الان دقیقا 15 روزه که ای دی اس المون قطعه و من حسابی تو خماری ام . البته یه بار با دایال آپ کانکت شدم ، که دیدم وایییییییییییی اصلا نمیشه هیچ کاری کرد و از خیرش گذشتم . حتی نتونستم کامنت هام رو تایید کنم . میگم قبلا چه جوری باهاش کار میکردم ؟؟؟
ولی خوب این بی اینترنتی یه حسن خیلی خیلی خوب هم داشت . چی بود ؟ آهان ......
وقتی دیدم یک ماه جلوتر از موعد مقرر حجممون به صفر رسید و آقای همسر هم پاهای مبارکش رو کرد تو یه دمپایی ( ببخشید ضرب المثل یادم رفت ، تو یه کفش ) که بله شما همش پای کامپیوتر نشستی و من دیگه شارژ نمیکنمش و اگه خواستی خودت برو شارژ کن و از این جور حرف ها ..... من هم در عین حالی که از غصه داشتم دق میکردم ، ولی به روی مبارکم نیاوردم و یه جوری نشون دادم که انگار اصلا برام مهم نیست . بعدش صبح فرداش مثل یه خانم خونه دار تصمیم گرفتم برم از سبزی فروشی سر کوچه مون سبزی قورمه بگیرم و پاک کنم و بذارم فریزر ، که یهویی صدای آقای سبزی فروش رو شنیدم . پریدم سر کوچه و صداش کردم تا بیاد دم در خونه مون . گفتم یه 5 شش کیلو سبزی قورمه و دو کیلو جعفری و 3 کیلو سبزی آش واسم بکش . آقاهه هم نامردی نکرد و فقط سبزی قورمه شد 13 کیلو . حالا هر چی میگم آقا جون این زیاده کی می خواد پاکش کنه ؟ آقاهه هم حالیش نیست که ..... هی میگفت خانم شما اینو ببر ، اگه منو دعا نکردی . و اینچنین بود که از خیر آشی و جعفری گذشتم و گفتم چند روز دیگه واسم بیاره .
ولی خداییش اینقده سبزیش تازه و تمیز بود که کیف کردم . سبزی ها رو گذاشتم و تا ظهر هم بیرون بودم . از ساعت یک ، یک و نیم نشستم و سبزی پاک کردم و شستم و ریختم تو کیسه پارچه ای و گذاشتم تو خشک کن لباسشویی و خشکشون کردم و دادم همسری بردش بیرون خرد کرد و تا نصفه شب هم سرخش کردم .
آخیش خسته نباشم ........ 
اما هنوز بقیه کارهام رو انجام ندادم . الان می خوام برم بازار بلال بخرم ، اصلا نمیدونم هنوز هستش یا نه تموم شده ...... 
میگن اینترنت آدم رو از خونه زندگی میندازه ها شما بگو نه ...... 
تازه تو این هاگیر واگیر اون دوست جونم که تو پست قبل نوشتم از تهران اومده بود خونه مون ، گیر داده بود که تو رو خدا بیا بریم مشهد . از این طرف مونده بودم تینا رو چیکار کنم ، از اونطرف هم هی دوست جونی زنگ میزد میگفت زود خبر بده میخوام بلیط تهیه کنم و دیر میشه . خلاصه با هزار زور و زحمت اجازه ی تینا رو گرفتم و و ساکمون رو بستیم و عصر دوشنبه بیستم مهر ، ساعت 7 به طرف تهران حرکت کردیم . نزدیک 9 بود که رسیدیم فرودگاه مهر آباد و منتظر دوست جونی و پسرش نشستیم تا بیان . دیگه اونا هم ساعت 10 رسیدن و رفتیم کارت پروازمون رو گرفتیم و از همسری خداحافظی کردیم و ساعت 15/11 هم به سوی مشهد پرواز کردیم . دیگه ساعت 5/12 بود که به هتل ایران رسیدیم . اتاقمون تو طبقه ی هفتم بود و از اونجا خیلی راحت میتونستیم بارگاه حضرت رو ببینیم . همچین که چشمم به مناره ها افتاد ، دلم هری ریخت . آخه بار اولم بود که به زیارت امام رضا میرفتم . یه بار وقتی 4 پنج سالم بود ، رفته بودم و بعد از اون دیگه قسمت نشده بود . تو تمام مدت ازدواجون هم همسری دوبار رفت و تو هر بار شرایطم یه جوری بود که نمیتونستم باهاش برم . این بود که این سفر خیلی خیلی برام مهم بود . 
حالا اینا رو داشته باشین تا بقیه اش رو با چند تا عکس بیام و تو پست بعد بنویسم .... خدا کنه همسری از خر شیطون بیاد پایین و بره اینترنتمون رو شارژ کنه ، من که دیگه آهی در بساط ندارم ، و گرنه ممکنه از بی اینترنتی دیوونه بشم .....
در ضمن دارم از فضولی میمیرم ، به محض اینکه اینترنتمون شارژ شد برمیگردم ، چون اصلا با این دایال آپ نمیشه کاری کرد 
|