تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

ای دی اس ال جونم کجایی ؟؟؟
الان دقیقا 15 روزه که ای دی اس المون قطعه و من حسابی تو خماری ام . البته یه بار با دایال آپ کانکت شدم ، که دیدم وایییییییییییی اصلا نمیشه هیچ کاری کرد و از خیرش گذشتم . حتی نتونستم کامنت هام رو تایید کنم . میگم قبلا چه جوری باهاش کار میکردم ؟؟؟

ولی خوب این بی اینترنتی یه حسن خیلی خیلی خوب هم داشت . چی بود ؟ آهان ......

وقتی دیدم یک ماه جلوتر از موعد مقرر حجممون به صفر رسید و آقای همسر هم پاهای مبارکش رو کرد تو یه دمپایی ( ببخشید ضرب المثل یادم رفت ، تو یه کفش ) که بله شما همش پای کامپیوتر نشستی و من دیگه شارژ نمیکنمش و اگه خواستی خودت برو شارژ کن و از این جور حرف ها ..... من هم در عین حالی که از غصه داشتم دق میکردم ، ولی به روی مبارکم نیاوردم و یه جوری نشون دادم که انگار اصلا برام مهم نیست . بعدش صبح فرداش مثل یه خانم خونه دار تصمیم گرفتم برم از سبزی فروشی سر کوچه مون سبزی قورمه بگیرم و پاک کنم و بذارم فریزر ، که یهویی صدای آقای سبزی فروش رو شنیدم . پریدم سر کوچه و صداش کردم تا بیاد دم در خونه مون . گفتم یه 5 شش کیلو سبزی قورمه و دو کیلو جعفری و 3 کیلو سبزی آش واسم بکش . آقاهه هم نامردی نکرد و فقط سبزی قورمه شد 13 کیلو . حالا هر چی میگم آقا جون این زیاده کی می خواد پاکش کنه ؟ آقاهه هم حالیش نیست که ..... هی میگفت خانم شما اینو ببر ، اگه منو دعا نکردی . و اینچنین بود که از خیر آشی و جعفری گذشتم و گفتم چند روز دیگه واسم بیاره .

ولی خداییش اینقده سبزیش تازه و تمیز بود که کیف کردم . سبزی ها رو گذاشتم و تا ظهر هم بیرون بودم . از ساعت یک ، یک و نیم نشستم و سبزی پاک کردم و شستم و ریختم تو کیسه پارچه ای و گذاشتم تو خشک کن لباسشویی و خشکشون کردم و دادم همسری بردش بیرون خرد کرد و تا نصفه شب هم سرخش کردم .

آخیش خسته نباشم ........

اما هنوز بقیه کارهام رو انجام ندادم . الان می خوام برم بازار بلال بخرم ، اصلا نمیدونم هنوز هستش یا نه تموم شده ......

میگن اینترنت آدم رو از خونه زندگی میندازه ها شما بگو نه ......

تازه تو این هاگیر واگیر اون دوست جونم که تو پست قبل نوشتم از تهران اومده بود خونه مون ، گیر داده بود که تو رو خدا بیا بریم مشهد . از این طرف مونده بودم تینا رو  چیکار کنم ، از اونطرف هم هی دوست جونی زنگ میزد میگفت زود خبر بده میخوام بلیط تهیه کنم و دیر میشه . خلاصه با هزار زور و زحمت اجازه ی تینا رو گرفتم و و ساکمون رو بستیم و عصر دوشنبه بیستم مهر ، ساعت 7 به طرف تهران حرکت کردیم . نزدیک 9 بود که رسیدیم فرودگاه مهر آباد و منتظر دوست جونی و پسرش نشستیم تا بیان . دیگه اونا هم ساعت  10 رسیدن و رفتیم کارت پروازمون رو گرفتیم و از همسری خداحافظی کردیم و ساعت 15/11 هم به سوی مشهد پرواز کردیم . دیگه ساعت 5/12 بود که به هتل  ایران رسیدیم . اتاقمون تو طبقه ی هفتم بود و از اونجا خیلی راحت میتونستیم بارگاه حضرت رو ببینیم . همچین که چشمم به مناره ها افتاد ، دلم هری ریخت . آخه بار اولم بود که به زیارت امام رضا میرفتم . یه بار وقتی 4 پنج سالم بود ، رفته بودم و بعد از اون دیگه قسمت نشده بود . تو تمام مدت ازدواجون هم همسری دوبار رفت و تو هر بار شرایطم یه جوری بود که نمیتونستم باهاش برم . این بود که این سفر خیلی خیلی برام مهم بود .

حالا اینا رو داشته باشین تا بقیه اش رو با چند تا عکس بیام و تو پست بعد بنویسم .... خدا کنه همسری از خر شیطون بیاد پایین و بره اینترنتمون رو شارژ کنه ، من که دیگه آهی در بساط ندارم ، و گرنه ممکنه از بی اینترنتی دیوونه بشم .....

در ضمن دارم از فضولی میمیرم ، به محض اینکه اینترنتمون شارژ شد برمیگردم ، چون اصلا با این دایال آپ نمیشه کاری کرد

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

آنفولانزا
یه عالمه تایپیدم و چند لحظه قبل از اینکه ثبتش کنم به مدت یک ثانیه برق قطع شد ، حالا کسی میتونه قیافه ی منو تجسم کنه ؟؟؟؟

به قول خودم دیشب زود خوابیدم که صبح راحت تر بیدار بشم ، این هفته تینا شیفت صبحه . هر وقت می خوام زود بیدار بشم مرگم میگیره . دیشب یه بار ساعت ۳ بیدار شدم و از اینکه تا ۵/۶ یه عالمه دیگه میتونم بخوابم کلی خوشحال شدم اما همین که خوابم برد ، سینا بیدارم کرد که مامان دستشویی دارم و بعدش هم ازم شیر خواست . من هم تا دوباره خوابم ببره یه ساعت طول کشید . صبح هم ده دقیقه قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه ، جناب همسری بیدار باش رو اعلام کرد . می خواستم به محض اینکه پدر و دختر رو راهی کردم برم دوباره بخوابم که دیگه به کل خوابم پرید . حالا اگه سینا مهد بود میرفتم پیاده روی ......

همه مون ( و فعلا خدا رو شکر ، گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور ) به جز سینا ، به شدت مریض شدیم . آبریزش بینی و سرفه و گلو درد . از دیروز هم تینا هی رو اعصابم راه میره و میگه : مامان نکنه آنفولانزای خوکی گرفته باشیم ( دور از جون )

عصر چهارشنبه دختر عمه ی همسری که دوست قدیمی و همکلاسی خودم بود از تهران تماس گرفت که با پسر کوچولوش می خوان بیان خونه مون و ما هم بسی ذوقیدیم . حدودای ساعت ده رسیدن و از اونجا که من علائم سرماخوردگی رو در خودم دیده بودم ، باهاشون روبوسی نکردم ولی کوچولوی شیرینش یه کارایی میکرد که آدم واقعا نمیتونست خودش رو کنترل کنه . من هم یکی از پاهاش رو بوسیدم که دیدم با زبون بی زبونی حالیم میکنه که اون یکی پاش رو هم ببوسم ، بعد نوبت دست راست و بعد دست چپ و دوباره پای راست و بعدش پای چپ بود و این کار چندین بار تکرار شد و همچنان ادامه داشت که دیگه تا میتونستم چلوندمش ......

اونشب تا دیر وقت بیدار بودیم و یه سر و صدایی از خونه مون در میومد که هر کی نمیدونست فکر میکرد تو این خونه حداقل ۲۰ نفر دارن با همدیگه صحبت میکنن . خلاصه دیگه ساعت ۲ خوابیدیم . قبل از خواب گفتم شب به خیر تا ساعت ده صبح و دوست جونم گفت نه تو رو خدا ده خیلی زوده لااقل تا یازده بخوابیم و تینا با ناراحتی گفت مثل اینکه من باید زود ناهار بخورم و برم مدرسه ها ...... و خوابیدیم . برخلاف انتظار ساعت ۵/۶ شنگول و منگول از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه نتونستم بخوابم . به ناچار بیدار شدم و صبحانه ی همسری رو حاضر کردم ( آخه هر وقت تینا بعد از ظهریه ، همسری بدون صبحانه میره سر کار  ) و راهیش کردم و خودم هم کمی ورزش و بعدش  مطالعه کردم تا بقیه بیدار بشن . بعدش اول تینا بیدار شد و اینقدر سر و صدا کرد که دوست جونی و سینا هم بیدار شدن . تا دوست جونی بره دست و صورتش رو بشوره ، تینا و سینا ، کوچولوش رو هم بیدار کردن ......

بعد از ظهر هم نشستیم و یه عالمه از هر طرف صحبت کردیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم ...... تینا هم که از مدرسه برگشت ، آماده شدیم و رفتیم بیرون و تا ساعت ده شب تو خیام چرخیدیم و خرید کردیم و اومدیم خونه . بچه ها از فرط خستگی زود خوابیدن ولی ما دو تا تا ساعت ۳ نشستیم و صحبت کردیم و هر هر و کر کر ......

جمعه ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم ، سرما خوردگیم شدید تر شده بود . تینا هم خیلی سرفه میکرد . همسری هم هی میگفت گلوم درد میکنه . از شب قبل از فریزر ماهی در آورده بودم که واسه ناهار بذارم ، از اونطرف همسری میگفت نذار ...... هی بذار و نذار ...... خلاصه گذاشتم  ( من هم حرف شنو ) .

باقالی پلو و پنیر برشته و ماهی سفید و سالاد شیرازی و سیر ترشی ....... تا حد خودکشی خوردم ، از بس خوشمزه شده بود  ( اعتماد به نفسم منو کشته )  بعد از ظهر هم نارنگی و انگور ...... و اینچنین شد که اکنون به طرز فجیعی مریض شده ایم ..... میگم من شکمو هستم و جلوی دهنم رو نمیتونم بگیرم ، شما میگی نه .......

یه سکوتی تو خونه برپاست که نگو . البته سینا که بیدار بشه دیگه از این سکوت خبری نیست . تازگیها اینقده این بچه کارای عجیب و غریب میکنه که من نمیدونم باهاش چیکار کنم  تا وقتی که باهاش خوبم و دعواش نمیکنم ، دم به دم بوسم میکنه و هی میگه قربون چشای خوشگلت بشم  و فدات بشم  و از این جور حرفها . ولی اگه دعواش کنم فوری قهر میکنه و میگه باشه دیگه مامان خان ، دوستم نداری دیگه ...... من الان میرم خودمو میکشم تا تو دیگه سینا نداشته باشی  اصلا خوبه تنها برم تو خیابون و ماشین بزنه به من ( خدا نکنه ) ...... اصلا خوبه برم زیر پتو و خفه بشم ( خدا نکنه ) .....

اصلا مامان خان می خواستم برات یه عالمه کادو بخرم دیگه هم نمیخرم ..... اصلا هم غذات خوشمزه نیست ......تو اصلا باهام خوب رفتار نمیکنی ...... همه منو مسخره میکننن ..... هیچ کی منو دوست نداره ...... فقط مادرجونم منو دوست داره ...... اصلا مامان خان میدونی الان ۴ روزه که نرفتیم خونه ی مادر جون ؟؟؟ ( چه ربطی داشت ) و اینا رو اینقدر راحت و سریع پشت سر هم ردیف میکنه که من واقعا به غلط کردن می افتم .... حالا من مگه چی گفتم ؟؟؟  ممکنه گفته باشم اول برو دستشویی .... یا گفته باشم یه دقیقه ساکت شو ..... یا گفته باشم وسایلات رو جمع کن .... و یا شاید واقعا دعواش کرده باشم .

اینم یه خاطره که هر وقت یاد آوریش میکنم ، میمیرم از خنده  .... چند روز پیش با اصرار فراوان سینا رو فرستادم دستشویی ( همیشه باید دقیقه ی ۹۰ بره ) بعد از چند دقیقه دیدم ازش خبری نیست ، رفتم بهش گفتم تموم شد ؟ ، گفت : مامان من اومدم بیرون یه لیوان آب به من بده . گفتم باشه ، بیام بشورمت ؟ گفت نه . گفتم : پی پی کردی ؟ ( البته ببخشید ) گفت : نه . گفتم : کارت تموم شد منو صدام کن . گفت : پی پی ندارم که . گفتم : پس واسه چی این همه مدت اونجا نشستی ؟؟ با شدت کف دستش رو کوبید تو پیشیونیش و گفت : ببخشید مامان جون حواسم نبود بیام بیرون !!!!

حالا منو داری ، اینقده خنده ام گرفته بود نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . وقتی واسه خواهرشوهری اینا ( اونروز خونه مون بودن ) تعریف کردم ، همه از خنده روده بر شدن

با اینکه صبحونه خوردم ولی الان دارم از گشنگی میمیرم ، نمیدونم چرا اینجوری شدم  چقدر هم سردمه ، انگشتهای دست و پام داره یخ میکنه .... هی به همسری میگم این بخاریها رو وصل کن ، چپ چپ نگام میکنه و میگه خودتو گیر آوردی ها ، آخه الان وقته بخاریه ؟ هوا به این خوبی

سینا بیدار شد .....

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

جورواجور
تو این مدت یه عالمه سرم شلوغ بود ، پسر خواهر شوهری دانشگاه قبول شده بود و مهمونی داشتن ، یه تولد دعوت بودیم و دو تا تولد هم در پیش داریم . من بودم و دریغ از یه دست لباس مناسب که بدردم بخوره  در به در به دنبال لباس از این خیابون به اون خیابون  تا بالاخره یه دست پیدا کردم ......

آویشن و نقش جهان حراج کرده بودن ، یه سر رفتم اونجاها ، که دیدم اوه هههههههههههههههههههه چه خبره  از کجا تا کجا صف واستادن  دیگه بی خیال شدم . خجسته هم حراج بود ولی چیز بدرد بخوری نداشت .....

تازه  تو این هاگیر واگیر حس کدبانوگریم هم فوران کرده بود و مربای هویج پختم که عالی شد ، خیار شور گذاشتم که محشر شد و از همه مهمتر پنیر درست کردم که رودست نداره  

چقدر خودم رو تحویل گرفتم  ندید بدید  ولی خداییش خیلی خوب در اومدن ، مربا رو که بلد بودم ، خیار شور و پنیر رو هم از مامانم یاد گرفتم ، این روزها اینقدر همسری و مادرشوهری ازم تعریف کردن ، اعتماد به نفسم رفته بالای صد در صد و هر آن احتمال منفجر شدن وجود داره

مادر شوهری هم بعد از ۸ روز صبح امروز رفت خونه ی خواهرشوهری ، اینجا که بود دوست نداشتم بیام پای کامپیوتر و البته از بس درگیر بودم وقت هم نداشتم ، نه اینکه اصلا گهگاهی یه سرک چند دقیقه ای میکشیدم و میرفتم . تینا رو که با سلامتی راهی مدرسه کردیم . ماشالله هزار ماشالله یه عالمه بزرگ شده ، دیگه قدش از من هم بلند تره  بچه ام اگه نیمه دومی نبود ، الان میخواست بره اول راهنمایی ولی دیگه چیکار کنیم خوب ......

اگه محمدم هم زنده بود ، امسال میرفت پیش دبستانی ، آخ که چقدر این چند روزه بیادش بودم و غصه خوردم

هنوز برای فرستادن سینا به مهد اقدام نکردیم ، بعضی ها معتقدن که امساله رو استراحت کنه بهتره ، چون سال دیگه میره پیش دبستانی . شاید امسال نفرستادمش که در اونصورت برنامه ی خودم همش به هم میخوره ( پیاده روی و ولگردی ) 

تینا هم که حالا هیچ چی نشده ، درس و مشقش شروع شده . درساش رو صبح ازش پرسیدم و کتاباش رو بردم منگنه کردم و یه سری وسایل هم می خواست تهیه کردم و ظهری رفت مدرسه .

الانم یه عالمه عذاب وجدان دارم ، یه شیرینی خامه ای خوردم و دو تا شکلات کاکائویی مغز دار بزرگ  ، تازه به جز صبحانه به همراه میوه ی میان وعده ، یه کاسه هم سالاد ماکارانی خوردم ، دو ساعت پیش هم ناهار خوردم  فکر میکنم از صبح تا حالا دو هزار کالری گرفته باشم  اینقده این جور مواقع از خودم بدم میاد ، یه عالمه ذهنم در گیرش شده ، آخه چرا شماها نمیتونین جلوی دهنتون رو بگیرین  کی ؟ من ؟

الانم اینقده سردمه که حد نداره ، انگشتهای دست و پام داره یخ میکنه ، زمستون بیاد چی میکنیم !!! صبح ها که اصلا حاضر نیستم نیم سانت پتوم کنار بره

این همسری هم هی چپ و راست میاد بالای سرم و هی میپرسه داری چیکار میکنی و هی رشته ی افکارم رو پاره میکنه ..... تازه هی میپرسه چرا تا من میام صفحه رو میبندی !!!!!

دو هفته پیش از کیش مهر تماس گرفتن و واسمون جلسه گذاشتن ، من اونروز وقت نداشتم و همسری رو فرستادم که شرکت کنه ، گویا مسئول کیش مهر گفته که این بچه ها هر چی تا حالا خوندن ، براشون کافیه و بیشتر از این نمیتونن پیش برن . چون سطحش بالا میره و اینام سنشون کمه و نمیکشن و حداقل باید ۱۴ سالشون باشه ..... منو بگو که فکر میکردم تا اون موقع دیگه تینا زبان رو تموم میکنه

وقتی هم اولیا اعتراض کردن و گفتن پس تکلیف بچه ها چی میشه و اگه یادشون بره چی و ..... مسئول کیش مهر هم گفته ما بهشون یه کتاب معرفی میکنیم که زبان از  یادشون نره . و فعلا سه ترم براشون کلاس گذاشتن که بیشتر حالت مکالمه داره . فکر میکنم خیلی براشون خوب باشه ، این که بتونن با هم دیگه صحبت کنن خیلی خوبه . ولی نصف بچه های کلاسشون انصراف دادن و بیرون اومدن . حالا نمیدونم ما اشتباه کردیم یا اونا .....

در ضمن یه آدم عوضی و روانی ، هر چند وقت یکبار با کامنت های زشت و حیوانیش ، بد جوری روح و روان منو آزار میده ، بیاین همگی برای نابودی خودش و نسل کثیفش دعا کنیم !!!!!!

اصلا دوست ندارم خصوصی بنویسم ( البته به جز موارد خاص ) ولی این ملعون داره منو وادار میکنه که اصلا ننویسم و یا اگه هم بنویسم خصوصی بنویسم ، نمیدونم چقدر به مغز کوچیکش فشار میاره تا اون  اراجیف رو تایپ کنه و اینا چقدر دنیای کوچیکش رو  راضی میکنه ولی امیدوارم خدای من هر چه زودتر این قدرت رو از انگشتان بی مصرفش بگیره تا قادر به تایپ کردن هم نباشه ......

و  البته نتیجه ی نظر سنجی پست قبل در ادامه ی مطلب ......

در ضمن دوستانی که ازم پسورد خواسته بودن  براشون ، گذاشته بودم ، دیگه نمیدونم بدستتون رسید یا نه ، چون خیلی ها دیگه برنگشتن و نظرشون رو نذاشتن گرچه منتظرشون بودم   اگه غیر از اینه بهم خبر بدین

بعضی از دوستان کامنت دونیشون باز نمیشه ، چرا ؟؟؟؟  

به همین دلیل همین جا به رویای نیمه شبم ، عقد پاک و آسمونیشون  رو تبریک میگم و  از خدای مهربون بهترین ها رو براشون آرزو میکنم

 پ.ن: بنا به در خواست دوستان من لینک وبلاگ آشپزیم  رو میذارم تا هر کی دوست داشت بره اونجا و دستور پنیر و خیار شور و مربا رو ببینه .... گرچه همه کدبانو هستن و فقط منو سر کار گذاشتن

پ.ن : چند تا  لینک خیلی خوب در رابطه با مطلب خصوصیم گذاشتم ، سعی کنید از دستشون ندید ، عالیه ...............


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀