تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

نمیدونم من روزه گرفتم یا روزه منو گرفته
زندگیم از حالت عادی خارج شده .................. شدید ( به قول سینا )

تا لنگ ظهر می خوابم و بعدش هم که بیدار میشم حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . یه خورده میام پای کامپیوتر و یه خورده میرم دراز میکشم . خیر سرم یه نماز از سر وا کنی می خونم و دوباره میرم اینور و اونور ولو میشم . باز مادرشوهری اینجا بود یه خورده آشپزی میکردم ولی الان دو روزه که همه چی رو سر به هم میارم ، شاید از فردا که بیاد دوباره مجبور شم ولی اصلا حال اینکه تو آشپزخونه واستم و آشپزی کنم رو ندارم

اصلا نمیدونم این روزه ها قبوله یا نه من فقط دارم گشنگی و تشنگی رو تحمل میکنم  از شمال که برگشتیم تا حالا بیرون نرفتم ، بچه ها دلشون می خواد پارک برن ، اصلا حالش رو ندارم . خیلی وقته خیابون نرفتم ، دلم لک زده ولی حسش نیست . تازه بعد از افطار حالم سر جاش میاد که اونم دیگه وقتش نیست

این کامپیوتره هم بدجوری داره رو اعصابم راه میره ، دو روز پیش اومدم تو نت دیدم هیچ صفحه ای باز نمیشه ، زنگ زدم پشتیبانی که اونام گفتن مشکل از کامپیوتر خودتونه ، یه چند تا کار گفت انجام بدم که سر در نیاوردم  گفتش نیازی نیست که ویندوز عوض بشه ، یه تنظیماته که باید انجامش بدی ، اونم که مثل آدم نیومد بگه چیکار کنم ، این بود که ویندوز عوض کردم که مشکلم حل بشه

حالا از امروز هی مرتب این سیستم قفل میشه ، دیر باز میشه ، کند شده و...... و هزار کوفت و زهر مار دیگه که نمیدونم چه مرگشه  چقدر بده که آدم به روز نباشه  چرا من هیچ چی بلد نیستم

 تو بیشتر خصوصی های پرشین نمیتونم وارد بشم ، نمیدونم چرا ؟؟؟ تو ریدر گوگل هم هر وقت که بخوام نمیتونم وارد بشم ، ارور میده  وقتی می خوام صفحه ی کامنتی رو باز کنم ، چند دقیقه طول میکشه تازه وبلاگ خودمون هم خیلی دیر باز میشه ، نمیدونم واسه همه اینجوریه یا نه فقط واسه خودم اینجوریه  شکل این کامپیوتره هست وقتی کانکت باشی چشمک میزنه ، از امروز به لطف سینا ناپدید شده ، نمیدونم چیکار کرده و چه جوری شده

دلم میخواد یا خواهری یا داداشی یکیشون اینجا بودن و یه حالی به این سیستم ما میدادن ولی حیف که از هر دوشون دورم

وای الان سینا اینقده شیطونی میکنه اصلا تمرکز ندارم ، همچین تو فسقل خونه بدو بدو میکنه که تمام خونه به لرزه می افته ، انگار نه انگار ساعت ده یازده شبه ، ماشالله این بچه چقدر انرژی داره ، صبح که اصلا نمیدونم چه ساعتی بیدار شده ، چون من خواب بودم ، بعد از ظهر ها که اصلا نمیخوابه ، چه جوریه ؟ خودمم توش موندم

......

خوب رفتم سینا رو زدم تو شارژ ( خوابوندمش  ) چاره ی دیگه ای نبود ، چقدر خونه آروم شد  تا صبح حسابی شارژ میشه و دوباره روز از نو و روزی از نو  

چه اخمی کرده واسه خودش

چیزی به شروع مدرسه نمونده ، خریدهای مدرسه ی تینا مدتهاست که انجام شده . البته هنوز کفش واسش نخریدم . تا قبل از ماه رمضون که هر چی پیدا میکردیم یا من خوشم نمیومد یا تینا ، اونی هم که هر دومون خوشمون میومد سایزش نبود . این بود که تا حالا طول کشیده .... اصلا نمیدونم کی میریم بیرون که بخریم .

هنوز سینا رو واسه مهد کودک ثبت نام نکردم . خودش که میگه من دیگه نمیرم مهد کودک  تا ببینیم چی میکنیم .

این تبلیغ مای بی بی هستش ، اون بچه روش سر میخوره ، سینا هم گیر داده که براش از اون مای بی بی بخریم که روش سرسره بازی کنه  میگه یه حالی میده مامان  به حق چیزهای ندیده و نشنیده

 دلم می خواد بازم بنویسم ولی همه خوابن ، این همسری هم هی سینه صاف میکنه که بگه یعنی من بیدارم و نور چراغ نمیذاره بخوابم  آخه من پس کی بیام یه دل سیر در سکوت و آرامش بنویسم

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀