تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

آنفولانزا
یه عالمه تایپیدم و چند لحظه قبل از اینکه ثبتش کنم به مدت یک ثانیه برق قطع شد ، حالا کسی میتونه قیافه ی منو تجسم کنه ؟؟؟؟

به قول خودم دیشب زود خوابیدم که صبح راحت تر بیدار بشم ، این هفته تینا شیفت صبحه . هر وقت می خوام زود بیدار بشم مرگم میگیره . دیشب یه بار ساعت ۳ بیدار شدم و از اینکه تا ۵/۶ یه عالمه دیگه میتونم بخوابم کلی خوشحال شدم اما همین که خوابم برد ، سینا بیدارم کرد که مامان دستشویی دارم و بعدش هم ازم شیر خواست . من هم تا دوباره خوابم ببره یه ساعت طول کشید . صبح هم ده دقیقه قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه ، جناب همسری بیدار باش رو اعلام کرد . می خواستم به محض اینکه پدر و دختر رو راهی کردم برم دوباره بخوابم که دیگه به کل خوابم پرید . حالا اگه سینا مهد بود میرفتم پیاده روی ......

همه مون ( و فعلا خدا رو شکر ، گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور ) به جز سینا ، به شدت مریض شدیم . آبریزش بینی و سرفه و گلو درد . از دیروز هم تینا هی رو اعصابم راه میره و میگه : مامان نکنه آنفولانزای خوکی گرفته باشیم ( دور از جون )

عصر چهارشنبه دختر عمه ی همسری که دوست قدیمی و همکلاسی خودم بود از تهران تماس گرفت که با پسر کوچولوش می خوان بیان خونه مون و ما هم بسی ذوقیدیم . حدودای ساعت ده رسیدن و از اونجا که من علائم سرماخوردگی رو در خودم دیده بودم ، باهاشون روبوسی نکردم ولی کوچولوی شیرینش یه کارایی میکرد که آدم واقعا نمیتونست خودش رو کنترل کنه . من هم یکی از پاهاش رو بوسیدم که دیدم با زبون بی زبونی حالیم میکنه که اون یکی پاش رو هم ببوسم ، بعد نوبت دست راست و بعد دست چپ و دوباره پای راست و بعدش پای چپ بود و این کار چندین بار تکرار شد و همچنان ادامه داشت که دیگه تا میتونستم چلوندمش ......

اونشب تا دیر وقت بیدار بودیم و یه سر و صدایی از خونه مون در میومد که هر کی نمیدونست فکر میکرد تو این خونه حداقل ۲۰ نفر دارن با همدیگه صحبت میکنن . خلاصه دیگه ساعت ۲ خوابیدیم . قبل از خواب گفتم شب به خیر تا ساعت ده صبح و دوست جونم گفت نه تو رو خدا ده خیلی زوده لااقل تا یازده بخوابیم و تینا با ناراحتی گفت مثل اینکه من باید زود ناهار بخورم و برم مدرسه ها ...... و خوابیدیم . برخلاف انتظار ساعت ۵/۶ شنگول و منگول از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه نتونستم بخوابم . به ناچار بیدار شدم و صبحانه ی همسری رو حاضر کردم ( آخه هر وقت تینا بعد از ظهریه ، همسری بدون صبحانه میره سر کار  ) و راهیش کردم و خودم هم کمی ورزش و بعدش  مطالعه کردم تا بقیه بیدار بشن . بعدش اول تینا بیدار شد و اینقدر سر و صدا کرد که دوست جونی و سینا هم بیدار شدن . تا دوست جونی بره دست و صورتش رو بشوره ، تینا و سینا ، کوچولوش رو هم بیدار کردن ......

بعد از ظهر هم نشستیم و یه عالمه از هر طرف صحبت کردیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم ...... تینا هم که از مدرسه برگشت ، آماده شدیم و رفتیم بیرون و تا ساعت ده شب تو خیام چرخیدیم و خرید کردیم و اومدیم خونه . بچه ها از فرط خستگی زود خوابیدن ولی ما دو تا تا ساعت ۳ نشستیم و صحبت کردیم و هر هر و کر کر ......

جمعه ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم ، سرما خوردگیم شدید تر شده بود . تینا هم خیلی سرفه میکرد . همسری هم هی میگفت گلوم درد میکنه . از شب قبل از فریزر ماهی در آورده بودم که واسه ناهار بذارم ، از اونطرف همسری میگفت نذار ...... هی بذار و نذار ...... خلاصه گذاشتم  ( من هم حرف شنو ) .

باقالی پلو و پنیر برشته و ماهی سفید و سالاد شیرازی و سیر ترشی ....... تا حد خودکشی خوردم ، از بس خوشمزه شده بود  ( اعتماد به نفسم منو کشته )  بعد از ظهر هم نارنگی و انگور ...... و اینچنین شد که اکنون به طرز فجیعی مریض شده ایم ..... میگم من شکمو هستم و جلوی دهنم رو نمیتونم بگیرم ، شما میگی نه .......

یه سکوتی تو خونه برپاست که نگو . البته سینا که بیدار بشه دیگه از این سکوت خبری نیست . تازگیها اینقده این بچه کارای عجیب و غریب میکنه که من نمیدونم باهاش چیکار کنم  تا وقتی که باهاش خوبم و دعواش نمیکنم ، دم به دم بوسم میکنه و هی میگه قربون چشای خوشگلت بشم  و فدات بشم  و از این جور حرفها . ولی اگه دعواش کنم فوری قهر میکنه و میگه باشه دیگه مامان خان ، دوستم نداری دیگه ...... من الان میرم خودمو میکشم تا تو دیگه سینا نداشته باشی  اصلا خوبه تنها برم تو خیابون و ماشین بزنه به من ( خدا نکنه ) ...... اصلا خوبه برم زیر پتو و خفه بشم ( خدا نکنه ) .....

اصلا مامان خان می خواستم برات یه عالمه کادو بخرم دیگه هم نمیخرم ..... اصلا هم غذات خوشمزه نیست ......تو اصلا باهام خوب رفتار نمیکنی ...... همه منو مسخره میکننن ..... هیچ کی منو دوست نداره ...... فقط مادرجونم منو دوست داره ...... اصلا مامان خان میدونی الان ۴ روزه که نرفتیم خونه ی مادر جون ؟؟؟ ( چه ربطی داشت ) و اینا رو اینقدر راحت و سریع پشت سر هم ردیف میکنه که من واقعا به غلط کردن می افتم .... حالا من مگه چی گفتم ؟؟؟  ممکنه گفته باشم اول برو دستشویی .... یا گفته باشم یه دقیقه ساکت شو ..... یا گفته باشم وسایلات رو جمع کن .... و یا شاید واقعا دعواش کرده باشم .

اینم یه خاطره که هر وقت یاد آوریش میکنم ، میمیرم از خنده  .... چند روز پیش با اصرار فراوان سینا رو فرستادم دستشویی ( همیشه باید دقیقه ی ۹۰ بره ) بعد از چند دقیقه دیدم ازش خبری نیست ، رفتم بهش گفتم تموم شد ؟ ، گفت : مامان من اومدم بیرون یه لیوان آب به من بده . گفتم باشه ، بیام بشورمت ؟ گفت نه . گفتم : پی پی کردی ؟ ( البته ببخشید ) گفت : نه . گفتم : کارت تموم شد منو صدام کن . گفت : پی پی ندارم که . گفتم : پس واسه چی این همه مدت اونجا نشستی ؟؟ با شدت کف دستش رو کوبید تو پیشیونیش و گفت : ببخشید مامان جون حواسم نبود بیام بیرون !!!!

حالا منو داری ، اینقده خنده ام گرفته بود نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . وقتی واسه خواهرشوهری اینا ( اونروز خونه مون بودن ) تعریف کردم ، همه از خنده روده بر شدن

با اینکه صبحونه خوردم ولی الان دارم از گشنگی میمیرم ، نمیدونم چرا اینجوری شدم  چقدر هم سردمه ، انگشتهای دست و پام داره یخ میکنه .... هی به همسری میگم این بخاریها رو وصل کن ، چپ چپ نگام میکنه و میگه خودتو گیر آوردی ها ، آخه الان وقته بخاریه ؟ هوا به این خوبی

سینا بیدار شد .....

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀