تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

یه مامانه از درس فراری
ساعت موبایل رو واسه ۴۰/۶ دقیقه تنظیم کرده بودم که بیدارم کنه ، بیچاره خودشو کشت اینقدر زنگ زد . اصلا نمیتونستم بیدار شم . به زور با چشم بسته ور داشتم و خاموشش کردم و همچنان که تو دستم بود دوباره خوابیدم . چند دقیقه بعد صدای همسری بود که زنگ میزد ...... تینا باید بیدار بشه ها ....

خونه حسابی تاریک بود ، تو این هوای ابری و بارونی ، به هیچ قیمتی حاضر نیستم از تو رختخواب بیام بیرون ، ولی امروز مجبور بودم دیگه . نصف بیشتر کارها رو با چشم بسته انجام دادم ، قوری چای رو که گذاشتم دم بکشه ، تینا رو صداش کردم . بعد از اینکه شونصد دفعه صداش کردم ، به زور بیدار شد .

روزهایی که بعد از ظهریه تا ساعت ۹ می خوابیم و بعدش تا خواب از سرمون بپره و صبحانه بخوریم و ناهار بپزم ، اکثرا دیر میشه و روزهایی که صبحیه ، بیدار شدن اول صبح خیلی سخته . الان هم حسابی گیج میزنم از بی خوابی

امسال بد جوری با تینا درگیرم ، هر چی میخوام کاری کنم که به خودش متکی باشه و اینقدر به من وابسته نباشه ، نمیشه که نمیشه . هر درسی رو هر چه قدر هم که بلد باشه تا ازش نپرسم ، خیالش راحت نمیشه و واسه امتحان ریاضی تا واسش سئوال درنیارم و بهش ندم ول کن نیست . راستش نمیدونم کتابها خیلی عوض شده یا نه من فراموشی گرفتم و قبلا هم همینجوریه بوده

اصلا حوصله ی ریاضیشون رو ندارم ، یه سئوال مثل آدمیزاد طرح نکردن ، بذارن تو کتاب . همش اینجوریه : ثلث پول رضا.... خمس پول مرضیه ... یک ششم از تخم مرغ ها ..... دو پنجم از ربع پول جواد و ....... تبدیل کسر به مخلوط ...... تبدیل مخلوط به کسر ......  بابا جان آخه چه کاریه ؟ این همه پیچ واپیچش دادن ؟؟؟؟ 

علومشون هم بهتر نیست ....... در کل نه اینکه همش از زیست شناسی بدم میومد ، این علوم هم تو همون مایه هاست  از جغرافی و تاریخ و مدنی چرتشون هم که دیگه نگم بهتره .....

معلمشون علوم و ریاضی رو ازشون امتحان گرفته ، علوم رو بیست شد و ریاضی رو واسه یه اشتباه مسخره ۱۹ شد . سئوالهای به اون مشکلی رو درست جواب داده ، اونوقت تو ضرب و تقسیم یه سئوال ، اشتباه کرده . آخه واسه یه دانش آموز کلاس پنجم ضرب و تقسیم ۸ ، ۹ رقمی میذارن ؟؟؟؟ من که بودم صفر میشدم  تازه کلی هم به خاطر بی توجهیش عصبانی شدم ، با اینکه میدونستم نمره ی اول کلاس رو آورده  .

پنج شنبه از مدرسه رسیده و نرسیده ، نق میزنه که من نمیرم ها ، گفته باشم  میگم سلام علیکم تینا خانم . از راه برس ..... توضیح بده ببینم چی به چیه ؟ میگه از اداره نامه اومده و ۴ نفر از بچه های کلاس ما رو واسه کلاسهای تیزهوشان انتخاب کردن ، خانم مدیر گفته : شنبه ساعت ۲ بعدازظهر با اولیاتون برید خیابون دانشگاه ، مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کنید ، من نمیتونم برم ، میگن خیلی سخت میگیرن و .... و کلی رو اعصاب بنده راهپیمایی نمود . کلا عادتشه ، اگه انتخاب هم نمیشد ، باید قنبرک میزد و گریه میکرد که چیش از دیگران کمتره و انتخاب نشده . حالا باید برم با مدرسه شون تماس بگیرم ، ببینم اصلا موضوع از چه قراره و کلاسهاش و ساعتاش چه جوریه .

 نمیدونم چیکار کنم ، کلا باهاش مشکل زیاد دارم ، همین امروز صبح هم سر خوردن صبحانه کلی با هم کل کل کردیم . میگه نون و پنیر و گردو  از گلوم پایین نمیره  یه چایی به زور خورد و بعدش هر چی گفتم با خودت میوه ببر ، گفت: نارنگی که نداریم ، سیبی هم که گرفتین خیلی شیرینه و نمیشه خوردش  به حق چیزهای ندیده و نشنیده ، حالا به کی بگم از شمال واسمون سیب ترش بیاره ؟؟؟

خدایا یه راهی پیش پام بذار من عادت غذایی این دختر رو عوض کنم  دیروز صبحانه چای و شیرینی خورده ، پریروز آش رشته ، روز قبلش سالاد الویه ، روز قبل ترش ذرت مکزیکی و ........

اینجا میخواستم بلال ها رو بذارم تو ماکروویو بپزه ، اومده میگه بذار حالا که نپزیدن باهاشون عکس بگیرم

Picture-004.jpg picture by tilatina

از سینای ........ چی بگم ؟؟ سینای سوباسا ؟ سینای اسپایدر من ؟ سینای جومونگ ؟ یا همون سینای قند عسلم که خدا نکنه احساساتش فوران کنه ، همچین گردن مبارکم رو به طرف خودش میکشه که بوسم کنه ، فکر میکنم تمام مهره هاش جا به جا شده

هر روز تا بیدار میشه ، باید بره سی دی فوتبالیست ها رو ببینه . از بس نگاه کرده ، مو به مو حفظه که کی ، کجا و چی می خواد بگه . تمام دیالوگ ها رو از بره  بعدش توپش رو بر میداره و با شدت تمام به در و دیوار شوت میکنه . اونوقت اینقدر این کار رو تکرار میکنه که آب از سر و روش چیکه میکنه بعدش میاد و ازم آب لخ ( آب یخ ) میخواد . با اینکه میتونه درست تلفظ کنه ولی نمیدونم چرا به آب یخ میگه: آب لخ . از "ش" هم زیاد استفاده میکنه ، مثلا ...... ولی چرا یادم نمیاد مثل چی    

وقتی هم که اسپایدر من میشه ، کاپشن اسپایدر من میپوشه و ماسک اسپایدر من میزنه و دستکش بوکس اسپایدر من رو دستش میندازه و با اسکوتر اسپایدر من اینور و اونور میره و تازه میگه چرا من وقتی دستمو اینجوری میکنم ( حالا چه جوری بنویسم ، چه جوری میکنه  ) تار نمیزنه به دیوار ، من ازش برم بالا

ابزار جومونگ رو هم به دلایل امنیتی ، باباش از دسترسش دور نگه داشته ، چون معتقده این بچه هیچ چی حالیش نیست و هر آن احتمال داره با شمشیرش ، یکی از اعضای خانواده رو ناقص کنه

خلاصه که حکایتی داریمان ( چه لهجم برگشته  )

دیشب ، عروسی رویا جون

Picture-014.jpg picture by tilatina

دیشب رفته بودیم عروسی ، عروسی رویا جون  ، یه دختر ماه و مهربون و دوست داشتنی که شیطنت تو چشاش برق میزد . مریم پاییزی عزیزم رو هم زیارت کردم . یه دختر ناز و مهربون و تو دل برو  که هر چه از نجابت و متانتش بگم کم گفتم . تا حالا ۴ تا از دوستای وبلاگیم رو از نزدیک باهاشون آشنا شدم که ماشالله هزار ماشالله یکی از یکی ماهتر و خانم تر . من که واقعا از داشتن یه همچین دوست های خوبی به خودم میبالم .

واسه من رفتن به جایی که کسی رو نمیشناسی و از قبل هم ندیدیشون خیلی خیلی سخته ، چندین و چند بار تو برم و نرم گیر کرده بودم ،  از قبل با مریم جون هماهنگ کرده بودم ، ولی خوب جالب اینجا بود که مریم جون رو هم قبلا ندیده بودم  

وارد سالن که شدم ، یه خانم جوون و خوشگل اونجا واستاده بود که یه راست بطرفش رفتم و سراغ مامان رویا جون رو گرفتم . حالا هر چی خانمه میگه : من ، مامان رویام ، مگه من باورم میشه  فکر کردم شوخی میکنه و حتما خواهرش یا دخترخالش هستش ولی وقتی فهمیدم اینقدر خجالت کشیدم که نگو   رویا جون اگه اینجا رو خوندی ، حتما از طرف من از مامان جون  عذارخواهی کن ، گرچه موقع خداحافظی عذرخواهی کردم  خدا برات نگهش داره ایشالله ، بس که خوش برخورد و خانم بود

خلاصه که شب خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت ..... جای همگی خالی .

پ.ن: ساعت ۲ تینا رو بردم مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کردم . از این به بعد صبح های جمعه ۹ تا ۱۱ کلاس داره

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀