تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

اولین سفر به مشهد مقدس
خوب گفتم که دوشنبه ۲۰ مهر ماه ساعت ۷ بعد از ظهر به سمت تهران و ساعت ۱۵/۱۱ به سمت مشهد حرکت کردیم .....

فاصله ی هتل تا حرم

333.jpg

با این که ساعت ۵/۱۲ شب بود که به هتل رسیدیم ولی ذره ای خواب تو چشمهای این بچه ها وجود نداشت . بعد از اینکه کلی با هم چک و چونه زدیم که کی ، چه جوری و تو کدوم اتاق مستقر بشه ، بالاخره هر کدوم تو اتاقامون جابه جا شدیم . بچه ها هم تا میتونستن رو مبلهای فلک زده بالا و پایین پریدن . من هر لحظه منتظر بودم که از آپارتمان بغلی یا از پایین یکی بیاد بالا و بگه اینجا چه خبره  

من گرچه در بدو ورود زودی پریدم رو پنجره و کلی با امام رضا درد دل کردم ولی خیلی دلم می خواست همون لحظه برم حرم . از دم هتل تا حرم اگه سلانه سلانه هم میرفتیم ۵ دقیقه هم نمیشد . ولی دوست جونی تا ساعت ۴ اداره بود و بعدش اینقده بدو بدو کرده بود خیلی خسته بود و ترجیح داد که صبح بریم حرم  خلاصه با زور و زحمت برقها رو خاموش کردیم ساعت ۳ صبح گرفتیم خوابیدیم

پسر خوش اخلاق دوست جونی بعد از بیدار کردن سینا در حال ابراز احساسات

Picture-023.JPG

ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیدم بله همه تو خواب نازن و انگاری نه انگار . وسایلام رو برداشتم و رفتم حموم تا غسل زیارت کنم . بعد از اون همه سر و صدا و سشوار و .... دیدم نه خیر کسی بیدار نمیشه . رفتم دو رکعت نماز قضا خوندم و دوباره رفتم از پشت پنجره و از اون فاصله زیارت کردم و منتظر موندم تا بقیه بیدار بشن . دیگه ساعت ۵/۸ دوست جونی و بعد به ترتیب بچه ها بیدار شدن . میگم دوست جونی ساعت خواب ، مثلا باید بریم زیارت ، میگه تو رو خدا ..... مگه می خوایم بریم اداره که صبح زود بیدار شیم ؟

بعد از صرف صبحانه

Picture-043.jpg

خلاصه تا جمع و جور بشیم و بریم رستوران که صبحانه بخوریم ساعت از ۹ هم گذشته بود .  من هم رژیم مژیم رو بی خیال شدم و هر روز صبحانه ، اول یه لیوان آب پرتقال و بعدش یه کاسه عدسی و بعدش هم یه کاسه ماست چکیده به همراه نون تافتون تناول نمودم ( ای بی جنبه  ) تینا و سینا هم که هر روز فقط نون و کالباس میخوردن و دوست جونی هم هی غر میزد که بابا چای بخورید ، مگه صبحانه بدون چایی هم میشه ؟ من هم میگفتم اون یه قوری چایی مال تو و پسرت باشه ما نمیخوریم

قبل از صرف صبحانه

Picture-146.JPG

خلاصه تا از رستوران در بیایم و آماده بشیم و بریم حرم ، ساعت ۱۱ شد . یه خورده شیرینی نون چای به نیت امواتمون برده بودم که تو صحن حرم پخش کنم که تو بازرسی دستگیر شدم  که خانم زود این جعبه رو باز کن که ببینیم توش چیه  بعد از این که باز کردم بهم گفتن که برگردم و بیرون از صحن پخش کنم . من هم برگشتم و تینا و سینا به زائرین امام رضا تعارف کردن و بعدش وارد صحن حرم شدیم .

نمی دونم و نمیتونم توصیف کنم که تو اون لحظه چه حالی داشتم . همش گریه میکردم . چون اصلا باورم نمیشد اینقدر راحت همه ی کارهام جور شده و من تو مشهد ، اون هم تو حرم امام رضا هستم ....

چند وقت پیش تو ماه رمضونی اون دوست جونی که تابستون رفتیم مهاباد خونه شون ، از مشهد تماس گرفت که تو حرم هستش و من و فراموش نکرده ، بعدش که مامان نازگل داشت میرفت مشهد ، تو دلم گفتم خوش به سعادتت ..... بعدش که خانوم خونه داشت میرفت ، گفتم خوش به حالت ....... اتفاقا همون روز خواهر شوهرم اینا و مادرشوهری هم عازم مشهد بودن ....... گفتم خدایا من چقدر بی لیاقتم که تا به حال امام رضا منو نطلبیده ؟؟؟؟

تا اینکه دوست جونی اومد خونه مون و هی گفت بیا خودمون با بچه ها بریم ، بعدش هم اینقدر اصرار کرد و کرد و کرد تا من از رو رفتم و راهی شدیم . خدایا شکرت .

 خلاصه یه جا واسه نشستن پیدا کردیم و سینا رو پیش دوست جونی و پسرش گذاشتم و با تینا رفتم جلوی ضریح . با زور و زحمت رفتیم جلو ، البته طبقه ی پایین . بعدش برگشتیم پیش پسرا و دوست جونی رفت و زیارت کرد. اونوقت چند رکعت نماز زیارت به نیت امواتمون و چند رکعت نماز زیارت هم برای برآورده شدن حاجات قلبی اونایی که سفارش کرده بودن خوندم و بعدش نماز ظهر و عصر رو خوندم و بعدش تازه یادم اومد واسه خودم نخوندم  دیگه بچه ها کم طاقت شده بودن و ما هم از حرم بیرون اومدیم و به طرف بازار رضا راه افتادیم .

بازار که چه عرض کنم ، عوض بازار همش چشممون به بچه ها بود که هی بیاین ، هی دستمونو بگیرین ، هی اینور نرین ، هی اونور نرین و .......

سینا که هر نوع و هر مدل تفنگی میدید ، می خواست . پسر دوست جونی هم که هر وقت خسته میشد سر جاش میخ کوب میشد و راه نمیومد و اول به مامانش گیر میداد که بغلش کنه و وقتی از مامانش نا امید میشد ، دست به دامن من میشد و میگفت : ماما دو ، بَ   . ترجمه اش هم این میشه : مامان جون ، بغل . من هم که دیگه دلم ضعف میرفت و بغلش میکردم . بعدش از درد کمر هی به خودم فشار می آوردم . از اون طرف هم سینا حسودی میکرد و هی حالیم میکرد که بچه رو بذارم زمین . یه ماجرایی داشتیم واسه خودمون .

تا این که سینا یه اسلحه ی لیزری دید و خواست و من هم براش خریدم . اونوقت چند قدم جلوتر ، دوست جونی هم یه مدل دیگه واسه پسرش خرید . بعدش چند قدم جلوتر که رفتیم اینا دو تا سر تفنگ ها دعواشون شد . اونوقت دوست جونی رفت مثل تفنگ  پسرش واسه سینا خرید . حالا از اینجا به بعدش دیگه واقعا تماشایی بود . این دو تا انگشتهاشون رو گذاشتن و به طرف مردم شلیک کردن و تفنگ ها هم یه سر و صدایی داشت که نگو . همه نگاشون میکردن . بعضی ها نازشون میکردن و بعضی ها که اعصابشون ضعیف تر بود با سرعت از کنارشون میگذشتن . رفتیم تو یه مغازه که لباس بچه داشت ، آقاهه گفت خانما فقط زودتر انتخاب کنید و بچه هاتون رو از اینجا ببرید  اما دو تا از فروشنده های مغازه ی بغلی که سجاده و از این جور چیزا داشتن ، عاشق این دو تا شده بودن و میگفتن : بسه ، همه رو قتل عام کردین . بعد یکیشون  یه تفنگ قدیمی از زیر میز در آورد و بطرفشون شلیک کرد ، سینا هم جو گیر شده بود که صحنه واقعیه و کلی تو حس بود که من و دوست جونی به حالت جنون رسیدیم و زودی از اونجا رفتیم و تفنگها رو جابه جا کردیم و دو قدم راه تا هتل رو تاکسی دربست گرفتیم  که زودتر برسیم . حالا ساعت ۴ شده و رستوران هتل هم تعطیل و ما هم خسته و کلافه .

من و بچه ها با وسایلامون رفتیم بالا و دوست جونی هم رفت ببینه که واسه غذا چیکار میتونه بکنه .  مدیر رستوران هم گفتش که فقط باقالی پلو با ماهی شیر داریم که ناچارا گفتیم واسمون بیارن بالا . سینا که اصلا لب نزد ، تینا هم برنج خالی خورد . من هم دیگه دلم نیومد مال خودم رو نخورم ، به ناچار خوردم و غذای بچه ها رو هم دور ریختم . حیف ماهی سفید خودمون نیست  

سرزمین عجایب ( پروما )

Picture-067.jpg

 تا ساعت ۷ استراحت کردیم و بعدش  آماده شدیم  ، دوست جونی گفت بریم زیست خاور ؟ گفتم نمیدونم ، من از پروما هم تعریف زیاد شنیدم . خلاصه از آژانس هتل یه ماشین گرفتیم و رفتیم پروما که به قول خودمون بعدش بریم زیست خاور . اما ساعت ۱۱ از پروما در اومدیم و از بس این بچه ها کلافه مون کرده بودن ، تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل .

بازم رستوران هتل تعطیل شده بود . ازشون شماره ی فست فود رو گرفتیم و زنگ زدیم که پیتزا واسمون بیارن . تا پیتزا برسه و بخوریم و جمع و جور شیم ساعت ۱ نیمه شب بود . بچه ها با اون همه خستگی یه عالمه دیگه بپر بپر کردن و شلوغ کردن . فیلم گرفتیم و حرف زدیم تا ساعت دو شب که تصمیم گرفتیم بریم حرم .

این دفعه رفتیم طبقه ی بالا ولی اینقده که شلوغ بود نتونستیم جلو بریم و از دور سلام فرستادیم و زیارت کردیم و بعدش به زور یه جا پیدا کردم که دو رکعت نماز بخونم و منتظر بمونیم تا اذان بگن . ولی پسر دوست جونی خوابش برد و سینا هم می خواست بخوابه که گفتم کی می خواد این دو تا رو تا سر خیابون بغل کنه ؟ دوباره تصمیم گرفتیم برگردیم هتل تا بچه ها بخوابن . حالا بماند که پسر دوست جونی خواب بود و گهی رو کول مامانش و گهی رو کول من ..... بچه ام سینا هم از فرط خواب آلودگی راه نمیتونست بیاد . در ثانی من که اصلا بغلش هم نمیتونستم بکنم .

دیگه ساعت ۴ صبح رسیدیم هتل و خوابیدیم . ساعت ۸ بیدار شدم و طبق معمول نماز قضا خوندم و از پشت پنجره زیارت کردم . ساعت ۱۵/۹ دوست جونی بیدار شد که الان رستوران تعطیل میشه چرا زودتر بیدارم نکردی ؟ تینا رو هم به زور بیدار کردم و سه تایی رفتیم رستوران ، صبحانه خوردیم و واسه بچه ها هم آوردیم بالا که دیدیم همچنان بیهوشن و اثری از هشیاری درونشون پیدا نمیشه

عنبران ، در انتظار ناهار

Picture-106.JPG

دیگه ساعت ۱۱ صبح به زور و زحمت بیدارشون کردیم و از هتل یه تاکسی گرفتیم که تا عصری در اختیارمون باشه . به طرف طرقبه راه افتادیم . کمی چرخیدیم و خرید کردیم و ساعت ۴ به طرف شاندیز راه افتادیم که ناهارمون رو اونجا بخوریم ، که آقای راننده پیشنهاد داد که بریم عنبران ( نمیدونم درست نوشتم یا نه ) یه جای خیلی خیلی باصفا در نزدیکی طرقبه بود . جاتون خالی کباب رو زدیم تو رگ و ساعت ۵ هم به طرف الماس شرق حرکت کردیم . اما قبلش تو میدون صاحب الزمان سوار کالسکه شدیم و چند دور همون اطراف چرخیدیم که بچه ها حسابی کیفور شده بودن  تازه خودمم بار اولم بود که سوار کالسکه میشدم  بعدش رفتیم الماس شرق . اینقده از این الماس شرق و رقص آب و فواره اش خوشم اومد که نگو . اگه یه همچین مجتمع تجاری تو قزوین بود ( قابل توجه ی شیوا جون  جوابت رو دادم ها ) من فکر میکنم یه سره ، یکی باید هی میومد منو از اونجا جمع میکرد

دقایق آخر در الماس شرق

Picture-139.JPG

جونم براتون بگه که دیگه ساعت ۱۱ بود که از اونجا در اومدیم ، تازه هنوز همه جاش رو ندیده بودیم ولی دیگه فروشگاههاش تعطیل شده بود  دیگه تا بیایم هتل که طبق معمول بازم رستوران هتل تعطیل شده بود و دوباره فست فود زنگ زدیم و دوباره پیتزا ..... خوش به حال سینا شده بود

دیگه تا ساعت ۲ شب ساکم رو بستم و گرفتم خوابیدم ولی دوست جونی تازه چای ساز رو روشن کرده بود که چای بخوره . دیگه نفهمیدم کی خوابید .

صبح هم ساعت ۵/۷ بیدار شدم و بازم نماز قضا و زیارت از پشت پنجره و بعدش رستوران واسه صبحانه و بعدش هم به طرف موزه ی نادر شاه حرکت کردیم .

موزه ی نادر شاه افشار

Picture-158.jpg

از هتل تا موزه راه زیادی نبود ولی سرو کله زدن با این دو تا وروجک ها و معطل شدن تو مغازه های مسیر باعث شد که خیلی دیر برسیم . بعدش از آقای عکاس باشی تقاضا کردیم چند تا عکس یادگاری هم از ما بندازه و بعدش هول هولکی از موزه هم دیدن کردیم و سریع تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم هتل . یه راست رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و سریع وسایلا رو برداشتیم و با هتل تصفیه کردیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم .

حالا ساعت ۲۰ دقیقه مونده به ۳ و ما ساعت ۵/۳ پرواز داریم . بعد از ظهر پنج شنبه بود و خیابون ها به شدت شلوغ و پر ترافیک  اگه بدونین چه آشوبی تو دلم به پا بود . تقریبا هیچ امیدی به این که به موقع برسیم نداشتم . ساعت سه و ده دقیقه رسیدیم فرودگاه . دوست جونی زودی در تاکسی رو باز کرد و بدو بدو رفت که کارت پرواز رو بگیره من هم سریع قبض گرفتم و آقاهه وسایلا رو گذاشت رو چرخ دستی و دبرو .... پسر دوست جونی رو هم بغل کردم و بدو بدو رفتیم . حالا سینا نمیدونم پاش پیچ خورده بود یا خواب رفته بود که بچه ام گریه میکرد که نمیتونم راه بیام . یه خورده تینا بغلش کرد و یه خورده خودش راه اومد تا بالاخره به بازرسی رسیدیم .

بدو بدو خودم رو به دوست جونی رسوندم و وقتی لبخند رو لباش دیدم ، خیالم راحت شد که گرچه دقیقه ی نود ، اما لااقل به موقع رسیدیم . ساکها و چمدونها رو تحویل دادیم ولی دیگه ساک دستی ها رو دستمون گرفتیم و از پله برقی رفتیم بالا . دوست جونی و پسرش و ساک دستیش از بازرسی رد شدن و سریع رفتن که سوار اتوبوس بشن ولی من و بچه هام بازم دستگیر شدیم که خانم ساک دستیهاتون باید باز بشه ، مشکل داره

وقتی باز کردم ، سه تا تفنگی که دو تاش واسه سینا و یکیش واسه پسر دوست جونی بود توقیف شد  میگم خانم اینا اسباب بازیه چرا میگیری ؟ میگه برو اشیای ممنوعه رسید بگیر ، تو تهران تحویل میگیری . از اونور هم دوست جونی زنگ زده که ای بابا چی شدی پس اتوبوسها رفتن  من هم بدو بدو خودم رو بهش رسوندم بدون اینکه فرصتی داشته باشم که رسید بگیرم . سوار آخرین اتوبوس شدیم تا به هواپیما برسیم .

یکی گفتش وقتی رسیدین تهران ، به اشیا ممنوعه سر بزنین ، احتمالا میفرستن . ولی وقتی تو فرودگاه تهران پرسیدم ، آقاهه گفت هر کی رسید داره وسایلش رسیده  حالا پسر دوست جونی که اصلا یاد تفنگش نبود ولی یکی بیاد و سینا رو حالیش کنه که تفنگاش تو فرودگاه مشهد جا مونده  حالا هر چی میگم خانومه ازمون گرفته و دیگه بهمون نمیده ، باور نمیکنه که ، هی میگه مامان ساک رو باز کردی تفنگم رو میدی ؟

تو خونه یه عالمه تفنگ داره ، از کوچیک گرفته تا بزرگ ، ولی باز هر تفنگی که میبینه میخواد . بچه ام هنوز چشاش دنبال اون تفنگاشه

وقتی رسیدیم فرودگاه همسری اونجا بود ، دیگه همونجا از دوست جونی و پسرش خداحافظی کردیم و جدا شدیم . با تمام اذیت و آزارهای این دو تا وروجک که البته بد نیست تینا رو هم بهشون اضافه کنم و بگم این سه تا وروجک ، سفر خیلی خیلی خیلی خوب و پر خاطره ای  بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ولی دوست جونی میگفت من که دیگه پشت دستم رو داغ میکنم با بچه جایی برم  بعدش بهم گفت حواست باشه ، دفعه ی بعد فقط من و تو میریم و بچه ها باید پیش باباهاشون بمونن

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀