
سه چهار روزی میشه که از شمال برگشتیم . تو این چند روزه اینقده کار داشتم که نگو و نپرس . این همه کار کجا بود آخه
صبح روز چهارشنبه ی گذشته من و بچه ها ساعت ۸ صبح راهی شمال شدیم و ساعت ۱۲ ظهر رسیدیم . بابام اومده بود دنبالمون ، همچین که دیدم لباس مشکی تنشه و حالش گرفته است ، دلم هُری ریخت ...
موضوع رو که پرسیدم کلی حالم گرفته شد . روز قبل خونواده ی یکی از همکاراش کنار ساحل نشسته بودن و چای میخوردن که یه ماشین از مسیرش منحرف میشه و میاد از سرشون رد میشه ، پسر کوچک خونواده که تازه چند ماه بود سربازیش تموم شده بود ، تا بیمارستان برسه فوت میشه و پسر بزرگتر رو هم به خاطر وضعیت ناجورش به بیمارستان رشت منتقل میکنن ، عروس خونواده هم ظاهرا مشکل خاصی نداشته و مادر بیچاره هم بینیش شکسته بوده و یه سری مشکلات جزئی .....
بابام ما رو خونه رسوند و رفت که تو مراسم تشیع جنازه شرکت کنه ، حال روحیش زیاد مناسب نبود ، چون تو آخرین لحظات کنارش بود و از اینکه اون بچه هی از درد باباش رو صدا میکرد کلی به هم ریخته بود .
کسانی که با روحیات من آشنا هستن میدونن که چقدر کم ظرفیت هستم و اصلا طاقت این جور چیزا رو ندارم ، تو اون لحظه نمیدونین چی به حال و روزم میگذشت . اینقدر ناراحت شده بودم و دلم گرفته بود که حد نداشت . مخصوصا وقتی چهره ی باباش هی میومد تو ذهنم که دفعه ی قبل که شمال رفته بودم بار اولم بود دیده بودمش ( بنده خدا چه جوری باید این مصیبت بزرگ رو تحمل کنه ). تمام اون روز و فرداش رو افسرده و ناراحت بودم . گرچه هر از گاهی هی یادم میاد و ناراحت میشم ولی چی میشه کرد ......
عصر جمعه همگی رفتیم دریا و تا ساعت ۸ اونجا بودیم . سینا رو بردم تو آب که یه خورده اب بازی کنه و برگردیم . مگه در میومد از آب . آخه حق هم داشت بچه ام دیر بردمش ، زود هم میخواستم بیارمش بیرون . اصلا هم حوصله نداشتم . بهش قول دادم یه روز دیگه هم حتما میارمش برای شنا ، تا رضایت داد و بیرون اومد . ولی بعدش دیگه هوا بارونی شد و اصلا نشد که ببرمش بچه ام رو .

ظهر شنبه هم بچه ها رو بردم پارک ، اینقده پارک سرسبز و خوشگل و با طراوت بود که کلی روحیه گرفتم . یه عالمه از بچه ها تو قسمت های مختلف پارک عکس گرفتم و بعدش رفتیم تو قسمت بازیگاه و بعد از سالیان سال ، شاید بعد از ۲۰ سال و شاید خیلی بیشتر ، تا میتونستم تاب بازی کردم البته یه خورده سرگیجه گرفته بودم ولی اصلا دلم نمیخواست از تاب بیام پایین نه اینکه سر ظهر بود هیچ کس به جز من و بچه ها تو پارک نبود ولی کارکنان شهرداری که هر از گاهی از اونطرف رد میشدن ، چپ چپ نگام میکردن و من هم انگار نه انگار تینا و سینا هم که دیگه غش رفته بودن ، نه اینکه تا حالا از این کارها نکرده بودم ، براشون خیلی جالب اومده بود . تا اونجا که وقتی سینا خواست الاکلنگ ( درست نوشتم ؟ ) سوار شه ، گیر داده بود که من باید با مامانم سوار شم 

از بعد از ظهر یکشنبه هم هوا بارونی و خنک شد که کلی کیف کردیم . دوشنبه که هوا به شدت سرد شد و پنجره ها رو بستیم . بارون با چنان شدتی به پشت بام خونه میزد که دلم ریسه میرفت . تینا هم هی رابراه میرفت و میومد و میگفت وای خدایا شکرت ، چه بارون شدیدی . و به طبع سینا هم به تقلید از تینا هی میرفت و میومد اعلام میکرد که مامان داره بارون میباره . 
وقتی از شدت بارون کم شد و تبدیل به نم نم شد ، دو نفری رفتن تو حیاط و کلی هم فوتبال کردن و خیس و چسبونکی اومدن بالا 
آخه چند ماهی میشه که سینا شدیدا درگیر فوتبالیست هاست و از ما هم می خواد که سوباسا صداش کنیم ، به محض اینکه فوتبالیست ها تموم میشه ، سینا شروع میکنه و بازی رو ادامه میده ، تازه به تینا هم میگه که دروازه گان ( دروازه بان ) بشه و خودش هم هی گل میزنه . با چنان شدتی میزنه که بیا و ببین ...... اگه بشه این همه سر و صدا رو تحمل کرد 

دیگه سه شنبه ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم و عصری رسیدیم خونه .... خونه نگو ....همش خاک . همسری خونه نبود ، مادرشوهری رو برده بودن بیمارستان که چشاش رو عمل کنن . تماس گرفتم و رسیدنمون رو اطلاع دادم و شروع کردم به رفت و روب .....
تا ساعت ۸ شب وسایلای ساک رو جا به جا کردم و خونه رو آب و جارو کردم و گردگیری و..... بعدش هم که همسری واسمون حلیم گرفت و آورد و دوباره رفت ... ماهم حلیم رو خوردیم و رفتیم دیدن مادرشوهرم .....
چهار شنبه هم که تا ظهر شامی و حبوبات واسه آش پختم و چرخ کردم و گذاشتم فریزر و بعد از ظهرش هم ده دوازده کیلو پیاز سرخ کردم و تا نزدیکی های ده باهاشون مشغول بودم . دیگه یهویی سردرد و سرگیجه و حالت تهوع اومد سراغم و دیگه گفتم الاناست که عزراییل منو با خودش ببره .... همسری قرص آورد و تینا آب قند آورد و تا کم کم آروم شدم و خوابم برد ...
پنج شنبه هم اصلا نمیدونم چه جوری گذشت ، از ساعت ۶ صبح بیخوابی زد به سرم و با اینکه هنوز سرم درد میکرد و پاهام اصلا حس نداشت ، کارای باقیمونده رو انجام دادم و رفتم نون و سبزی هم گرفتم و دیگه ظهر شده بود . مادرشوهری هم اومد خونمون و دیگه تا شب سرمون گرم بود .
جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدم و بعدش جاریم تلفن کرد که واسه دیدن مادرشوهری افطار میان خونمون و من هم به خواهر شوهرام زنگ زدم که اونام بیان ..... این بود که دیروز مون هم به کار و تلاش و مهمونداری گذشت .
امروز هم که تصمیم داشتم تا ظهر بخوابم نشد و یه خانمی ساعت ۸ و پنجاه دقیقه به موبایلم زنگ زد ( البته اشتباه گرفته بود ) و ما رو از خواب بیدار کرد . الان سه ساعته مثلا دارم آپ میکنم هی شونصد دفعه پاشدم و نشستم ، به عناوین مختلف ، تلفن ، تینا ، سینا ، غذا ، همسایه و.........
بنده خدا مادر شوهرم هم تنها نشسته و حتما کلی حوصله اش سر رفته . ولی چیکار کنم که امروز کلی اینجا کار دارم و به یه عالمه وبلاگ باید سر بزنم . آخه دو هفته است درست و حسابی وبگردی نکردم خوب 
تو پست قبلی ( سفرنامه ی مهاباد ) خیلی ها شاکی شدن که چرا از تینا عکس نمیذارم و چرا ایرانی ها پسر دوستن و ..... بخدا اصلا اینطور نیست . من از بچگی تا همین چند وقت پیش هم از تینا عکس میذاشتم ، تو آرشیو که هست . ولی حالا دیگه تینا بزرگ شده و من اصلا اینجا رو واسه گذاشتن عکس های تینا مناسب نمیدونم ، فقط همین وگرنه دلیل دیگه ای نداره . حالا امروز این عکس رو فقط به خاطر همونایی که خواسته بودن میذارم البته چون از دور بود گذاشتم ها 

تازه فهمیدم که بلاگفا هم امکان خصوصی نوشتن رو گذاشته ، دست گلش درد نکنه ، حالا شاید گاهی خصوصی بنویسم ، چه حالی میده نه تا این بعضی ها باشن یواشکی نیان و برن
|