه &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-146.JPG alt=Picture-146.JPG src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33F32NU5RR85.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تا از رستوران در بیایم و آماده بشیم و بریم حرم ، ساعت ۱۱ شد . یه خورده شیرینی نون چای به نیت امواتمون برده بودم که تو صحن حرم پخش کنم که تو بازرسی دستگیر شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; که خانم زود این جعبه رو باز کن که ببینیم توش چیه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; بعد از این که باز کردم بهم گفتن که برگردم و بیرون از صحن پخش کنم . من هم برگشتم و تینا و سینا به زائرین امام رضا تعارف کردن و بعدش وارد صحن حرم شدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم و نمیتونم توصیف کنم که تو اون لحظه چه حالی داشتم . همش گریه میکردم . چون اصلا باورم نمیشد اینقدر راحت همه ی کارهام جور شده و من تو مشهد ، اون هم تو حرم امام رضا هستم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش تو ماه رمضونی اون دوست جونی که تابستون رفتیم مهاباد خونه شون ، از مشهد تماس گرفت که تو حرم هستش و من و فراموش نکرده ، بعدش که مامان نازگل داشت میرفت مشهد ، تو دلم گفتم خوش به سعادتت ..... بعدش که خانوم خونه داشت میرفت ، گفتم خوش به حالت ....... اتفاقا همون روز خواهر شوهرم اینا و مادرشوهری هم عازم مشهد بودن ....... گفتم خدایا من چقدر بی لیاقتم که تا به حال امام رضا منو نطلبیده ؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه دوست جونی اومد خونه مون و هی گفت بیا خودمون با بچه ها بریم ، بعدش هم اینقدر اصرار کرد و کرد و کرد تا من از رو رفتم و راهی شدیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; خدایا شکرت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خلاصه یه جا واسه نشستن پیدا کردیم و سینا رو پیش دوست جونی و پسرش گذاشتم و با تینا رفتم جلوی ضریح . با زور و زحمت رفتیم جلو ، البته طبقه ی پایین . بعدش برگشتیم پیش پسرا و دوست جونی رفت و زیارت کرد. اونوقت چند رکعت نماز زیارت به نیت امواتمون و چند رکعت نماز زیارت هم برای برآورده شدن حاجات قلبی اونایی که سفارش کرده بودن خوندم و بعدش نماز ظهر و عصر رو خوندم و بعدش تازه یادم اومد واسه خودم نخوندم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; دیگه بچه ها کم طاقت شده بودن و ما هم از حرم بیرون اومدیم و به طرف بازار رضا راه افتادیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازار که چه عرض کنم ، عوض بازار همش چشممون به بچه ها بود که هی بیاین ، هی دستمونو بگیرین ، هی اینور نرین ، هی اونور نرین و .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سینا که هر نوع و هر مدل تفنگی میدید ، می خواست . پسر دوست جونی هم که هر وقت خسته میشد سر جاش میخ کوب میشد و راه نمیومد و اول به مامانش گیر میداد که بغلش کنه و وقتی از مامانش نا امید میشد ، دست به دامن من میشد و میگفت : ماما دو ، بَ   . ترجمه اش هم این میشه : مامان جون ، بغل . من هم که دیگه دلم ضعف میرفت و بغلش میکردم . بعدش از درد کمر هی به خودم فشار می آوردم . از اون طرف هم سینا حسودی میکرد و هی حالیم میکرد که بچه رو بذارم زمین . یه ماجرایی داشتیم واسه خودمون . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا این که سینا یه اسلحه ی لیزری دید و خواست و من هم براش خریدم . اونوقت چند قدم جلوتر ، دوست جونی هم یه مدل دیگه واسه پسرش خرید . بعدش چند قدم جلوتر که رفتیم اینا دو تا سر تفنگ ها دعواشون شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;. اونوقت دوست جونی رفت مثل تفنگ  پسرش واسه سینا خرید . حالا از اینجا به بعدش دیگه واقعا تماشایی بود . این دو تا انگشتهاشون رو گذاشتن و به طرف مردم شلیک کردن و تفنگ ها هم یه سر و صدایی داشت که نگو . همه نگاشون میکردن . بعضی ها نازشون میکردن و بعضی ها که اعصابشون ضعیف تر بود با سرعت از کنارشون میگذشتن . رفتیم تو یه مغازه که لباس بچه داشت ، آقاهه گفت خانما فقط زودتر انتخاب کنید و بچه هاتون رو از اینجا ببرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; اما دو تا از فروشنده های مغازه ی بغلی که سجاده و از این جور چیزا داشتن ، عاشق این دو تا شده بودن و میگفتن : بسه ، همه رو قتل عام کردین . بعد یکیشون  یه تفنگ قدیمی از زیر میز در آورد و بطرفشون شلیک کرد ، سینا هم جو گیر شده بود که صحنه واقعیه و کلی تو حس بود که من و دوست جونی به حالت جنون رسیدیم و زودی از اونجا رفتیم و تفنگها رو جابه جا کردیم و دو قدم راه تا هتل رو تاکسی دربست گرفتیم  که زودتر برسیم . حالا ساعت ۴ شده و رستوران هتل هم تعطیل و ما هم خسته و کلافه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و بچه ها با وسایلامون رفتیم بالا و دوست جونی هم رفت ببینه که واسه غذا چیکار میتونه بکنه .  مدیر رستوران هم گفتش که فقط باقالی پلو با ماهی شیر داریم که ناچارا گفتیم واسمون بیارن بالا . سینا که اصلا لب نزد ، تینا هم برنج خالی خورد . من هم دیگه دلم نیومد مال خودم رو نخورم ، به ناچار خوردم و غذای بچه ها رو هم دور ریختم . حیف ماهی سفید خودمون نیست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سرزمین عجایب ( پروما ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-067.jpg alt=Picture-067.jpg src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33V9M1EI7IH3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا ساعت ۷ استراحت کردیم و بعدش  آماده شدیم  ، دوست جونی گفت بریم زیست خاور ؟ گفتم نمیدونم ، من از پروما هم تعریف زیاد شنیدم . خلاصه از آژانس هتل یه ماشین گرفتیم و رفتیم پروما که به قول خودمون بعدش بریم زیست خاور . اما ساعت ۱۱ از پروما در اومدیم و از بس این بچه ها کلافه مون کرده بودن ، تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم رستوران هتل تعطیل شده بود . ازشون شماره ی فست فود رو گرفتیم و زنگ زدیم که پیتزا واسمون بیارن . تا پیتزا برسه و بخوریم و جمع و جور شیم ساعت ۱ نیمه شب بود . بچه ها با اون همه خستگی یه عالمه دیگه بپر بپر کردن و شلوغ کردن . فیلم گرفتیم و حرف زدیم تا ساعت دو شب که تصمیم گرفتیم بریم حرم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه رفتیم طبقه ی بالا ولی اینقده که شلوغ بود نتونستیم جلو بریم و از دور سلام فرستادیم و زیارت کردیم و بعدش به زور یه جا پیدا کردم که دو رکعت نماز بخونم و منتظر بمونیم تا اذان بگن . ولی پسر دوست جونی خوابش برد و سینا هم می خواست بخوابه که گفتم کی می خواد این دو تا رو تا سر خیابون بغل کنه ؟ دوباره تصمیم گرفتیم برگردیم هتل تا بچه ها بخوابن . حالا بماند که پسر دوست جونی خواب بود و گهی رو کول مامانش و گهی رو کول من ..... بچه ام سینا هم از فرط خواب آلودگی راه نمیتونست بیاد . در ثانی من که اصلا بغلش هم نمیتونستم بکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه ساعت ۴ صبح رسیدیم هتل و خوابیدیم . ساعت ۸ بیدار شدم و طبق معمول نماز قضا خوندم و از پشت پنجره زیارت کردم . ساعت ۱۵/۹ دوست جونی بیدار شد که الان رستوران تعطیل میشه چرا زودتر بیدارم نکردی ؟ تینا رو هم به زور بیدار کردم و سه تایی رفتیم رستوران ، صبحانه خوردیم و واسه بچه ها هم آوردیم بالا که دیدیم همچنان بیهوشن و اثری از هشیاری درونشون پیدا نمیشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عنبران ، در انتظار ناهار &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-106.JPG alt=Picture-106.JPG src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33NAWMKPZ2AC.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه ساعت ۱۱ صبح به زور و زحمت بیدارشون کردیم و از هتل یه تاکسی گرفتیم که تا عصری در اختیارمون باشه . به طرف طرقبه راه افتادیم . کمی چرخیدیم و خرید کردیم و ساعت ۴ به طرف شاندیز راه افتادیم که ناهارمون رو اونجا بخوریم ، که آقای راننده پیشنهاد داد که بریم عنبران ( نمیدونم درست نوشتم یا نه ) یه جای خیلی خیلی باصفا در نزدیکی طرقبه بود . جاتون خالی کباب رو زدیم تو رگ و ساعت ۵ هم به طرف الماس شرق حرکت کردیم . اما قبلش تو میدون صاحب الزمان سوار کالسکه شدیم و چند دور همون اطراف چرخیدیم که بچه ها حسابی کیفور شده بودن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; تازه خودمم بار اولم بود که سوار کالسکه میشدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; بعدش رفتیم الماس شرق . اینقده از این الماس شرق و رقص آب و فواره اش خوشم اومد که نگو . اگه یه همچین مجتمع تجاری تو قزوین بود ( قابل توجه ی شیوا جون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; جوابت رو دادم ها ) من فکر میکنم یه سره ، یکی باید هی میومد منو از اونجا جمع میکرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دقایق آخر در الماس شرق &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-139.JPG alt=Picture-139.JPG src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33MB2BJVG482.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که دیگه ساعت ۱۱ بود که از اونجا در اومدیم ، تازه هنوز همه جاش رو ندیده بودیم ولی دیگه فروشگاههاش تعطیل شده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; دیگه تا بیایم هتل که طبق معمول بازم رستوران هتل تعطیل شده بود و دوباره فست فود زنگ زدیم و دوباره پیتزا ..... خوش به حال سینا شده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه تا ساعت ۲ شب ساکم رو بستم و گرفتم خوابیدم ولی دوست جونی تازه چای ساز رو روشن کرده بود که چای بخوره . دیگه نفهمیدم کی خوابید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح هم ساعت ۵/۷ بیدار شدم و بازم نماز قضا و زیارت از پشت پنجره و بعدش رستوران واسه صبحانه و بعدش هم به طرف موزه ی نادر شاه حرکت کردیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;موزه ی نادر شاه افشار&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=Picture-158.jpg alt=Picture-158.jpg src=&quot;http://www.uploadpedia.com/thumbnail/33YAEXC9WRV9.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هتل تا موزه راه زیادی نبود ولی سرو کله زدن با این دو تا وروجک ها و معطل شدن تو مغازه های مسیر باعث شد که خیلی دیر برسیم . بعدش از آقای عکاس باشی تقاضا کردیم چند تا عکس یادگاری هم از ما بندازه و بعدش هول هولکی از موزه هم دیدن کردیم و سریع تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم هتل . یه راست رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و سریع وسایلا رو برداشتیم و با هتل تصفیه کردیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ساعت ۲۰ دقیقه مونده به ۳ و ما ساعت ۵/۳ پرواز داریم . بعد از ظهر پنج شنبه بود و خیابون ها به شدت شلوغ و پر ترافیک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; اگه بدونین چه آشوبی تو دلم به پا بود . تقریبا هیچ امیدی به این که به موقع برسیم نداشتم . ساعت سه و ده دقیقه رسیدیم فرودگاه . دوست جونی زودی در تاکسی رو باز کرد و بدو بدو رفت که کارت پرواز رو بگیره من هم سریع قبض گرفتم و آقاهه وسایلا رو گذاشت رو چرخ دستی و دبرو .... پسر دوست جونی رو هم بغل کردم و بدو بدو رفتیم . حالا سینا نمیدونم پاش پیچ خورده بود یا خواب رفته بود که بچه ام گریه میکرد که نمیتونم راه بیام . یه خورده تینا بغلش کرد و یه خورده خودش راه اومد تا بالاخره به بازرسی رسیدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدو بدو خودم رو به دوست جونی رسوندم و وقتی لبخند رو لباش دیدم ، خیالم راحت شد که گرچه دقیقه ی نود ، اما لااقل به موقع رسیدیم . ساکها و چمدونها رو تحویل دادیم ولی دیگه ساک دستی ها رو دستمون گرفتیم و از پله برقی رفتیم بالا . دوست جونی و پسرش و ساک دستیش از بازرسی رد شدن و سریع رفتن که سوار اتوبوس بشن ولی من و بچه هام بازم دستگیر شدیم که خانم ساک دستیهاتون باید باز بشه ، مشکل داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی باز کردم ، سه تا تفنگی که دو تاش واسه سینا و یکیش واسه پسر دوست جونی بود توقیف شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; میگم خانم اینا اسباب بازیه چرا میگیری ؟ میگه برو اشیای ممنوعه رسید بگیر ، تو تهران تحویل میگیری . از اونور هم دوست جونی زنگ زده که ای بابا چی شدی پس اتوبوسها رفتن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; من هم بدو بدو خودم رو بهش رسوندم بدون اینکه فرصتی داشته باشم که رسید بگیرم . سوار آخرین اتوبوس شدیم تا به هواپیما برسیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی گفتش وقتی رسیدین تهران ، به اشیا ممنوعه سر بزنین ، احتمالا میفرستن . ولی وقتی تو فرودگاه تهران پرسیدم ، آقاهه گفت هر کی رسید داره وسایلش رسیده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; حالا پسر دوست جونی که اصلا یاد تفنگش نبود ولی یکی بیاد و سینا رو حالیش کنه که تفنگاش تو فرودگاه مشهد جا مونده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; حالا هر چی میگم خانومه ازمون گرفته و دیگه بهمون نمیده ، باور نمیکنه که ، هی میگه مامان ساک رو باز کردی تفنگم رو میدی ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خونه یه عالمه تفنگ داره ، از کوچیک گرفته تا بزرگ ، ولی باز هر تفنگی که میبینه میخواد . بچه ام هنوز چشاش دنبال اون تفنگاشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدیم فرودگاه همسری اونجا بود ، دیگه همونجا از دوست جونی و پسرش خداحافظی کردیم و جدا شدیم . با تمام اذیت و آزارهای این دو تا وروجک که البته بد نیست تینا رو هم بهشون اضافه کنم و بگم این سه تا وروجک ، سفر خیلی خیلی خیلی خوب و پر خاطره ای  بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ولی دوست جونی میگفت من که دیگه پشت دستم رو داغ میکنم با بچه جایی برم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; بعدش بهم گفت حواست باشه ، دفعه ی بعد فقط من و تو میریم و بچه ها باید پیش باباهاشون بمونن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای دی اس ال جونم کجایی ؟؟؟</title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>الان دقیقا 15 روزه که ای دی اس المون قطعه و من حسابی تو خماری ام . البته یه بار با دایال آپ کانکت شدم ، که دیدم وایییییییییییی اصلا نمیشه هیچ کاری کرد و از خیرش گذشتم . حتی نتونستم کامنت هام رو تایید کنم . میگم قبلا چه جوری باهاش کار میکردم ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خوب این بی اینترنتی یه حسن خیلی خیلی خوب هم داشت . چی بود ؟ آهان ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دیدم یک ماه جلوتر از موعد مقرر حجممون به صفر رسید و آقای همسر هم پاهای مبارکش رو کرد تو یه دمپایی ( ببخشید ضرب المثل یادم رفت ، تو یه کفش ) که بله شما همش پای کامپیوتر نشستی و من دیگه شارژ نمیکنمش و اگه خواستی خودت برو شارژ کن و از این جور حرف ها ..... من هم در عین حالی که از غصه داشتم دق میکردم ، ولی به روی مبارکم نیاوردم و یه جوری نشون دادم که انگار اصلا برام مهم نیست . بعدش صبح فرداش مثل یه خانم خونه دار تصمیم گرفتم برم از سبزی فروشی سر کوچه مون سبزی قورمه بگیرم و پاک کنم و بذارم فریزر ، که یهویی صدای آقای سبزی فروش رو شنیدم . پریدم سر کوچه و صداش کردم تا بیاد دم در خونه مون . گفتم یه 5 شش کیلو سبزی قورمه و دو کیلو جعفری و 3 کیلو سبزی آش واسم بکش . آقاهه هم نامردی نکرد و فقط سبزی قورمه شد 13 کیلو . حالا هر چی میگم آقا جون این زیاده کی می خواد پاکش کنه ؟ آقاهه هم حالیش نیست که ..... هی میگفت خانم شما اینو ببر ، اگه منو دعا نکردی . و اینچنین بود که از خیر آشی و جعفری گذشتم و گفتم چند روز دیگه واسم بیاره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خداییش اینقده سبزیش تازه و تمیز بود که کیف کردم . سبزی ها رو گذاشتم و تا ظهر هم بیرون بودم . از ساعت یک ، یک و نیم نشستم و سبزی پاک کردم و شستم و ریختم تو کیسه پارچه ای و گذاشتم تو خشک کن لباسشویی و خشکشون کردم و دادم همسری بردش بیرون خرد کرد و تا نصفه شب هم سرخش کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخیش خسته نباشم ........ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هنوز بقیه کارهام رو انجام ندادم . الان می خوام برم بازار بلال بخرم ، اصلا نمیدونم هنوز هستش یا نه تموم شده ...... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن اینترنت آدم رو از خونه زندگی میندازه ها شما بگو نه ...... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه تو این هاگیر واگیر اون دوست جونم که تو پست قبل نوشتم از تهران اومده بود خونه مون ، گیر داده بود که تو رو خدا بیا بریم مشهد . از این طرف مونده بودم تینا رو  چیکار کنم ، از اونطرف هم هی دوست جونی زنگ میزد میگفت زود خبر بده میخوام بلیط تهیه کنم و دیر میشه . خلاصه با هزار زور و زحمت اجازه ی تینا رو گرفتم و و ساکمون رو بستیم و عصر دوشنبه بیستم مهر ، ساعت 7 به طرف تهران حرکت کردیم . نزدیک 9 بود که رسیدیم فرودگاه مهر آباد و منتظر دوست جونی و پسرش نشستیم تا بیان . دیگه اونا هم ساعت  10 رسیدن و رفتیم کارت پروازمون رو گرفتیم و از همسری خداحافظی کردیم و ساعت 15/11 هم به سوی مشهد پرواز کردیم . دیگه ساعت 5/12 بود که به هتل  ایران رسیدیم . اتاقمون تو طبقه ی هفتم بود و از اونجا خیلی راحت میتونستیم بارگاه حضرت رو ببینیم . همچین که چشمم به مناره ها افتاد ، دلم هری ریخت . آخه بار اولم بود که به زیارت امام رضا میرفتم . یه بار وقتی 4 پنج سالم بود ، رفته بودم و بعد از اون دیگه قسمت نشده بود . تو تمام مدت ازدواجون هم همسری دوبار رفت و تو هر بار شرایطم یه جوری بود که نمیتونستم باهاش برم . این بود که این سفر خیلی خیلی برام مهم بود . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینا رو داشته باشین تا بقیه اش رو با چند تا عکس بیام و تو پست بعد بنویسم .... خدا کنه همسری از خر شیطون بیاد پایین و بره اینترنتمون رو شارژ کنه ، من که دیگه آهی در بساط ندارم ، و گرنه ممکنه از بی اینترنتی دیوونه بشم .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن دارم از فضولی میمیرم ، به محض اینکه اینترنتمون شارژ شد برمیگردم ، چون اصلا با این دایال آپ نمیشه کاری کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 05:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنفولانزا </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>یه عالمه تایپیدم و چند لحظه قبل از اینکه ثبتش کنم به مدت یک ثانیه برق قطع شد ، حالا کسی میتونه قیافه ی منو تجسم کنه ؟؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول خودم دیشب زود خوابیدم که صبح راحت تر بیدار بشم ، این هفته تینا شیفت صبحه . هر وقت می خوام زود بیدار بشم مرگم میگیره . دیشب یه بار ساعت ۳ بیدار شدم و از اینکه تا ۵/۶ یه عالمه دیگه میتونم بخوابم کلی خوشحال شدم اما همین که خوابم برد ، سینا بیدارم کرد که مامان دستشویی دارم و بعدش هم ازم شیر خواست . من هم تا دوباره خوابم ببره یه ساعت طول کشید . صبح هم ده دقیقه قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه ، جناب همسری بیدار باش رو اعلام کرد . می خواستم به محض اینکه پدر و دختر رو راهی کردم برم دوباره بخوابم که دیگه به کل خوابم پرید . حالا اگه سینا مهد بود میرفتم پیاده روی ...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه مون ( و فعلا خدا رو شکر ، گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور ) به جز سینا ، به شدت مریض شدیم . آبریزش بینی و سرفه و گلو درد . از دیروز هم تینا هی رو اعصابم راه میره و میگه : مامان نکنه آنفولانزای خوکی گرفته باشیم ( دور از جون ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر چهارشنبه دختر عمه ی همسری که دوست قدیمی و همکلاسی خودم بود از تهران تماس گرفت که با پسر کوچولوش می خوان بیان خونه مون و ما هم بسی ذوقیدیم . حدودای ساعت ده رسیدن و از اونجا که من علائم سرماخوردگی رو در خودم دیده بودم ، باهاشون روبوسی نکردم ولی کوچولوی شیرینش یه کارایی میکرد که آدم واقعا نمیتونست خودش رو کنترل کنه . من هم یکی از پاهاش رو بوسیدم که دیدم با زبون بی زبونی حالیم میکنه که اون یکی پاش رو هم ببوسم ، بعد نوبت دست راست و بعد دست چپ و دوباره پای راست و بعدش پای چپ بود و این کار چندین بار تکرار شد و همچنان ادامه داشت که دیگه تا میتونستم چلوندمش ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونشب تا دیر وقت بیدار بودیم و یه سر و صدایی از خونه مون در میومد که هر کی نمیدونست فکر میکرد تو این خونه حداقل ۲۰ نفر دارن با همدیگه صحبت میکنن . خلاصه دیگه ساعت ۲ خوابیدیم . قبل از خواب گفتم شب به خیر تا ساعت ده صبح و دوست جونم گفت نه تو رو خدا ده خیلی زوده لااقل تا یازده بخوابیم و تینا با ناراحتی گفت مثل اینکه من باید زود ناهار بخورم و برم مدرسه ها ...... و خوابیدیم . برخلاف انتظار ساعت ۵/۶ شنگول و منگول از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه نتونستم بخوابم . به ناچار بیدار شدم و صبحانه ی همسری رو حاضر کردم ( آخه هر وقت تینا بعد از ظهریه ، همسری بدون صبحانه میره سر کار &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ) و راهیش کردم و خودم هم کمی ورزش و بعدش  مطالعه کردم تا بقیه بیدار بشن . بعدش اول تینا بیدار شد و اینقدر سر و صدا کرد که دوست جونی و سینا هم بیدار شدن . تا دوست جونی بره دست و صورتش رو بشوره ، تینا و سینا ، کوچولوش رو هم بیدار کردن ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر هم نشستیم و یه عالمه از هر طرف صحبت کردیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم ...... تینا هم که از مدرسه برگشت ، آماده شدیم و رفتیم بیرون و تا ساعت ده شب تو خیام چرخیدیم و خرید کردیم و اومدیم خونه . بچه ها از فرط خستگی زود خوابیدن ولی ما دو تا تا ساعت ۳ نشستیم و صحبت کردیم و هر هر و کر کر ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم ، سرما خوردگیم شدید تر شده بود . تینا هم خیلی سرفه میکرد . همسری هم هی میگفت گلوم درد میکنه . از شب قبل از فریزر ماهی در آورده بودم که واسه ناهار بذارم ، از اونطرف همسری میگفت نذار ...... هی بذار و نذار ...... خلاصه گذاشتم  ( من هم حرف شنو ) .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقالی پلو و پنیر برشته و ماهی سفید و سالاد شیرازی و سیر ترشی ....... تا حد خودکشی خوردم ، از بس خوشمزه شده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; ( اعتماد به نفسم منو کشته )  بعد از ظهر هم نارنگی و انگور ...... و اینچنین شد که اکنون به طرز فجیعی مریض شده ایم ..... میگم من شکمو هستم و جلوی دهنم رو نمیتونم بگیرم ، شما میگی نه .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سکوتی تو خونه برپاست که نگو . البته سینا که بیدار بشه دیگه از این سکوت خبری نیست . تازگیها اینقده این بچه کارای عجیب و غریب میکنه که من نمیدونم باهاش چیکار کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt; تا وقتی که باهاش خوبم و دعواش نمیکنم ، دم به دم بوسم میکنه و هی میگه قربون چشای خوشگلت بشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; و فدات بشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; و از این جور حرفها . ولی اگه دعواش کنم فوری قهر میکنه و میگه باشه دیگه مامان خان ، دوستم نداری دیگه ...... من الان میرم خودمو میکشم تا تو دیگه سینا نداشته باشی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; اصلا خوبه تنها برم تو خیابون و ماشین بزنه به من ( خدا نکنه ) ...... اصلا خوبه برم زیر پتو و خفه بشم ( خدا نکنه ) .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا مامان خان می خواستم برات یه عالمه کادو بخرم دیگه هم نمیخرم ..... اصلا هم غذات خوشمزه نیست ......تو اصلا باهام خوب رفتار نمیکنی ...... همه منو مسخره میکننن ..... هیچ کی منو دوست نداره ...... فقط مادرجونم منو دوست داره ...... اصلا مامان خان میدونی الان ۴ روزه که نرفتیم خونه ی مادر جون ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;( چه ربطی داشت ) و اینا رو اینقدر راحت و سریع پشت سر هم ردیف میکنه که من واقعا به غلط کردن می افتم .... حالا من مگه چی گفتم ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; ممکنه گفته باشم اول برو دستشویی .... یا گفته باشم یه دقیقه ساکت شو ..... یا گفته باشم وسایلات رو جمع کن .... و یا شاید واقعا دعواش کرده باشم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم یه خاطره که هر وقت یاد آوریش میکنم ، میمیرم از خنده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; .... چند روز پیش با اصرار فراوان سینا رو فرستادم دستشویی ( همیشه باید دقیقه ی ۹۰ بره ) بعد از چند دقیقه دیدم ازش خبری نیست ، رفتم بهش گفتم تموم شد ؟ ، گفت : مامان من اومدم بیرون یه لیوان آب به من بده . گفتم باشه ، بیام بشورمت ؟ گفت نه . گفتم : پی پی کردی ؟ ( البته ببخشید ) گفت : نه . گفتم : کارت تموم شد منو صدام کن . گفت : پی پی ندارم که . گفتم : پس واسه چی این همه مدت اونجا نشستی ؟؟ با شدت کف دستش رو کوبید تو پیشیونیش و گفت : ببخشید مامان جون حواسم نبود بیام بیرون !!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا منو داری ، اینقده خنده ام گرفته بود نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . وقتی واسه خواهرشوهری اینا ( اونروز خونه مون بودن ) تعریف کردم ، همه از خنده روده بر شدن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه صبحونه خوردم ولی الان دارم از گشنگی میمیرم ، نمیدونم چرا اینجوری شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; چقدر هم سردمه ، انگشتهای دست و پام داره یخ میکنه .... هی به همسری میگم این بخاریها رو وصل کن ، چپ چپ نگام میکنه و میگه خودتو گیر آوردی ها ، آخه الان وقته بخاریه ؟ هوا به این خوبی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سینا بیدار شد ..... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 06:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> جورواجور</title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>تو این مدت یه عالمه سرم شلوغ بود ، پسر خواهر شوهری دانشگاه قبول شده بود و مهمونی داشتن ، یه تولد دعوت بودیم و دو تا تولد هم در پیش داریم . من بودم و دریغ از یه دست لباس مناسب که بدردم بخوره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; در به در به دنبال لباس از این خیابون به اون خیابون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; تا بالاخره یه دست پیدا کردم ...... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آویشن و نقش جهان حراج کرده بودن ، یه سر رفتم اونجاها ، که دیدم اوه هههههههههههههههههههه چه خبره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; از کجا تا کجا صف واستادن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; دیگه بی خیال شدم . خجسته هم حراج بود ولی چیز بدرد بخوری نداشت .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه  تو این هاگیر واگیر حس کدبانوگریم هم فوران کرده بود و مربای هویج پختم که عالی شد ، خیار شور گذاشتم که محشر شد و از همه مهمتر پنیر درست کردم که رودست نداره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر خودم رو تحویل گرفتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; ندید بدید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ولی خداییش خیلی خوب در اومدن ، مربا رو که بلد بودم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;، خیار شور و پنیر رو هم از مامانم یاد گرفتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;، این روزها اینقدر همسری و مادرشوهری ازم تعریف کردن ، اعتماد به نفسم رفته بالای صد در صد و هر آن احتمال منفجر شدن وجود داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر شوهری هم بعد از ۸ روز صبح امروز رفت خونه ی خواهرشوهری ، اینجا که بود دوست نداشتم بیام پای کامپیوتر و البته از بس درگیر بودم وقت هم نداشتم ، نه اینکه اصلا گهگاهی یه سرک چند دقیقه ای میکشیدم و میرفتم . تینا رو که با سلامتی راهی مدرسه کردیم . ماشالله هزار ماشالله یه عالمه بزرگ شده ، دیگه قدش از من هم بلند تره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; بچه ام اگه نیمه دومی نبود ، الان میخواست بره اول راهنمایی ولی دیگه چیکار کنیم خوب ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه محمدم هم زنده بود ، امسال میرفت پیش دبستانی ، آخ که چقدر این چند روزه بیادش بودم و غصه خوردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز برای فرستادن سینا به مهد اقدام نکردیم ، بعضی ها معتقدن که امساله رو استراحت کنه بهتره ، چون سال دیگه میره پیش دبستانی . شاید امسال نفرستادمش که در اونصورت برنامه ی خودم همش به هم میخوره ( پیاده روی و ولگردی ) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تینا هم که حالا هیچ چی نشده ، درس و مشقش شروع شده . درساش رو صبح ازش پرسیدم و کتاباش رو بردم منگنه کردم و یه سری وسایل هم می خواست تهیه کردم و ظهری رفت مدرسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم یه عالمه عذاب وجدان دارم ، یه شیرینی خامه ای خوردم و دو تا شکلات کاکائویی مغز دار بزرگ  ، تازه به جز صبحانه به همراه میوه ی میان وعده ، یه کاسه هم سالاد ماکارانی خوردم ، دو ساعت پیش هم ناهار خوردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; فکر میکنم از صبح تا حالا دو هزار کالری گرفته باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; اینقده این جور مواقع از خودم بدم میاد ، یه عالمه ذهنم در گیرش شده ، آخه چرا شماها نمیتونین جلوی دهنتون رو بگیرین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt; کی ؟ من ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم اینقده سردمه که حد نداره ، انگشتهای دست و پام داره یخ میکنه ، زمستون بیاد چی میکنیم !!! صبح ها که اصلا حاضر نیستم نیم سانت پتوم کنار بره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همسری هم هی چپ و راست میاد بالای سرم و هی میپرسه داری چیکار میکنی و هی رشته ی افکارم رو پاره میکنه ..... تازه هی میپرسه چرا تا من میام صفحه رو میبندی !!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو هفته پیش از کیش مهر تماس گرفتن و واسمون جلسه گذاشتن ، من اونروز وقت نداشتم و همسری رو فرستادم که شرکت کنه ، گویا مسئول کیش مهر گفته که این بچه ها هر چی تا حالا خوندن ، براشون کافیه و بیشتر از این نمیتونن پیش برن . چون سطحش بالا میره و اینام سنشون کمه و نمیکشن و حداقل باید ۱۴ سالشون باشه ..... منو بگو که فکر میکردم تا اون موقع دیگه تینا زبان رو تموم میکنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هم اولیا اعتراض کردن و گفتن پس تکلیف بچه ها چی میشه و اگه یادشون بره چی و ..... مسئول کیش مهر هم گفته ما بهشون یه کتاب معرفی میکنیم که زبان از  یادشون نره . و فعلا سه ترم براشون کلاس گذاشتن که بیشتر حالت مکالمه داره . فکر میکنم خیلی براشون خوب باشه ، این که بتونن با هم دیگه صحبت کنن خیلی خوبه . ولی نصف بچه های کلاسشون انصراف دادن و بیرون اومدن . حالا نمیدونم ما اشتباه کردیم یا اونا .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن یه آدم عوضی و روانی ، هر چند وقت یکبار با کامنت های زشت و حیوانیش ، بد جوری روح و روان منو آزار میده ، بیاین همگی برای نابودی خودش و نسل کثیفش دعا کنیم !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا دوست ندارم خصوصی بنویسم ( البته به جز موارد خاص ) ولی این ملعون داره منو وادار میکنه که اصلا ننویسم و یا اگه هم بنویسم خصوصی بنویسم ، نمیدونم چقدر به مغز کوچیکش فشار میاره تا اون  اراجیف رو تایپ کنه و اینا چقدر دنیای کوچیکش رو  راضی میکنه ولی امیدوارم خدای من هر چه زودتر این قدرت رو از انگشتان بی مصرفش بگیره تا قادر به تایپ کردن هم نباشه ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و  البته نتیجه ی نظر سنجی پست قبل در ادامه ی مطلب ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن دوستانی که ازم پسورد خواسته بودن  براشون ، گذاشته بودم ، دیگه نمیدونم بدستتون رسید یا نه ، چون خیلی ها دیگه برنگشتن و نظرشون رو نذاشتن گرچه منتظرشون بودم  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; اگه غیر از اینه بهم خبر بدین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی از دوستان کامنت دونیشون باز نمیشه ، چرا ؟؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین دلیل همین جا به رویای نیمه شبم ، عقد پاک و آسمونیشون  رو تبریک میگم و  از خدای مهربون بهترین ها رو براشون آرزو میکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#cc33cc&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن: بنا به در خواست دوستان من لینک &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ashpazi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;وبلاگ آشپزیم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; رو میذارم تا هر کی دوست داشت بره اونجا و دستور پنیر و خیار شور و مربا رو ببینه .... گرچه همه کدبانو هستن و فقط منو سر کار گذاشتن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc33cc size=3&gt;پ.ن : چند تا  لینک خیلی خوب در رابطه با مطلب خصوصیم گذاشتم ، سعی کنید از دستشون ندید ، عالیه ............... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای شیرین من </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>تا حالا شده مثل بچه ها واسه خودتون خیالبافی کنین ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دو روزه که بعد از سحری یه رویای شیرینی هی چپ و راست از ذهنم عبور و مرور میکنه و نمیذاره تا قبل از ساعت ۸ صبح بخوابم ..... اونوقت که خوابم میبره ظهری از خواب پا میشم .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقده این رویا رو دوست دارم ، کاشکی همش واقعی بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;بگذریم ، یه عمره دارم تو رویا زندگی میکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم ، اونم اگه مادرشوهری تلفن نمیکرد شاید یکساعت دیگه اش هم بیدار نمیشدم ، عروسم عروسای قدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; به مادرشوهری میگم ببخشید خواب آلودم صدام در نمیاد ، میگه این حرف ها چیه ، خوابیدنتون هم عبادته ، شما ببخش که بیدارت کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; مادر شوهر هم مادرشوهرای قدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه هفت هشت روزی بود که .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مشاهده ی یادداشت خصوصی در ادامه ی مطلب &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمیدونم من روزه گرفتم یا روزه منو گرفته </title>
<link>http://tinasina.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>زندگیم از حالت عادی خارج شده .................. شدید ( به قول سینا ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN id=share_image&gt;&lt;IMG id=iimg src=&quot;http://www.xtupload.com/new/image-1BF4_4AA2BE4B.jpg&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا لنگ ظهر می خوابم و بعدش هم که بیدار میشم حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . یه خورده میام پای کامپیوتر و یه خورده میرم دراز میکشم . خیر سرم یه نماز از سر وا کنی می خونم و دوباره میرم اینور و اونور ولو میشم . باز مادرشوهری اینجا بود یه خورده آشپزی میکردم ولی الان دو روزه که همه چی رو سر به هم میارم ، شاید از فردا که بیاد دوباره مجبور شم ولی اصلا حال اینکه تو آشپزخونه واستم و آشپزی کنم رو ندارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا نمیدونم این روزه ها قبوله یا نه من فقط دارم گشنگی و تشنگی رو تحمل میکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; از شمال که برگشتیم تا حالا بیرون نرفتم ، بچه ها دلشون می خواد پارک برن ، اصلا حالش رو ندارم . خیلی وقته خیابون نرفتم ، دلم لک زده ولی حسش نیست . تازه بعد از افطار حالم سر جاش میاد که اونم دیگه وقتش نیست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کامپیوتره هم بدجوری داره رو اعصابم راه میره ، دو روز پیش اومدم تو نت دیدم هیچ صفحه ای باز نمیشه ، زنگ زدم پشتیبانی که اونام گفتن مشکل از کامپیوتر خودتونه ، یه چند تا کار گفت انجام بدم که سر در نیاوردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; گفتش نیازی نیست که ویندوز عوض بشه ، یه تنظیماته که باید انجامش بدی ، اونم که مثل آدم نیومد بگه چیکار کنم ، این بود که ویندوز عوض کردم که مشکلم حل بشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از امروز هی مرتب این سیستم قفل میشه ، دیر باز میشه ، کند شده و...... و هزار کوفت و زهر مار دیگه که نمیدونم چه مرگشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; چقدر بده که آدم به روز نباشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; چرا من هیچ چی بلد نیستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو بیشتر خصوصی های پرشین نمیتونم وارد بشم ، نمیدونم چرا ؟؟؟ تو ریدر گوگل هم هر وقت که بخوام نمیتونم وارد بشم ، ارور میده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; وقتی می خوام صفحه ی کامنتی رو باز کنم ، چند دقیقه طول میکشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;تازه وبلاگ خودمون هم خیلی دیر باز میشه ، نمیدونم واسه همه اینجوریه یا نه فقط واسه خودم اینجوریه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; شکل این کامپیوتره هست وقتی کانکت باشی چشمک میزنه ، از امروز به لطف سینا ناپدید شده ، نمیدونم چیکار کرده و چه جوری شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد یا خواهری یا داداشی یکیشون اینجا بودن و یه حالی به این سیستم ما میدادن ولی حیف که از هر دوشون دورم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای الان سینا اینقده شیطونی میکنه اصلا تمرکز ندارم ، همچین تو فسقل خونه بدو بدو میکنه که تمام خونه به لرزه می افته ، انگار نه انگار ساعت ده یازده شبه ، ماشالله این بچه چقدر انرژی داره ، صبح که اصلا نمیدونم چه ساعتی بیدار شده ، چون من خواب بودم ، بعد از ظهر ها که اصلا نمیخوابه ، چه جوریه ؟ خودمم توش موندم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب رفتم سینا رو زدم تو شارژ ( خوابوندمش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; ) چاره ی دیگه ای نبود ، چقدر خونه آروم شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; تا صبح حسابی شارژ میشه و دوباره روز از نو و روزی از نو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چه اخمی کرده واسه خودش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG id=iimg src=&quot;http://www.xtupload.com/new/image-6E55_4AA2BE4B.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی به شروع مدرسه نمونده ، خریدهای مدرسه ی تینا مدتهاست که انجام شده . البته هنوز کفش واسش نخریدم . تا قبل از ماه رمضون که هر چی پیدا میکردیم یا من خوشم نمیومد یا تینا ، اونی هم که هر دومون خوشمون میومد سایزش نبود . این بود که تا حالا طول کشیده .... اصلا نمیدونم کی میریم بیرون که بخریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز سینا رو واسه مهد کودک ثبت نام نکردم . خودش که میگه من دیگه نمیرم مهد کودک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; تا ببینیم چی میکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تبلیغ مای بی بی هستش ، اون بچه روش سر میخوره ، سینا هم گیر داده که براش از اون مای بی بی بخریم که روش سرسره بازی کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; میگه یه حالی میده مامان &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; به حق چیزهای ندیده و نشنیده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دلم می خواد بازم بنویسم ولی همه خوابن ، این همسری هم هی سینه صاف میکنه که بگه یعنی من بیدارم و نور چراغ نمیذاره بخوابم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; آخه من پس کی بیام یه دل سیر در سکوت و آرامش بنویسم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 20:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tinasina&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>tinasina</dc:creator>
<guid>http://tinasina.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
