تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

یه جشن کوچولو

 اول از همه ....

از همه ی دوستهای گل و خوب و عزیز و مهربونی که تولد سینای منو تبریک گفتن ، تشکر میکنم ، امیدوارم که زندگیتون همواره سرشار از شور و شوق و شادی و نشاط باشه و در کنار عزیزانتون از لحظه لحظه ی زندگی لذت ببرین  

میخواستم شب تولد سینا واسش کیک بپزم که شمع فوت کنه و خیالش راحت شه بچه ام از بس که گفت کی تولدم میشه ، ولی چون شب شهادت فاطمه ی زهرا  بود دلم نیومد و گفتم بزار این یکی دو روز هم بگذره . دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ، اول رفتم سراغ کیک پزی  طفلکی بچه ام گفته بود که کیک قطاری یا ماشینی براش بپزم ولی از اونجا که تا به حال این کار رو نکرده بودم ، فکر کردم که نمیتونم درست کنم و به خاطر همین هم ساده پختمش . بچه ام هم که دید ساده پختم ، گفت لااقل روش بنویس : *سینا جان تولدت مبارک * ولی نشد

یکی از خامه ها رو زدم و وقتی فرم گرفت ، لا به لای کیک ریختم و گذاشتم تو یخچال و اون یکی خامه رو هم با پودر کاکائو و پودر قند مخلوط کردم و هر کاری کردم فرم نگرفت که نگرفت  من هم اینجور مواقع اینقده عصبی میشم که نگو ، دیگه بیخیالش شدم و با شکلات رنده شده تزیینش کردم ولی تصمیم دارم دوباره براش بپزم و اونی که خواسته انجام بدم ، حالا یا کیک ماشینی یا قطاری یا ساده بپزم و روش بنویسم * سینا جان تولدت مبارک* ، کسی میتونه تو این زمینه راهنمائیم کنه ؟؟؟ آیا پودر کاکائو رو تو خامه ریختم ، نذاشت که فرم بگیره ؟؟؟

خلاصه دیروز قرار بود مادرشوهرم بیاد خونه مون ، خونه خواهرشوهر بزرگه تلفن کردم تا باهاش صحبت کنم ، گفتش تینا که امتحانش تموم شد ما واسه تولد سینا میایم خونه تون . من هم گفتم من امروز واسه سینا کیک پختم اگه دوست دارین بیاین امروز ، تینا درساش رو خونده و اون هم قبول کرد .

دیگه بعد از ظهر خواهر شوهرم اینا اومدن و به جاریم هم اس ام اس دادم که بیان دور هم باشیم و اونا هم اومدن و خواهر شوهر کوچیکه هم که رفته بودن جایی و نبودن که بیان .

خلاصه همینجوری یه تولد کوچولو موچولو واسش گرفتیم و سینا هم کلی ذوق کرده بود . همونطور که ازمون خواسته بود ، رفتیم و یه تفنگ بزرگ واسش خریدیم و تینا هم یه عروسک اسپایدر من و یه تفنگ آب پاشی و دارت خریده بود و مادر شوهرم که نقدی زحمت کشید و خواهرشوهری هم یه بلوز شورت خوشگل و یه ماشین ( سینا خان قبلا به عمه اش سفارش داده بود ) و جاری جون هم یه دست بلوز شورت خوشگل . دست همه شون درد نکنه ، همیشه شرمنده مون میکنن

بچه ها تا میتونستن تو این یه وجب خونه ، بدو بدو کردن و جیغ و داد و فریاد راه انداختن و بازی کردن ، طوری که وقتی رفتن ، سینا از فرط خستگی بیهوش شد . البته قبل از خواب ، دستم رو بوسید و گفت مامان دستت درد نکنه ، تولدم خیلی خوب بود  من هم اینقده بوسش کردم . بعدش گفتم حالا از چی بیشتر خوشت اومد ؟ اونم فوری گفت از فشفشه ها و کادوهام  

این عکس جیگر خاله است که تو هفته ی قبل اومده بود خونه مون ، قربونش برم که یه عالمه دلم واسش تنگیده

قربون اون لپ هات بشم من که اینقده به خودت فشار آوردی تا شمع ها رو فوت کنی

البته خودم هنوز به این کیک لب نزدم ، دیشب که میل نداشتم و ترجیح دادم اشتهام رو واسه ساندویج نگه دارم  ولی همه خیلی تعریف میکردن و میگفتن خیلی خوشمزه شده . حالا برم یه خورده بخورم که آی میچسبه

این هم سینا و تفنگ بزرگش

happy-birthday.jpg happy image by kukusclown

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه نهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀