تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

گزارش تولد
اول از همه ی دوستهای خوب و مهربونمون تشکر میکنم ، چه اونایی که با کامنتهای پر از مهرشون اظهار لطف کردن ، چه اونایی که با اس ام اس ، ما رو شرمنده کردن  دست همگی تون درد نکنه ، امیدوارم همیشه دلهاتون مالامال از شور و شوق و شادی باشه

خوب از این هفته ای که گذشت .......

 براتون بگم که.... از اون هفته تا پایان این هفته ، همش مهمون داشتیم ، این میومد ، اون میرفت ....( ملاقات همسری میومدن البته  )  شب تولد تینا هم ، که دوشنبه بود و مادرشوهرم هم خونه مون بود یه کیک نسکافه پختم و دور هم نشستیم و تینا خانم شمع فوت کرد و کیکش رو برید و خوردیم و بعدش تازه یادم اومد عکس ننداختم

سه شنبه هم پیراشکی پزون داشتم و لا به لاش  پذیرایی از مهمون هم انجام میشد . دیگه پنج شنبه هم قرار بود مامان و بابام از شمال بیان که صبح چهارشنبه ای مامانم تلفن کرد که چون بارون خیلی شدیده ما نمیتونیم فردا بیایم  و وقتی من اینجوری  و بعدش اینجوری  و بعدش اینجوری و بعدش ..... ( آیکون قلب شکسته نداشتیم  ) حالا بگذریم ..... دل شکسته شدم ، مامانی خندید و گفت : ما فردا نمیتونیم بیایم چون امروز بعد از ظهر حرکت میکنیم . و حالات روحی روانی من تو اون لحظه ۱۸۰ درجه دوران کرد

روز چهار شنبه یه عالمه کار داشتم ، حالا خوبه جشن تولد نگرفته بودم وگرنه لابد خودمو میکشتم . از ساعت ۵/۶ بیدار شدم ، صبحانه ی تینا رو دادم و راهیش کردم . می خواستم ژله ی رنگین کمان درست کنم که لایه ی اول رو ریختم تو قالب و بعدش  غذای ناهار رو پختم و برنجم رو دم آوردم و لایه ی بعد رو ریختم . رفتم بیرون سینه ی مرغ و قارچ و میوه خریدم و اومدم خونه ، بارون هم میبارید خیس خالی شده بودم . مرغ و قارچ رو گذاشتمشون که بپزن و دوباره رفتم بیرون ۲۰ تا نون لواش خریدم که این چند روزه دنبال نون نباشم . ساعت ۲ برگشتم خونه ، ناهار خوردیم و غذای شامم رو آماده کردم . خونه رو جارو کشیدم و گرد گیری کردم و .....

خلاصه همه ی کارهام رو انجام دادم و تینا رو بردم کلاس زبان گذاشتم و از همون طرف رفتم خامه ی فرم گرفته خریدم و برگشتم خونه و ده دقیقه بعدش هم مامان اینام هم رسیدن

دیگه نشستیم و حال و احوال و چای و میوه  ....... دو ساعت بعدش هم شام و شستن ظرف ها و از اون طرف هم مامان  زحمت کشیده بود و سبزی ترش تره و کوکو سبزی خریده بود که تا دیر وقت اونا رو هم شستم و مادرشوهری هم خردشون کرد و بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر و آخرین لایه ی ژله رو هم ریختم تو قالب و دیگه ساعت ۵/۱۰ هم شروع به پختن کیک کردم و تا وسایلا رو آماده کنم و مایه کیک رو بذارم تو فر و در بیارم ، ساعت ۱۲ شب بود . بعدش فسنجون رو هم واسه ناهار پنج شنبه گذاشتم تو آرام پز که تا صبح آماده بشه و بعدش دیگه همه خواب بودن که من هم یواشکی رفتم تو رختخوابم که بخوابم ولی از بس خسته شده بودم ، پشتم گرفته بود و این پهلو و اون پهلو هم نمیتونستم برگردم

صبح پنج شنبه هم باز ساعت ۵/۶ بیدار شدم و صبحانه رو آماده کردم و تینا رو بیدارش کردم که صبحانه بخوره و بره مدرسه که دیدم بابا و مامان و مادرشوهرم هم بیدار شدن . دیگه سفره صبحونه رو پهن کردم .

 بعدش رفتم تند تند برنج رو شستم و ریختم تو پلوپز که دم ظهر بذارم بپزه چون دیگه فرصت نداشتم برنج آب کش کنم . فسنجونم که حسابی روغن پس داده بود و جا افتاده بود ، خورشت آلو قیصی هم بار گذاشتم و رفتم به سراغ تزیین کیک ....

از این قیف و ماسوره ها که واسه ریختن خامه هستش ، سه نمونه داشتم ، یکیش که خیلی نازک بود و همش خامه ازش بیرون میزد ، یکیش سرنگی بود که همش درش میپرید بیرون و یکیش که جنسش به نسبت خوب بود و سالی یکبار هم که کار داشتم با همون انجام میدادم ، آب شده بود و رفته بود تو زمین

در نتیجه مجبور شدم با همون سرنگیه تزیین کنم که دیگه به غلط کردن افتادم ، از بس که هی درش پرید . لای کیک رو  هم آناناس گذاشتم و شکلات چیپسی . ژله رو هم به قول خودم تو یه ظرف کم عمق  ریختم که واسه روش قالب بزنم که دیدم قطرش زیاده و اومدم عرضی برش بدم که همه شون رو کج و کوله بریدم  خلاصه  یک تزیین اجق وجقی  ( درست نوشتم ؟؟؟  ) کردم که بیا و ببین . پشتم هم که گرفته بود ، نمیتونستم شونه هام رو تکون بدم  آخه ناشی خانم بگو مجبور بودی

مسخره نکنین ها ، با کمترین تجربه و امکانات تزیین کردم

بعدش بادکنک ها رو دادم همسری بادشون کرد و به دیوار چسبوندم و اندکی تزیین کردم که عکسهامون خوش آب و رنگ بشه .خلاصه با هر جون کندنی بود کارام تموم شد. تینا که از مدرسه برگشت کلی ذوقیده بود .

 ناهار خوردیم و ظرف ها رو شستیم و جاروبرقی کشیدم و  دوش گرفتم و تازه آماده شده بودم که دیگه مهمونام رسیدن ....

حالا جون خودم می خواستم کیک کالباس و پان اسپانیا و شیرینی هم بپزم  دیگه عصری مرغ ها ی  ریش ریش شده و قارچ رو با کره تفت دادم . داخل نون باگت رو خالی کردم و سس مایونز مالیدم و با چیپس خلالی و مرغ و قارچ و گوجه و خیار شور پر کردم و تو نایلکس ساندویج گذاشتم و پیراشکی ها رو هم که قبلا درست کرده بودم و تو فریزر گذاشته بودم که تازه بمونن ، تو ماکروویو داغشون کردم ( همین جا از رویا جونم ـ مطبخ رویا ـ تشکر میکنم بابت این دستور غذای خوب و خوشمزه اش )

ژله رو هم خیلی دوست داشتم برگردونم ، یه خورده تقلا کردم ولی دیدم نمیشه ، گفتم نکنه حالا خرابکاری بشه ، از خیرش گذشتم و همونجوری رو میز گذاشتم که هر کی خواست واسه خودش برداره  خواهر شوهری و زن داداشی لطفا این قسمت رو نخونن یا حد اقل چشاشون رو ببندن  خواهری اشکال نداره بخونه ، از خرابکاری هام خبر داره

اینم پیراشکی و ژله و ساندویج ، چون دور و برش شلوغ بود مجبور شدم جدا کنم

بعد از عصرانه ، عصرانه چیه بابا جان ؟ شام میشه دیگه  از بس تینا هی گفت مامان اول کادوها رو باز کنیم ، مردم از خجالت . حالا خوبه همه خودمونی بودن ، میگم مامان جان مگه کوچولویی که اینقده کم طاقتی

خلاصه اول کادو ها رو باز کرد که بیشترشون نقدی بود به اضافه ی پتوی باربی و بلوز و شلوار و چتر و سی دی باربی و سی دی خروس جنگی و لوازم التحریر و.... همینا دیگه مگه چند نفر بودیم

بعدش هم شمع فوت کرد و کیک بریدیم و ...... تا مهمونامون رفتن و دیگه ساعت نزدیکیهای ۱۲ نیمه شب بود که سینا خان شروع به نق زدن کرد که حتما باید تولد منو زودتر بگیری  اصلا همین امشب باید بگیری  میگم باشه حالا بیا بریم بخوابیم ، میگه نه اگه بخوابیم خیلی طول میکشه

به هر حال شب خوب و خاطره انگیزی بود ، جای همگی خالی ..... خوش گذشت .

 پ.ن : عکس کادوها به دستور مریم پاییزی به ادامه ی مطلب اضافه شد .....


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه سی ام آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

عزیز دلم ، تولدت مبارک

یازده سال پیش تو همچین روز قشنگی ، یه دختر خوشگل و ناز و مامانی با یه لب کوچولوی سرخ و اناری و موهای مشکی پر کلاغی  و چشمهایی درشت و کشیده ، به دنیا اومد که شد همه ی دنیای مامان و باباش . اسمش رو گذاشتیم تینا ، به معنای گل سرخ

حالا همون دختر کوچولوی خوشگل ، اینقده بزرگ شده که امروز وقتی کنار مامانش می ایسته ، هم قدشه و مطمئنا تا چند وقت دیگه قد بلند تر هم میشه .

خدایا از این که بهترین و نابترین فرشته ی الهی رو به ما هدیه دادی ، از تو سپاسگزاریم و همواره از تو می خواهیم کمکمان کنی تا راه درست زندگی را به او بیاموزیم

گل سرخ زیبای من تولدت مبارک

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

5 روز تا تولد تینا


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

کارها و حرفهای شیرین سینا و یه نظر خواهی
امروز صبح یک دقیقه قبل از این که موبایل زنگ بزنه ، با سر و صدای همسری بیدار شدم . اونوقت همیشه به من میگه تو خیلی سرو صدات زیاده  چقدر امروز دلم میخواست تا ظهر بخوابم .

یه عادتی سینا داره که دیگه کشته منو ، هر شب وقتی برقها خاموش میشه و وقتی همه تو رختخوابشون جا به جا شدن ، میگه : مامان یه آب لخ بده  ( آب یخ ) اگه یادم بمونه که اکثرا یادم میره قبل از اینکه به اون مرحله برسیم ، لیوان آبش رو میارم بالا سرش در غیر اینصورت محاله که خودش یادش بره . تازه اگه گاهی قبل از اینکه بره تو رختخواب بهش بگم اگه آب میخوای بیا بهت بدم ، میگه صبر کن برم تو جام بعد واسم بیار

یکی هم بیدار شدنهای شبش ، دیشب ، نصفه شبی پا شده میگه : مامان .... مامان .... میگم چیه ؟ میگه بیدار شدی ؟ خوب من میخوام برم دستشویی ، حالا بخواب  آخه قبلا  بیدارم میکرد تا دم در دستشویی همراهیش کنم ، بهش گفتم شما دیگه بزرگ شدی خودت باید بری و نباید دیگه مامان رو بیدار کنی !!! حالا بچه ام بیدارم میکنه و بعدش خودش میره

رفته از دستشویی اومده ، دوباره .... مامان ..... مامان .... میگم دیگه چیه ؟ میگه حالا یه آب لخ هم بهم بده  زودی با چشم بسته بهش آب دادم و در حالی که داشت آب میخورد ، زودی هم رفتم تو رختخواب تا بیشتر خوابم نپره که بعدش مجبور بشم دو ساعت به زمین و زمان فکر کنم تا بخوابم . دوباره اومده میگه ... مامان .... میگم هااااااان ؟ میگه حالا بذار یه بوست هم بکنم  قربونت برم که احساساتت وقت و بی وقت فوران میکنه

سینا و صدرا ، شنبه ، پارک الغدیر

Picture-024-1.jpg picture by tilatina

روزهایی که تینا صبح میره مدرسه ، سینا رو ور میدارم و میرم بیرون . دیروز سینا ساعت ده بیدار شد و یه سره سی دی ورداشت که فوتبالیست ها رو ببینه . بهش گفتم اونا رو ولش کن پسرم ، برو دستشویی بیا صبحونه بخور ، میخوایم بریم بیرون . بی درنگ در جوابم گفت : چه خبره هر روز هر روز بریم بیرون ، من خسته شدم ، نمیگی من نمیتونم راه دور بیام !!!!  

کدوم راه دور ؟ انگار پیاده میبرم میارمش !!!  دیگه با کلی وعده و وعید ساعت ۱۱ از خونه دراومدیم و تا سر کوچه مدرسه ی تینا برسیم ، تعطیل شده بودن . سینا هم گفت من با تینا میرم خونه . گفتم چه بهتر . خودم رو به سرویسش رسوندم و منتظر تینا موندم و بعدش سینا رو با تینا فرستادم خونه و رفتم که به کارام برسم

پریشب شام املت پخته بودم ، دیشب هم نه اینکه دیر وقت اومدیم خونه ، گفتم از همه راحت تر املته . زودی گوجه ها رو خرد کردم و ریختم تو تابه که سینا خان سر رسید . میگه ببینم شام چی داریم ؟ وقتی فهمیده برگشته به من میگه : چه خبره هر شب هرشب گوجه تخم مرغ میپزی ؟ تو اصلا بلد نیستی یه شام خوشمزه بپزی ؟؟؟  میگم مثلا چی ؟ میگه چه میدونم !!! مثلا ساندویجی ! پیتزایی ! لازانیایی ! اسنکی ! یه چیزی که توش پنیر پیتزا هم داشته باشه !!!!  قوربون شیکمت برم من  خوبه نمیدونستی مثلا چی وگرنه چی سفارش میدادی ؟؟؟

Picture-032-1.jpg picture by tilatina

اون روزی که رفتیم خیابون دانشگاه تا تینا رو واسه کلاسهای تیز هوشان ثبت نام کنم ، بعدش به اتفاق  دو سه تا از بچه ها و ماماناشون و البته به اصرار بچه ها رفتیم پارک الغدیر . بماند که بچه ها کلی ذوق کردن و باهمدیگه بازی کردن و شیطنت کردن و من همچنان داشتم یخ میکردم و از سرما دندونام به هم میخورد . با اون حال یه چند تایی هم عکس گرفتیم و اومدیم خونه  . امروز اومدم عکسها رو بریزم تو کامپیوتر که دیدم عکس پسرها همه شون خوب شدن و عکس دخترها همه شون تار شده  کلی حالم گرفته شد . تازه دیروز اومدم دوربین رو روشنش کنم ، دیدم ال سیدیش چیزی نشون نمیده ، گفتم حتما شارژش تموم شده گرچه هیچ وقت اینجوری نشده بود . شارژش کردم و امروز دوباره همونجوری شد  این دوربینه مثل نفس کشیدن میمونه واسه من ، خدا کنه طوریش نشه ، چون الان اصلا شرایطش رو ندارم ۳۰۰ چهارصدتومن هزینه کنم

حالا امروز بعد از مدرسه تینا با همون دوستاش و البته با همراهی خاله ی یکی از بچه ها که البته مجرده اول میرن ساندویجی ناهار میخورن و بعدش میرن سینما تا فیلم آقای هفت رنگ رو ببینن و بعدش باید برم دنبالش خدا کنه روز خوبی باشه براشون و حسابی بهشون خوش بگذره . گرچه تا حالا به کسی نسپردمش و همش نگرانم  

همچنین بعضی از دوستان از خیلی وقت پیش ، طرز تهیه ی پنیر برشته و از پست قبل طرز پختن بلال تو ماکروویو رو پرسیده بودن که البته بهشون توضیح دادم ولی سعی میکنم توضیح کاملشون رو با عکس امروز تو وبلاگ آشپزیم بذارم ( حالا خوبه بدقولی نکنم ). همچین میگم وبلاگ آشپزیم ، یکی ندونه فکر میکنه چقدر حرفه ایم من

 


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

کودک و آیات قرآن

این مطلب رو به ایمیلم فرستاده بودن ، مو به تنم سیخ شد

کودکی که آیات قرآن روی بدنش پدیدار میشود،فردا به مسکو می آید

 

مسکو، 8 آبان، خبرگزاری «ریا نووستی»/ "عبدالواحد نیازوف" رئیس مرکز فرهنگی اسلامی به «ریا نووستی» اطلاع داد که روز شنبه کودک 9 ماهه داغستانی که روی بدن او بطور عجیبی آیاتی از قرآن پدیدار می شوند، به مسجد جامع مسکو آورده می شود.

وی خاطر نشان داشت: "در مسجد مفتی عین الدین (رئیس شورای مفتیان روسیه)، خانواده یاکوبوف ها از منطقه کیزلیار داغستان را به حضور می پذیرد. این کودک که علی نام دارد و هر از چندگاهی روی بدنش آیاتی از قرآن کریم پدیدار می شود، در معرض دید امت اسلامی، سران ادارات دینی، دیپلمات ها، سفرا و مومنین گذاشته می شود".

به گفته نیازوف، همه آنانی که می خواهند، باید این امکان را داشته باشند تا به چشم خود نشانه ای که به خواست خداوند بر بدن علی پدیدار می شود را ببینند.

وی در خاتمه گفت: "پس از دیدار، خانواده یاکوبوف ها به داغستان باز می گردد".

"مدینه یاکوبووا" مادر علی پیشتر به «ریا نووستی» گفته بود که نوشته ها روزهای دوشنبه و جمعه روی بدن فرزندش پدیدار می شوند و در این زمان دمای بدن وی به 40 درجه می رسد، او فریاد می زند و می گرید. نوشته ها سه روز باقی می مانند و سپس به تدریج محو می شوند و جای آنها نوشته های دیگری پدیدار می شوند. نماینده مسجد روستای محل اقامت این خانواده نیز سخنان وی را تایید کرده است.

و البته تو این لینک ، اینجوری نوشته : والدین داغستانی برپوست نوزاد خود آیات قرآن می نویسند

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

یه مامانه از درس فراری
ساعت موبایل رو واسه ۴۰/۶ دقیقه تنظیم کرده بودم که بیدارم کنه ، بیچاره خودشو کشت اینقدر زنگ زد . اصلا نمیتونستم بیدار شم . به زور با چشم بسته ور داشتم و خاموشش کردم و همچنان که تو دستم بود دوباره خوابیدم . چند دقیقه بعد صدای همسری بود که زنگ میزد ...... تینا باید بیدار بشه ها ....

خونه حسابی تاریک بود ، تو این هوای ابری و بارونی ، به هیچ قیمتی حاضر نیستم از تو رختخواب بیام بیرون ، ولی امروز مجبور بودم دیگه . نصف بیشتر کارها رو با چشم بسته انجام دادم ، قوری چای رو که گذاشتم دم بکشه ، تینا رو صداش کردم . بعد از اینکه شونصد دفعه صداش کردم ، به زور بیدار شد .

روزهایی که بعد از ظهریه تا ساعت ۹ می خوابیم و بعدش تا خواب از سرمون بپره و صبحانه بخوریم و ناهار بپزم ، اکثرا دیر میشه و روزهایی که صبحیه ، بیدار شدن اول صبح خیلی سخته . الان هم حسابی گیج میزنم از بی خوابی

امسال بد جوری با تینا درگیرم ، هر چی میخوام کاری کنم که به خودش متکی باشه و اینقدر به من وابسته نباشه ، نمیشه که نمیشه . هر درسی رو هر چه قدر هم که بلد باشه تا ازش نپرسم ، خیالش راحت نمیشه و واسه امتحان ریاضی تا واسش سئوال درنیارم و بهش ندم ول کن نیست . راستش نمیدونم کتابها خیلی عوض شده یا نه من فراموشی گرفتم و قبلا هم همینجوریه بوده

اصلا حوصله ی ریاضیشون رو ندارم ، یه سئوال مثل آدمیزاد طرح نکردن ، بذارن تو کتاب . همش اینجوریه : ثلث پول رضا.... خمس پول مرضیه ... یک ششم از تخم مرغ ها ..... دو پنجم از ربع پول جواد و ....... تبدیل کسر به مخلوط ...... تبدیل مخلوط به کسر ......  بابا جان آخه چه کاریه ؟ این همه پیچ واپیچش دادن ؟؟؟؟ 

علومشون هم بهتر نیست ....... در کل نه اینکه همش از زیست شناسی بدم میومد ، این علوم هم تو همون مایه هاست  از جغرافی و تاریخ و مدنی چرتشون هم که دیگه نگم بهتره .....

معلمشون علوم و ریاضی رو ازشون امتحان گرفته ، علوم رو بیست شد و ریاضی رو واسه یه اشتباه مسخره ۱۹ شد . سئوالهای به اون مشکلی رو درست جواب داده ، اونوقت تو ضرب و تقسیم یه سئوال ، اشتباه کرده . آخه واسه یه دانش آموز کلاس پنجم ضرب و تقسیم ۸ ، ۹ رقمی میذارن ؟؟؟؟ من که بودم صفر میشدم  تازه کلی هم به خاطر بی توجهیش عصبانی شدم ، با اینکه میدونستم نمره ی اول کلاس رو آورده  .

پنج شنبه از مدرسه رسیده و نرسیده ، نق میزنه که من نمیرم ها ، گفته باشم  میگم سلام علیکم تینا خانم . از راه برس ..... توضیح بده ببینم چی به چیه ؟ میگه از اداره نامه اومده و ۴ نفر از بچه های کلاس ما رو واسه کلاسهای تیزهوشان انتخاب کردن ، خانم مدیر گفته : شنبه ساعت ۲ بعدازظهر با اولیاتون برید خیابون دانشگاه ، مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کنید ، من نمیتونم برم ، میگن خیلی سخت میگیرن و .... و کلی رو اعصاب بنده راهپیمایی نمود . کلا عادتشه ، اگه انتخاب هم نمیشد ، باید قنبرک میزد و گریه میکرد که چیش از دیگران کمتره و انتخاب نشده . حالا باید برم با مدرسه شون تماس بگیرم ، ببینم اصلا موضوع از چه قراره و کلاسهاش و ساعتاش چه جوریه .

 نمیدونم چیکار کنم ، کلا باهاش مشکل زیاد دارم ، همین امروز صبح هم سر خوردن صبحانه کلی با هم کل کل کردیم . میگه نون و پنیر و گردو  از گلوم پایین نمیره  یه چایی به زور خورد و بعدش هر چی گفتم با خودت میوه ببر ، گفت: نارنگی که نداریم ، سیبی هم که گرفتین خیلی شیرینه و نمیشه خوردش  به حق چیزهای ندیده و نشنیده ، حالا به کی بگم از شمال واسمون سیب ترش بیاره ؟؟؟

خدایا یه راهی پیش پام بذار من عادت غذایی این دختر رو عوض کنم  دیروز صبحانه چای و شیرینی خورده ، پریروز آش رشته ، روز قبلش سالاد الویه ، روز قبل ترش ذرت مکزیکی و ........

اینجا میخواستم بلال ها رو بذارم تو ماکروویو بپزه ، اومده میگه بذار حالا که نپزیدن باهاشون عکس بگیرم

Picture-004.jpg picture by tilatina

از سینای ........ چی بگم ؟؟ سینای سوباسا ؟ سینای اسپایدر من ؟ سینای جومونگ ؟ یا همون سینای قند عسلم که خدا نکنه احساساتش فوران کنه ، همچین گردن مبارکم رو به طرف خودش میکشه که بوسم کنه ، فکر میکنم تمام مهره هاش جا به جا شده

هر روز تا بیدار میشه ، باید بره سی دی فوتبالیست ها رو ببینه . از بس نگاه کرده ، مو به مو حفظه که کی ، کجا و چی می خواد بگه . تمام دیالوگ ها رو از بره  بعدش توپش رو بر میداره و با شدت تمام به در و دیوار شوت میکنه . اونوقت اینقدر این کار رو تکرار میکنه که آب از سر و روش چیکه میکنه بعدش میاد و ازم آب لخ ( آب یخ ) میخواد . با اینکه میتونه درست تلفظ کنه ولی نمیدونم چرا به آب یخ میگه: آب لخ . از "ش" هم زیاد استفاده میکنه ، مثلا ...... ولی چرا یادم نمیاد مثل چی    

وقتی هم که اسپایدر من میشه ، کاپشن اسپایدر من میپوشه و ماسک اسپایدر من میزنه و دستکش بوکس اسپایدر من رو دستش میندازه و با اسکوتر اسپایدر من اینور و اونور میره و تازه میگه چرا من وقتی دستمو اینجوری میکنم ( حالا چه جوری بنویسم ، چه جوری میکنه  ) تار نمیزنه به دیوار ، من ازش برم بالا

ابزار جومونگ رو هم به دلایل امنیتی ، باباش از دسترسش دور نگه داشته ، چون معتقده این بچه هیچ چی حالیش نیست و هر آن احتمال داره با شمشیرش ، یکی از اعضای خانواده رو ناقص کنه

خلاصه که حکایتی داریمان ( چه لهجم برگشته  )

دیشب ، عروسی رویا جون

Picture-014.jpg picture by tilatina

دیشب رفته بودیم عروسی ، عروسی رویا جون  ، یه دختر ماه و مهربون و دوست داشتنی که شیطنت تو چشاش برق میزد . مریم پاییزی عزیزم رو هم زیارت کردم . یه دختر ناز و مهربون و تو دل برو  که هر چه از نجابت و متانتش بگم کم گفتم . تا حالا ۴ تا از دوستای وبلاگیم رو از نزدیک باهاشون آشنا شدم که ماشالله هزار ماشالله یکی از یکی ماهتر و خانم تر . من که واقعا از داشتن یه همچین دوست های خوبی به خودم میبالم .

واسه من رفتن به جایی که کسی رو نمیشناسی و از قبل هم ندیدیشون خیلی خیلی سخته ، چندین و چند بار تو برم و نرم گیر کرده بودم ،  از قبل با مریم جون هماهنگ کرده بودم ، ولی خوب جالب اینجا بود که مریم جون رو هم قبلا ندیده بودم  

وارد سالن که شدم ، یه خانم جوون و خوشگل اونجا واستاده بود که یه راست بطرفش رفتم و سراغ مامان رویا جون رو گرفتم . حالا هر چی خانمه میگه : من ، مامان رویام ، مگه من باورم میشه  فکر کردم شوخی میکنه و حتما خواهرش یا دخترخالش هستش ولی وقتی فهمیدم اینقدر خجالت کشیدم که نگو   رویا جون اگه اینجا رو خوندی ، حتما از طرف من از مامان جون  عذارخواهی کن ، گرچه موقع خداحافظی عذرخواهی کردم  خدا برات نگهش داره ایشالله ، بس که خوش برخورد و خانم بود

خلاصه که شب خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت ..... جای همگی خالی .

پ.ن: ساعت ۲ تینا رو بردم مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کردم . از این به بعد صبح های جمعه ۹ تا ۱۱ کلاس داره

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

اولین سفر به مشهد مقدس
خوب گفتم که دوشنبه ۲۰ مهر ماه ساعت ۷ بعد از ظهر به سمت تهران و ساعت ۱۵/۱۱ به سمت مشهد حرکت کردیم .....

فاصله ی هتل تا حرم

333.jpg

با این که ساعت ۵/۱۲ شب بود که به هتل رسیدیم ولی ذره ای خواب تو چشمهای این بچه ها وجود نداشت . بعد از اینکه کلی با هم چک و چونه زدیم که کی ، چه جوری و تو کدوم اتاق مستقر بشه ، بالاخره هر کدوم تو اتاقامون جابه جا شدیم . بچه ها هم تا میتونستن رو مبلهای فلک زده بالا و پایین پریدن . من هر لحظه منتظر بودم که از آپارتمان بغلی یا از پایین یکی بیاد بالا و بگه اینجا چه خبره  

من گرچه در بدو ورود زودی پریدم رو پنجره و کلی با امام رضا درد دل کردم ولی خیلی دلم می خواست همون لحظه برم حرم . از دم هتل تا حرم اگه سلانه سلانه هم میرفتیم ۵ دقیقه هم نمیشد . ولی دوست جونی تا ساعت ۴ اداره بود و بعدش اینقده بدو بدو کرده بود خیلی خسته بود و ترجیح داد که صبح بریم حرم  خلاصه با زور و زحمت برقها رو خاموش کردیم ساعت ۳ صبح گرفتیم خوابیدیم

پسر خوش اخلاق دوست جونی بعد از بیدار کردن سینا در حال ابراز احساسات

Picture-023.JPG

ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیدم بله همه تو خواب نازن و انگاری نه انگار . وسایلام رو برداشتم و رفتم حموم تا غسل زیارت کنم . بعد از اون همه سر و صدا و سشوار و .... دیدم نه خیر کسی بیدار نمیشه . رفتم دو رکعت نماز قضا خوندم و دوباره رفتم از پشت پنجره و از اون فاصله زیارت کردم و منتظر موندم تا بقیه بیدار بشن . دیگه ساعت ۵/۸ دوست جونی و بعد به ترتیب بچه ها بیدار شدن . میگم دوست جونی ساعت خواب ، مثلا باید بریم زیارت ، میگه تو رو خدا ..... مگه می خوایم بریم اداره که صبح زود بیدار شیم ؟

بعد از صرف صبحانه

Picture-043.jpg

خلاصه تا جمع و جور بشیم و بریم رستوران که صبحانه بخوریم ساعت از ۹ هم گذشته بود .  من هم رژیم مژیم رو بی خیال شدم و هر روز صبحانه ، اول یه لیوان آب پرتقال و بعدش یه کاسه عدسی و بعدش هم یه کاسه ماست چکیده به همراه نون تافتون تناول نمودم ( ای بی جنبه  ) تینا و سینا هم که هر روز فقط نون و کالباس میخوردن و دوست جونی هم هی غر میزد که بابا چای بخورید ، مگه صبحانه بدون چایی هم میشه ؟ من هم میگفتم اون یه قوری چایی مال تو و پسرت باشه ما نمیخوریم

قبل از صرف صبحانه

Picture-146.JPG

خلاصه تا از رستوران در بیایم و آماده بشیم و بریم حرم ، ساعت ۱۱ شد . یه خورده شیرینی نون چای به نیت امواتمون برده بودم که تو صحن حرم پخش کنم که تو بازرسی دستگیر شدم  که خانم زود این جعبه رو باز کن که ببینیم توش چیه  بعد از این که باز کردم بهم گفتن که برگردم و بیرون از صحن پخش کنم . من هم برگشتم و تینا و سینا به زائرین امام رضا تعارف کردن و بعدش وارد صحن حرم شدیم .

نمی دونم و نمیتونم توصیف کنم که تو اون لحظه چه حالی داشتم . همش گریه میکردم . چون اصلا باورم نمیشد اینقدر راحت همه ی کارهام جور شده و من تو مشهد ، اون هم تو حرم امام رضا هستم ....

چند وقت پیش تو ماه رمضونی اون دوست جونی که تابستون رفتیم مهاباد خونه شون ، از مشهد تماس گرفت که تو حرم هستش و من و فراموش نکرده ، بعدش که مامان نازگل داشت میرفت مشهد ، تو دلم گفتم خوش به سعادتت ..... بعدش که خانوم خونه داشت میرفت ، گفتم خوش به حالت ....... اتفاقا همون روز خواهر شوهرم اینا و مادرشوهری هم عازم مشهد بودن ....... گفتم خدایا من چقدر بی لیاقتم که تا به حال امام رضا منو نطلبیده ؟؟؟؟

تا اینکه دوست جونی اومد خونه مون و هی گفت بیا خودمون با بچه ها بریم ، بعدش هم اینقدر اصرار کرد و کرد و کرد تا من از رو رفتم و راهی شدیم . خدایا شکرت .

 خلاصه یه جا واسه نشستن پیدا کردیم و سینا رو پیش دوست جونی و پسرش گذاشتم و با تینا رفتم جلوی ضریح . با زور و زحمت رفتیم جلو ، البته طبقه ی پایین . بعدش برگشتیم پیش پسرا و دوست جونی رفت و زیارت کرد. اونوقت چند رکعت نماز زیارت به نیت امواتمون و چند رکعت نماز زیارت هم برای برآورده شدن حاجات قلبی اونایی که سفارش کرده بودن خوندم و بعدش نماز ظهر و عصر رو خوندم و بعدش تازه یادم اومد واسه خودم نخوندم  دیگه بچه ها کم طاقت شده بودن و ما هم از حرم بیرون اومدیم و به طرف بازار رضا راه افتادیم .

بازار که چه عرض کنم ، عوض بازار همش چشممون به بچه ها بود که هی بیاین ، هی دستمونو بگیرین ، هی اینور نرین ، هی اونور نرین و .......

سینا که هر نوع و هر مدل تفنگی میدید ، می خواست . پسر دوست جونی هم که هر وقت خسته میشد سر جاش میخ کوب میشد و راه نمیومد و اول به مامانش گیر میداد که بغلش کنه و وقتی از مامانش نا امید میشد ، دست به دامن من میشد و میگفت : ماما دو ، بَ   . ترجمه اش هم این میشه : مامان جون ، بغل . من هم که دیگه دلم ضعف میرفت و بغلش میکردم . بعدش از درد کمر هی به خودم فشار می آوردم . از اون طرف هم سینا حسودی میکرد و هی حالیم میکرد که بچه رو بذارم زمین . یه ماجرایی داشتیم واسه خودمون .

تا این که سینا یه اسلحه ی لیزری دید و خواست و من هم براش خریدم . اونوقت چند قدم جلوتر ، دوست جونی هم یه مدل دیگه واسه پسرش خرید . بعدش چند قدم جلوتر که رفتیم اینا دو تا سر تفنگ ها دعواشون شد . اونوقت دوست جونی رفت مثل تفنگ  پسرش واسه سینا خرید . حالا از اینجا به بعدش دیگه واقعا تماشایی بود . این دو تا انگشتهاشون رو گذاشتن و به طرف مردم شلیک کردن و تفنگ ها هم یه سر و صدایی داشت که نگو . همه نگاشون میکردن . بعضی ها نازشون میکردن و بعضی ها که اعصابشون ضعیف تر بود با سرعت از کنارشون میگذشتن . رفتیم تو یه مغازه که لباس بچه داشت ، آقاهه گفت خانما فقط زودتر انتخاب کنید و بچه هاتون رو از اینجا ببرید  اما دو تا از فروشنده های مغازه ی بغلی که سجاده و از این جور چیزا داشتن ، عاشق این دو تا شده بودن و میگفتن : بسه ، همه رو قتل عام کردین . بعد یکیشون  یه تفنگ قدیمی از زیر میز در آورد و بطرفشون شلیک کرد ، سینا هم جو گیر شده بود که صحنه واقعیه و کلی تو حس بود که من و دوست جونی به حالت جنون رسیدیم و زودی از اونجا رفتیم و تفنگها رو جابه جا کردیم و دو قدم راه تا هتل رو تاکسی دربست گرفتیم  که زودتر برسیم . حالا ساعت ۴ شده و رستوران هتل هم تعطیل و ما هم خسته و کلافه .

من و بچه ها با وسایلامون رفتیم بالا و دوست جونی هم رفت ببینه که واسه غذا چیکار میتونه بکنه .  مدیر رستوران هم گفتش که فقط باقالی پلو با ماهی شیر داریم که ناچارا گفتیم واسمون بیارن بالا . سینا که اصلا لب نزد ، تینا هم برنج خالی خورد . من هم دیگه دلم نیومد مال خودم رو نخورم ، به ناچار خوردم و غذای بچه ها رو هم دور ریختم . حیف ماهی سفید خودمون نیست  

سرزمین عجایب ( پروما )

Picture-067.jpg

 تا ساعت ۷ استراحت کردیم و بعدش  آماده شدیم  ، دوست جونی گفت بریم زیست خاور ؟ گفتم نمیدونم ، من از پروما هم تعریف زیاد شنیدم . خلاصه از آژانس هتل یه ماشین گرفتیم و رفتیم پروما که به قول خودمون بعدش بریم زیست خاور . اما ساعت ۱۱ از پروما در اومدیم و از بس این بچه ها کلافه مون کرده بودن ، تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل .

بازم رستوران هتل تعطیل شده بود . ازشون شماره ی فست فود رو گرفتیم و زنگ زدیم که پیتزا واسمون بیارن . تا پیتزا برسه و بخوریم و جمع و جور شیم ساعت ۱ نیمه شب بود . بچه ها با اون همه خستگی یه عالمه دیگه بپر بپر کردن و شلوغ کردن . فیلم گرفتیم و حرف زدیم تا ساعت دو شب که تصمیم گرفتیم بریم حرم .

این دفعه رفتیم طبقه ی بالا ولی اینقده که شلوغ بود نتونستیم جلو بریم و از دور سلام فرستادیم و زیارت کردیم و بعدش به زور یه جا پیدا کردم که دو رکعت نماز بخونم و منتظر بمونیم تا اذان بگن . ولی پسر دوست جونی خوابش برد و سینا هم می خواست بخوابه که گفتم کی می خواد این دو تا رو تا سر خیابون بغل کنه ؟ دوباره تصمیم گرفتیم برگردیم هتل تا بچه ها بخوابن . حالا بماند که پسر دوست جونی خواب بود و گهی رو کول مامانش و گهی رو کول من ..... بچه ام سینا هم از فرط خواب آلودگی راه نمیتونست بیاد . در ثانی من که اصلا بغلش هم نمیتونستم بکنم .

دیگه ساعت ۴ صبح رسیدیم هتل و خوابیدیم . ساعت ۸ بیدار شدم و طبق معمول نماز قضا خوندم و از پشت پنجره زیارت کردم . ساعت ۱۵/۹ دوست جونی بیدار شد که الان رستوران تعطیل میشه چرا زودتر بیدارم نکردی ؟ تینا رو هم به زور بیدار کردم و سه تایی رفتیم رستوران ، صبحانه خوردیم و واسه بچه ها هم آوردیم بالا که دیدیم همچنان بیهوشن و اثری از هشیاری درونشون پیدا نمیشه

عنبران ، در انتظار ناهار

Picture-106.JPG

دیگه ساعت ۱۱ صبح به زور و زحمت بیدارشون کردیم و از هتل یه تاکسی گرفتیم که تا عصری در اختیارمون باشه . به طرف طرقبه راه افتادیم . کمی چرخیدیم و خرید کردیم و ساعت ۴ به طرف شاندیز راه افتادیم که ناهارمون رو اونجا بخوریم ، که آقای راننده پیشنهاد داد که بریم عنبران ( نمیدونم درست نوشتم یا نه ) یه جای خیلی خیلی باصفا در نزدیکی طرقبه بود . جاتون خالی کباب رو زدیم تو رگ و ساعت ۵ هم به طرف الماس شرق حرکت کردیم . اما قبلش تو میدون صاحب الزمان سوار کالسکه شدیم و چند دور همون اطراف چرخیدیم که بچه ها حسابی کیفور شده بودن  تازه خودمم بار اولم بود که سوار کالسکه میشدم  بعدش رفتیم الماس شرق . اینقده از این الماس شرق و رقص آب و فواره اش خوشم اومد که نگو . اگه یه همچین مجتمع تجاری تو قزوین بود ( قابل توجه ی شیوا جون  جوابت رو دادم ها ) من فکر میکنم یه سره ، یکی باید هی میومد منو از اونجا جمع میکرد

دقایق آخر در الماس شرق

Picture-139.JPG

جونم براتون بگه که دیگه ساعت ۱۱ بود که از اونجا در اومدیم ، تازه هنوز همه جاش رو ندیده بودیم ولی دیگه فروشگاههاش تعطیل شده بود  دیگه تا بیایم هتل که طبق معمول بازم رستوران هتل تعطیل شده بود و دوباره فست فود زنگ زدیم و دوباره پیتزا ..... خوش به حال سینا شده بود

دیگه تا ساعت ۲ شب ساکم رو بستم و گرفتم خوابیدم ولی دوست جونی تازه چای ساز رو روشن کرده بود که چای بخوره . دیگه نفهمیدم کی خوابید .

صبح هم ساعت ۵/۷ بیدار شدم و بازم نماز قضا و زیارت از پشت پنجره و بعدش رستوران واسه صبحانه و بعدش هم به طرف موزه ی نادر شاه حرکت کردیم .

موزه ی نادر شاه افشار

Picture-158.jpg

از هتل تا موزه راه زیادی نبود ولی سرو کله زدن با این دو تا وروجک ها و معطل شدن تو مغازه های مسیر باعث شد که خیلی دیر برسیم . بعدش از آقای عکاس باشی تقاضا کردیم چند تا عکس یادگاری هم از ما بندازه و بعدش هول هولکی از موزه هم دیدن کردیم و سریع تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم هتل . یه راست رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و سریع وسایلا رو برداشتیم و با هتل تصفیه کردیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم .

حالا ساعت ۲۰ دقیقه مونده به ۳ و ما ساعت ۵/۳ پرواز داریم . بعد از ظهر پنج شنبه بود و خیابون ها به شدت شلوغ و پر ترافیک  اگه بدونین چه آشوبی تو دلم به پا بود . تقریبا هیچ امیدی به این که به موقع برسیم نداشتم . ساعت سه و ده دقیقه رسیدیم فرودگاه . دوست جونی زودی در تاکسی رو باز کرد و بدو بدو رفت که کارت پرواز رو بگیره من هم سریع قبض گرفتم و آقاهه وسایلا رو گذاشت رو چرخ دستی و دبرو .... پسر دوست جونی رو هم بغل کردم و بدو بدو رفتیم . حالا سینا نمیدونم پاش پیچ خورده بود یا خواب رفته بود که بچه ام گریه میکرد که نمیتونم راه بیام . یه خورده تینا بغلش کرد و یه خورده خودش راه اومد تا بالاخره به بازرسی رسیدیم .

بدو بدو خودم رو به دوست جونی رسوندم و وقتی لبخند رو لباش دیدم ، خیالم راحت شد که گرچه دقیقه ی نود ، اما لااقل به موقع رسیدیم . ساکها و چمدونها رو تحویل دادیم ولی دیگه ساک دستی ها رو دستمون گرفتیم و از پله برقی رفتیم بالا . دوست جونی و پسرش و ساک دستیش از بازرسی رد شدن و سریع رفتن که سوار اتوبوس بشن ولی من و بچه هام بازم دستگیر شدیم که خانم ساک دستیهاتون باید باز بشه ، مشکل داره

وقتی باز کردم ، سه تا تفنگی که دو تاش واسه سینا و یکیش واسه پسر دوست جونی بود توقیف شد  میگم خانم اینا اسباب بازیه چرا میگیری ؟ میگه برو اشیای ممنوعه رسید بگیر ، تو تهران تحویل میگیری . از اونور هم دوست جونی زنگ زده که ای بابا چی شدی پس اتوبوسها رفتن  من هم بدو بدو خودم رو بهش رسوندم بدون اینکه فرصتی داشته باشم که رسید بگیرم . سوار آخرین اتوبوس شدیم تا به هواپیما برسیم .

یکی گفتش وقتی رسیدین تهران ، به اشیا ممنوعه سر بزنین ، احتمالا میفرستن . ولی وقتی تو فرودگاه تهران پرسیدم ، آقاهه گفت هر کی رسید داره وسایلش رسیده  حالا پسر دوست جونی که اصلا یاد تفنگش نبود ولی یکی بیاد و سینا رو حالیش کنه که تفنگاش تو فرودگاه مشهد جا مونده  حالا هر چی میگم خانومه ازمون گرفته و دیگه بهمون نمیده ، باور نمیکنه که ، هی میگه مامان ساک رو باز کردی تفنگم رو میدی ؟

تو خونه یه عالمه تفنگ داره ، از کوچیک گرفته تا بزرگ ، ولی باز هر تفنگی که میبینه میخواد . بچه ام هنوز چشاش دنبال اون تفنگاشه

وقتی رسیدیم فرودگاه همسری اونجا بود ، دیگه همونجا از دوست جونی و پسرش خداحافظی کردیم و جدا شدیم . با تمام اذیت و آزارهای این دو تا وروجک که البته بد نیست تینا رو هم بهشون اضافه کنم و بگم این سه تا وروجک ، سفر خیلی خیلی خیلی خوب و پر خاطره ای  بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ولی دوست جونی میگفت من که دیگه پشت دستم رو داغ میکنم با بچه جایی برم  بعدش بهم گفت حواست باشه ، دفعه ی بعد فقط من و تو میریم و بچه ها باید پیش باباهاشون بمونن

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀