تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

رویای شیرین من
تا حالا شده مثل بچه ها واسه خودتون خیالبافی کنین ؟؟؟

یکی دو روزه که بعد از سحری یه رویای شیرینی هی چپ و راست از ذهنم عبور و مرور میکنه و نمیذاره تا قبل از ساعت ۸ صبح بخوابم ..... اونوقت که خوابم میبره ظهری از خواب پا میشم .....

اینقده این رویا رو دوست دارم ، کاشکی همش واقعی بود بگذریم ، یه عمره دارم تو رویا زندگی میکنم

امروز ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم ، اونم اگه مادرشوهری تلفن نمیکرد شاید یکساعت دیگه اش هم بیدار نمیشدم ، عروسم عروسای قدیم  به مادرشوهری میگم ببخشید خواب آلودم صدام در نمیاد ، میگه این حرف ها چیه ، خوابیدنتون هم عبادته ، شما ببخش که بیدارت کردم  مادر شوهر هم مادرشوهرای قدیم

یه هفت هشت روزی بود که .......

و مشاهده ی یادداشت خصوصی در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

نمیدونم من روزه گرفتم یا روزه منو گرفته
زندگیم از حالت عادی خارج شده .................. شدید ( به قول سینا )

تا لنگ ظهر می خوابم و بعدش هم که بیدار میشم حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . یه خورده میام پای کامپیوتر و یه خورده میرم دراز میکشم . خیر سرم یه نماز از سر وا کنی می خونم و دوباره میرم اینور و اونور ولو میشم . باز مادرشوهری اینجا بود یه خورده آشپزی میکردم ولی الان دو روزه که همه چی رو سر به هم میارم ، شاید از فردا که بیاد دوباره مجبور شم ولی اصلا حال اینکه تو آشپزخونه واستم و آشپزی کنم رو ندارم

اصلا نمیدونم این روزه ها قبوله یا نه من فقط دارم گشنگی و تشنگی رو تحمل میکنم  از شمال که برگشتیم تا حالا بیرون نرفتم ، بچه ها دلشون می خواد پارک برن ، اصلا حالش رو ندارم . خیلی وقته خیابون نرفتم ، دلم لک زده ولی حسش نیست . تازه بعد از افطار حالم سر جاش میاد که اونم دیگه وقتش نیست

این کامپیوتره هم بدجوری داره رو اعصابم راه میره ، دو روز پیش اومدم تو نت دیدم هیچ صفحه ای باز نمیشه ، زنگ زدم پشتیبانی که اونام گفتن مشکل از کامپیوتر خودتونه ، یه چند تا کار گفت انجام بدم که سر در نیاوردم  گفتش نیازی نیست که ویندوز عوض بشه ، یه تنظیماته که باید انجامش بدی ، اونم که مثل آدم نیومد بگه چیکار کنم ، این بود که ویندوز عوض کردم که مشکلم حل بشه

حالا از امروز هی مرتب این سیستم قفل میشه ، دیر باز میشه ، کند شده و...... و هزار کوفت و زهر مار دیگه که نمیدونم چه مرگشه  چقدر بده که آدم به روز نباشه  چرا من هیچ چی بلد نیستم

 تو بیشتر خصوصی های پرشین نمیتونم وارد بشم ، نمیدونم چرا ؟؟؟ تو ریدر گوگل هم هر وقت که بخوام نمیتونم وارد بشم ، ارور میده  وقتی می خوام صفحه ی کامنتی رو باز کنم ، چند دقیقه طول میکشه تازه وبلاگ خودمون هم خیلی دیر باز میشه ، نمیدونم واسه همه اینجوریه یا نه فقط واسه خودم اینجوریه  شکل این کامپیوتره هست وقتی کانکت باشی چشمک میزنه ، از امروز به لطف سینا ناپدید شده ، نمیدونم چیکار کرده و چه جوری شده

دلم میخواد یا خواهری یا داداشی یکیشون اینجا بودن و یه حالی به این سیستم ما میدادن ولی حیف که از هر دوشون دورم

وای الان سینا اینقده شیطونی میکنه اصلا تمرکز ندارم ، همچین تو فسقل خونه بدو بدو میکنه که تمام خونه به لرزه می افته ، انگار نه انگار ساعت ده یازده شبه ، ماشالله این بچه چقدر انرژی داره ، صبح که اصلا نمیدونم چه ساعتی بیدار شده ، چون من خواب بودم ، بعد از ظهر ها که اصلا نمیخوابه ، چه جوریه ؟ خودمم توش موندم

......

خوب رفتم سینا رو زدم تو شارژ ( خوابوندمش  ) چاره ی دیگه ای نبود ، چقدر خونه آروم شد  تا صبح حسابی شارژ میشه و دوباره روز از نو و روزی از نو  

چه اخمی کرده واسه خودش

چیزی به شروع مدرسه نمونده ، خریدهای مدرسه ی تینا مدتهاست که انجام شده . البته هنوز کفش واسش نخریدم . تا قبل از ماه رمضون که هر چی پیدا میکردیم یا من خوشم نمیومد یا تینا ، اونی هم که هر دومون خوشمون میومد سایزش نبود . این بود که تا حالا طول کشیده .... اصلا نمیدونم کی میریم بیرون که بخریم .

هنوز سینا رو واسه مهد کودک ثبت نام نکردم . خودش که میگه من دیگه نمیرم مهد کودک  تا ببینیم چی میکنیم .

این تبلیغ مای بی بی هستش ، اون بچه روش سر میخوره ، سینا هم گیر داده که براش از اون مای بی بی بخریم که روش سرسره بازی کنه  میگه یه حالی میده مامان  به حق چیزهای ندیده و نشنیده

 دلم می خواد بازم بنویسم ولی همه خوابن ، این همسری هم هی سینه صاف میکنه که بگه یعنی من بیدارم و نور چراغ نمیذاره بخوابم  آخه من پس کی بیام یه دل سیر در سکوت و آرامش بنویسم

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

پایان سفرهای تابستانی

سه چهار روزی میشه که از شمال برگشتیم . تو این چند روزه اینقده کار داشتم که نگو و نپرس . این همه کار کجا بود آخه

  

صبح روز چهارشنبه ی گذشته من و بچه ها ساعت ۸ صبح راهی شمال شدیم و ساعت ۱۲ ظهر رسیدیم . بابام اومده بود دنبالمون ، همچین که دیدم لباس مشکی تنشه و حالش گرفته است ، دلم هُری ریخت ...

موضوع رو که پرسیدم کلی حالم گرفته شد . روز قبل خونواده ی یکی از همکاراش کنار ساحل نشسته بودن و چای میخوردن که یه ماشین از مسیرش منحرف میشه و میاد از سرشون رد میشه ، پسر کوچک خونواده که تازه چند ماه بود سربازیش تموم شده بود ، تا بیمارستان برسه فوت میشه و پسر بزرگتر رو هم به خاطر وضعیت ناجورش به بیمارستان رشت منتقل میکنن ، عروس خونواده هم ظاهرا مشکل خاصی نداشته و مادر بیچاره هم بینیش شکسته بوده و یه سری مشکلات جزئی .....

بابام ما رو خونه رسوند و رفت که تو مراسم تشیع جنازه شرکت کنه ، حال روحیش زیاد مناسب نبود ، چون تو آخرین لحظات کنارش بود و از اینکه اون بچه هی از درد باباش رو صدا میکرد کلی به هم ریخته بود .

کسانی که با روحیات من آشنا هستن میدونن که چقدر کم ظرفیت هستم و اصلا طاقت این جور چیزا رو ندارم ، تو اون لحظه نمیدونین چی به حال و روزم میگذشت . اینقدر ناراحت شده بودم و دلم گرفته بود که حد نداشت . مخصوصا وقتی چهره ی باباش هی میومد تو ذهنم که دفعه ی قبل که شمال رفته بودم بار اولم بود دیده بودمش  ( بنده خدا چه جوری باید این مصیبت بزرگ رو تحمل کنه ). تمام اون روز و فرداش رو افسرده و ناراحت بودم . گرچه هر از گاهی هی یادم میاد و ناراحت میشم ولی چی میشه کرد ......

  

عصر جمعه همگی رفتیم دریا و تا ساعت ۸ اونجا بودیم . سینا رو بردم تو آب که یه خورده اب بازی کنه و برگردیم . مگه در میومد از آب . آخه حق هم داشت بچه ام دیر بردمش ، زود هم میخواستم بیارمش بیرون . اصلا هم حوصله نداشتم . بهش قول دادم یه روز دیگه هم حتما میارمش برای شنا ، تا رضایت داد و بیرون اومد . ولی بعدش دیگه هوا بارونی شد و اصلا نشد که ببرمش بچه ام رو .

ظهر شنبه هم بچه ها رو بردم پارک ، اینقده  پارک سرسبز و خوشگل و با طراوت بود که کلی روحیه گرفتم . یه عالمه از بچه ها تو قسمت های مختلف پارک عکس گرفتم و بعدش رفتیم تو قسمت بازیگاه و بعد از سالیان سال ، شاید بعد از ۲۰ سال و شاید خیلی بیشتر ، تا میتونستم تاب بازی کردم  البته یه خورده سرگیجه گرفته بودم ولی اصلا دلم نمیخواست از تاب بیام پایین  نه اینکه سر ظهر بود هیچ کس به جز من و بچه ها تو پارک نبود ولی کارکنان شهرداری که هر از گاهی از اونطرف رد میشدن ، چپ چپ نگام میکردن و من هم انگار نه انگار  تینا و سینا هم که دیگه غش رفته بودن ، نه اینکه تا حالا از این کارها نکرده بودم ، براشون خیلی جالب اومده بود . تا اونجا که وقتی سینا خواست الاکلنگ ( درست نوشتم ؟ ) سوار شه ، گیر داده بود که من باید با مامانم سوار شم

از بعد از ظهر یکشنبه هم هوا بارونی و خنک شد که کلی کیف کردیم . دوشنبه که هوا به شدت سرد شد و پنجره ها رو بستیم . بارون با چنان شدتی به پشت بام خونه میزد که دلم ریسه میرفت . تینا هم هی رابراه میرفت و میومد و میگفت وای خدایا شکرت ، چه بارون شدیدی . و به طبع سینا هم به تقلید از تینا هی میرفت و میومد اعلام میکرد که مامان داره بارون میباره .

وقتی از شدت بارون کم شد و تبدیل به نم نم شد ، دو نفری رفتن تو حیاط و کلی هم فوتبال کردن و خیس و چسبونکی اومدن بالا

آخه چند ماهی میشه که سینا شدیدا درگیر فوتبالیست هاست و از ما هم می خواد که سوباسا صداش کنیم ، به محض اینکه فوتبالیست ها تموم میشه ، سینا شروع میکنه و بازی رو ادامه میده ، تازه به تینا هم میگه که دروازه گان ( دروازه بان ) بشه و خودش هم هی گل میزنه . با چنان شدتی میزنه که بیا و ببین ...... اگه بشه این همه سر و صدا رو تحمل کرد

دیگه سه شنبه ساعت ۱ بعد از ظهر حرکت کردیم و عصری رسیدیم خونه .... خونه نگو ....همش خاک . همسری خونه نبود ، مادرشوهری رو برده بودن بیمارستان که چشاش رو عمل کنن . تماس گرفتم و رسیدنمون رو اطلاع دادم و شروع کردم به رفت و روب .....

تا ساعت ۸ شب وسایلای ساک رو جا به جا کردم و خونه رو آب و جارو کردم و گردگیری و..... بعدش هم که همسری واسمون حلیم گرفت و آورد و دوباره رفت ... ماهم حلیم رو خوردیم و رفتیم دیدن مادرشوهرم .....

چهار شنبه هم که تا ظهر شامی و حبوبات واسه آش پختم و چرخ کردم و گذاشتم فریزر و بعد از ظهرش هم ده دوازده کیلو پیاز سرخ کردم و تا نزدیکی های ده باهاشون مشغول بودم . دیگه یهویی سردرد و سرگیجه و حالت تهوع اومد سراغم و دیگه گفتم الاناست که عزراییل منو با خودش ببره .... همسری قرص آورد و تینا آب قند آورد و تا کم کم آروم شدم و خوابم برد ...

پنج شنبه هم اصلا نمیدونم چه جوری گذشت ، از ساعت ۶ صبح بیخوابی زد به سرم و با اینکه هنوز سرم درد میکرد و پاهام اصلا حس نداشت ، کارای باقیمونده رو انجام دادم و رفتم نون و سبزی هم گرفتم و دیگه ظهر شده بود . مادرشوهری هم اومد خونمون و دیگه تا شب سرمون گرم بود .

جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدم و بعدش جاریم تلفن کرد که واسه دیدن مادرشوهری افطار میان خونمون و من هم به خواهر شوهرام زنگ زدم که اونام بیان ..... این بود که دیروز مون هم به کار و تلاش و مهمونداری گذشت .

امروز هم که تصمیم داشتم تا ظهر بخوابم نشد و یه خانمی ساعت ۸ و پنجاه دقیقه به موبایلم زنگ زد ( البته اشتباه گرفته بود ) و ما رو از خواب بیدار کرد . الان سه ساعته مثلا دارم آپ میکنم هی شونصد دفعه پاشدم و نشستم ، به عناوین مختلف ، تلفن ، تینا ، سینا ، غذا ، همسایه و.........

بنده خدا مادر شوهرم هم تنها نشسته و حتما کلی حوصله اش سر رفته . ولی چیکار کنم که امروز کلی اینجا کار دارم و به یه عالمه وبلاگ باید سر بزنم . آخه دو هفته است درست و حسابی وبگردی نکردم خوب

تو پست قبلی ( سفرنامه ی مهاباد ) خیلی ها شاکی شدن که چرا از تینا عکس نمیذارم و چرا ایرانی ها پسر دوستن و ..... بخدا اصلا اینطور نیست . من از بچگی تا همین چند وقت پیش هم از تینا عکس میذاشتم ، تو آرشیو که هست . ولی حالا دیگه تینا بزرگ شده و من اصلا اینجا رو  واسه گذاشتن عکس های تینا مناسب نمیدونم ، فقط همین وگرنه دلیل دیگه ای نداره . حالا امروز این عکس رو  فقط به خاطر همونایی که خواسته بودن میذارم  البته چون از دور بود گذاشتم ها

تازه فهمیدم که بلاگفا هم امکان خصوصی نوشتن رو گذاشته ، دست گلش درد نکنه ، حالا شاید گاهی خصوصی بنویسم ، چه حالی میده نه  تا این بعضی ها باشن یواشکی نیان و برن  







 







نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه هفتم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀