عصر چهارشنبه مادر جون و پدر جون از شمال اومدن و انتظار سینا خان به سر اومد البته شب قبلش هم دایی جون و زندایی جون ما رو غافلگیر و خوشحال کرده بودن گرچه بیشتر از چند ساعت پیشمون نبودن ولی خوب همون هم کلی ما رو خوشحال کرد تینا میگه کاش همه ی فامیلامون اینجا زندگی میکردن و همیشه میومدن خونمون و ما میرفتیم خونشون
همونطور که به سینا قول داده بودم ( که دو بار براش تولد بگیرم ، البته همین که کیک بپزم و روش شمع بذارم ، بچه ام بهش میگه جشن تولد ، حالا خوبه به همین قانع میشه ) براش کیک پختم و روش شمع گذاشتم و فوتش کرد و کیکش رو برش زد و عکس گرفت و کادوش رو هم از مادرجون و پدر جون گرفت و دیگه خیالش راحت شد 
به قول خودم اومدم کیک قطاری درست کردم واسش ، بهش که نشون دادم ، همچین ابروهاش رو انداخته بالا و میگه : این کجاش شبیه قطاره ؟؟؟ ( خوب راست میگفت بچه ام ) گفتم خوب مامان برات کیک ماشینی پختم دیگه !!! دوباره واسم چشم و ابرو اومده و میگه : این کجاش کیک ماشینیه ؟؟؟ ( بازم حق با بچه ام بود )
آخه یه ذره سلیقه به کار ببر بلکه یه شباهتی پیدا بشه خوب   
آخرش هم گفت اصلا کیکت به درد نمیخورد ، چرا توش از اون ماست ها ریختی که من خوشم نمیاد ؟ آخه اصلا از خامه و اینجور کیک ها خوشش نمیاد و برعکس عاشق کیک یزدیه 

اینم سینا و هدیه ی تولدش

دو سه سال پیش داییش از ترکیه واسش یه دست کاپشن شلوار اسپایدر من خریده بود که به تازگی اندازه اش شده ، از اون شب همش اون کاپشن شلوار رو تو این گرما میپوشه و نقاب اسپایدر من به صورتش میزنه و سوار اسکوتر اسپایدر من هم میشه و هی میگه همه چیم اسپایدر منه ، خودمم اسپایدر منم و کلی واسه خودش ذوق میکنه 
دیروز عصری مادرجون و پدر جون برگشتن شمال و حسابی خونه مون خلوت و خالی شده ، دوشنبه باید با تینا برم مدرسه که کارنامه شو بگیریم ، چهار شنبه هم کلاس زبان داره و بعدش باید اجازه شو بگیرم و پنج شنبه بریم شمال ( اگه خدا بخواد )
تو این هفته یه عالمه کار دارم ، خدا کنه به همشون برسم 
|