تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

سفرنامه ی مهاباد
صبح دیروز از سفر برگشتیم ......

قبل از سفر واسه چندین شهر هی تصمیم گرفتیم  و هی کنسلش کردیم و آخرش سر از مهاباد درآوردیم
بار اولمون بود که به این شهر میرفتیم . مقصدمون هم خونه ی یکی از دوستان دوران دانشگاه داداشم بود که در حال حاضر استاد دانشگاه مهاباد هستش و با مادرش زندگی میکنه .

تصمیم داشتیم یه شب و دو روز بمونیم و برگردیم ، ولی اینقدر مهمون نوازی کردن و تحویلمون گرفتن و هی اصرار و هی اصرار ..... دیگه ما هم......

 


 

چهار شنبه ساعت ۵/۱۲ شب حرکت کردیم و ساعت ۵/۷ صبح به مهاباد رسیدیم ، اینقدر سرد بود که داشتیم یخ میزدیم  ، من همش نگران بودم که چرا یه دست لباس گرم ، حد اقل واسه سینا نیاوردم که دیگه بعدش هوا خوب شد و گاهی هم از گرما نزدیک بود دم بکشیم

سفر خیلی خوبی بود و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت . با اینکه جاهای دیدنیش خیلی قشنگ بود ولی من بازارچه رو ترجیح میدادم و همش دوست داشتم کل بازارچه رو حتی واسه ده بار بچرخم

سینا در پاساژ اصغری ( حالا بماند واسه خریدن این ماشین چی کرد  )

همون صبح پنج شنبه  ، مثلا خسته و کوفته  راهی بازارچه شدیم ، بعد از ظهرش هم دوباره  بازارچه و بعدش( پل سرخ ) یا به زبان کردی ( پردی سوور ) که خیلی خوشگل و خوش منظره بود و پارک ملت و مناظر اطرافش که در راستای پل سرخ بود ، واقعا زیبا و وصف نشدنی بود . گرچه همسری میگه هیج جا شمال نمیشه ولی به نظر من هر جا زیبایی خاص خودش رو داره .  و بعدش  رفتیم سد مهاباد و دیگه نصفه شب هم اومدیم خونه و خوابیدیم .

صبح جمعه هم تو مهاباد همایش پیاده روی بود ، دیگه خانم میزبان هی اصرار میکرد که تو رو خدا ساعت ۶ بیدار شو بریم پیاده روی ، من هم که از خودم بعید میدونستم که بتونم زود بیدار شم ، همچین قولی ندادم و گفتم ببینیم چه طور میشه ، آخه از راه نرسیده رفتیم بیرون و ساعت نزدیک ۲ نصفه شب خوابیدیم ، اونوقت چه جوری می خواستم ۶ صبح بیدار شم

خلاصه ساعت ۹ صبح بیدار شدم و دیدم همه خوابن  رفتم خانم میزبان رو صداش کردم که بریم  پیاده روی ، اونم گفتش که دیگه دیره و نرفتیم

دیدم خانم میزبان داره میره نون تازه بگیره ، من هم گفتم واستا آماده شم با هم بریم که تینا هم طبق معمول که هر جا میرم باید باهام باشه ، دنبالم راه افتاد و سه نفری راهی نونوایی شدیم  خلاصه نونوایی که تو همسایگیشون بود ، گفتش که یکساعت دیگه پخت میکنه ، خانم میزبان هم گفتش پس بریم تو خیابون وفایی نون بخریم ، ما هم که نمیدونستیم وفایی کجاست دنبالش راه افتادیم . گفتم دیگه نهایت تا چهار راه بعدیه دیگه ، آقا جان حالا ما هی میریم هی نمیرسیم ، هی میریم هی نمیرسیم ..... میگم بلاگرفته پس این نونوایی خراب شده کجاست که ما نمیرسیم ؟ میگه صبح که پیاده روی نرفتیم خوب الان داریم جبران میکنیم دیگه  نه اینکه خودش دبیر ورزش بود ، فکر کرد همه مثل خودش ورزشکارن  ، بنده خدا نمیدونست با چه تنبل هایی سرو کار داره

خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه رسیدیم به نون سنگکی ، اون هم به چه شلوغی  یه عالمه هم تو نوبت یه دونه ای واستادیم و نفری یه دونه نون گرفتیم و دوباره برگشتیم خونه  جاتون خالی ساعت ۱۰ دقیقه مونده بود به ۱۲ ظهر صبحونه خوردیم و دوباره راهی بازارچه شدیم  

دیگه ساعت ۵  بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و کمی وسیله جمع و جور کردیم و راهی جزیره شدیم . یه جای خیلی خیلی خوشگل و با صفا . سینا که از فرط خستگی تو ماشین خوابش برده بود  و آقایون هم مشغول خوردن تخمه شدن و من و تینا و خانم میزبان هم به طرف رود حرکت کردیم . حالا بماند که چقدر تو مسیرش بادوم چیدیم خوردیم و چقدر خندیدیم و چقدر خودمون رو تحویل گرفتیم و هی از همدیگه عکس گرفتیم   

دیگه تا ساعت ۵/ ۹ جزیره بودیم که هوا تاریک شد و به طرف شهر بازی راه افتادیم . چنان ترافیک سنگینی تو اون مسیر بود که حد نداشت . خانم میزبان میگفت که روزهای جمعه همیشه همینطوره .   خلاصه به هر مصیبتی که بود به شهر بازی رسیدیم . من و آقای همسر و بچه ها وارد  شهر بازی شدیم و خانم میزبان و پسرش هم رفتن که آش دوغ بگیرن و بیان . شهر بازیش هم خیلی با صفا بود هی بایستی یه پله میرفتیم بالا هی یه پله میومدیم پایین . سینا که دیگه سر از پا نمی شناخت و خلاصه کم و بیش بیشتر وسایل رو استفاده کرد . ولی تینا که فقط میگفت من ۵ تا آبشار میرم و یه دونه قو ، یه بار که از آبشار رفت ، ترسید و گفت خیلی وحشتناکه و بقیه ی بلیط هاش رو بردیم به کسی دادیم و جاش بلیط قو گرفتیم . ( خداییش آبشار پارک اینجا شیبش خیلی کمتره و آدمها اصلا بالا و پایین نمیپرن روش ، بچه ام کلی ترسید از اون همه شیب ، حالا چه ذوقی هم کرده بود اولش  )

خلاصه جای همگی خالی آش دوغ خوردیم و بعدش جومونگ شروع شد که دیدم ای دل غافل کل آدمهای پارک نشستن دارن جومونگ میبینن  آخه نمیدونم این سریال چی داره که اینقده طالب داره  دیگه من و بچه ها به همراه خانم میزبان رفتیم قدم زدیم و کلی لواشک و آلو ترش خریدیم و خوردیم که دیگه حالم بد شده بود ، حس میکردم معده ام داره منفجر میشه ( کمتر میخوردی خوب  )

دیگه ساعت ۵/۱ شب برگشتیم خونه و فرداش ساعت ۱۰ بیدار شدیم و ساعت ۱۱ صبحونه خوردیم و رفتیم پارک و تا ساعت ۵/۱۲ هم تو پارک بودیم و عکس گرفتیم و بعدش رفتیم سد مهاباد و یه خورده از اون بالا منظره ی خوشگلش و نگاه کردیم و بعدش خانم میزبان رو به ترمینال رسوندیم که میخواست بره دانشگاه که نزدیکی مراغه بود . ( خانم میزبان داره فوق لیسانس میگیره ، ماشالله به این همه پشت کار ، منو بگو  )

دیگه به زور پسرش رو هم علی رغم میل باطنیش که هی میگفت نه تنهاتون نمیذارم ، خونه فرستادیم که بنده خدا به مطالعه اش برسه و بره دانشگاه که تدریس داشت . خودمون ۴ نفری بیرون گشت زنی کردیم و بعدش اومدیم خونه ناهار و استراحت و دوباره رفتیم بیرون که دیگه ساعت ۷ عصر خانم میزبان بهمون ملحق شد . بعدش با همدیگه  باز هم حسابی گشت زنی کردیم و بستنی خوردیم و اومدیم خونه تا شام خوردیم و خوابیدیم ساعت ۱ نیمه شب بود

سینا در پارک ملت مهاباد

صبح یکشنبه هم ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم ، ساعت ۵/ ۹  شد که دیگه به  طرف غار سهولان که در نزدیکی روستای سهولان بود و در ۳۷ کیلومتری مهاباد قرار داشت ، راه افتادیم .

سینا ، پشت به روستای سهولان

گرچه داخل غار بسیار جالب و دیدنی بود و اشکال مختلفی رو به وضوح میشد رو دیواره های غار دید ، که جلوی هر شکلی اسمش هم نوشته شده بود ، توت فرنگی ، انگور ، دلفین ، هواپیمای در حال فرود ، عروس دریایی و غیره ..... که واقعا بی نظیر بود و عظمت خداوند تنم رو به لرزه در میاورد . قدم به قدم اقایی که راهنمای ما بود و قایق رو هدایت میکرد ، هر وقت میگفت این قسمت عمقش اینقده ، اونجا اینقده ، من از ترس هزار بار میمردم و زنده میشدم ، همش میگفتم نکنه الان قایق برگرده و ما غرق بشیم   به عمق ۵۲ متری که رسیدیم کم مونده بود سکته کنم ، نفسم تو سینه حبس شده بود فقط کی کی میزدم از تو آب بریم بیرون . ( اینقدر آدم جون عزیز میشه  )

سینای دهن پفکی در انتظار قایق سواری

جلیقه اندازه اش پیدا نکردیم ، اینو تنش کردیم ، آی که چقدر ادا درآورد و ما رو خندوند ، دیگه همه ما رو نگاه میکردن

فضای ورودی غار سهولان

دیگه حول و حوش ساعت ۵ بعد از ظهر برگشتیم خونه و کمی استراحت کردیم و وسیله هامون رو جمع و جور کردیم و ساعت ۸ هم به طرف مبدا حرکت کردیم و ساعت ۴ صبح رسیدیم  

  

چون تعداد عکسها زیاد بود ، یه سری رو لینکشون رو گذاشتم که به نظر خودم خیلی قشنگ و دیدنی هستن ، وقت داشتید از دستشون ندید

 

  

  

پ.ن : به امید خدا فردا ، صبح چهارشنبه عازم شمال هستیم و چند روز دیگه برمیگردیم

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

من و گوگل و یه کامپیوتر قاط زده
خدا رو شکر حالم خیلی بهتره و دیگه از اون احساس بد و افسردگی خبری نیست . گرچه حال و روزم همیشه موقتیه و دوباره میرم تو یه مود جدید

چند روزه با گوگل و جی میل و ریدر و .... مشغولم . تمام فکر و ذکرم این شده که بتونم مثل اون موقع ها از آپدیت ها با خبر بشم . اگه بتونم خیلی خوب میشه . یه عالمه سرچ کردم و یه عالمه هم به این و اون زحمت دادم تا دو کلوم چیز یاد گرفتم ولی حالا این کامپیوتره قاط زده و هی قفل میشه و ضد حال میزنه .

تو این خونه یه کامپیوتر داریم و شونصد تا کاربر  همچین که می خوای بیای پای کامپیوتر همه کار واجب دارن  اون موقع ها که Adsl  نبود ، من بودم و این کامپیوتر ولی حالا چی ؟ این فسقل خان هم با اینترنت کار واجب داره

دیشب تا ساعت حدودای ۱۰ پای کامپیوتر بودم که سینا اومد و با صدای بلند به من میگه : مگه همیشه خودت باید کار داشته باشی ؟ نمیگی من هم باید ماشین بازی کنم ؟  واه واه چه طلبکار

خلاصه پاشدم و سینا نشست که بازی کنه ، سیستم چنان قفلی شد که تنها کاری که تونستیم بکنیم این بود که کامپیوتر رو از برق بکشیم و بگیریم بخوابیم  سینا هم تا میتونست جیغ زد و گریه کرد تا خوابوندمش

نصفه شب هم ،( یعنی ببخشید ساعت ۴ صبح ) سینا خان واسه خوردن آب و رفتن به دستشویی بنده رو بیدار کردن که بیدار شدن همانا و تا روشن شدن هوا بیدار ماندن همان

دیگه نمیدونم کی خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم ساعت ۵/۱۰ بود . من بودم و یه عالمه کار که باید انجامشون میدادم

حالا فکر نکنین همه ی کارام رو انجام دادم ها ، یه پام تو آشپزخونه است یه پام پای کامپیوتر ، انگار خدا واجب کرده

تا ساعت ۳ بیشتر فرصت ندارم ، تازه اون بین باید سفره ی ناهار رو هم حاضر کنم و .... ای وای تازه یادم اومد هنوز سالاد درست نکردم ، بعدش هم نوبت دکتر دارم که باید برم و تا برگردم احتمالا ساعت ۶ میشه

باید یه خورده کامپیوتر رو مرتب کنم و یه چیزایی رو رو سی دی بزنم و بعدش ویندوز عوض کنم . ایشالله این دفعه نصب مودم و پرینتر مثل دفعه ی قبل اذیتم نکنه

اول گفتم اینجا رو آپ کنم که اگه کارم طول کشید عقده ای نشم  آخه ممکنه فردا یا پس فردا هم بریم جایی و آخر هفته برگردیم ، البته اگه شد ، اگه خدا خواست  شاید هم نشد

یکساعت پیش که مامانم تماس گرفته بود ، میگفت اینجا از دیشب داره بارون میباره ، اونم شدید  آخ که چقدر دلم برای صدای بارون تنگ شده ، وقتی که با شدت رو پشت بوم خونه میکوبه ......

اینو گفتم که اگه خواستید برید شمال ، بدونین از شنا کردن خبری نیست ، چون داره بارون میباره

من برم به کارام برسم و بعدش بیام و یه دست و رویی به این کامپیوتر بکشم

 پ. ن : دوست عزیز  ممنون از تمام زحماتی که کشیدید ، بینهایت ازتون سپاسگذارم . زبانم از تشکر و تقدیر قاصره . براتون سلامتی و طول عمر همراه با موفقیت آرزومندم .

پ.ن :دیشب تا دیر وقت کامپیوتر رو ردیفش کردم ، خدا رو شکر این دفعه زیاد اذیتم نکرد و همه چی تقریبا زود نصب شد . بعدش رفتم تو ریدر گوگل و دو تا لینک اضافه کردم ، بعدش نمیدونم چه جوری شد که صفحه اش بسته شد  حالا هر کاری میکنم نمیتونم تو ریدر وارد بشم  همش ارور میده ، تا حالا واسه کسی این اتفاق پیش اومده یا فقط مختص منه ؟؟؟؟

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

یه عالمه احساس منفی
چند روزه رفتم تو مود افسردگی  تا تقی به توقی میخوره ، میشینم و گریه میکنم . اینقده از دست بچه ها و کاراشون و رفتاراشون و دعواهاشون خسته و کلافه و کفری ام که حد نداره

امشب عروسی پسرخاله ام هستش ولی ما به دلایلی نتونستیم بریم میانه  شنبه خواهریم اینا اومدن اینجا که صبح سه شنبه ( امروز ) همگی با هم بریم میانه ، دیروز ساعت ۷ صبح مادر شوهرش تماس گرفت که پسر عمه ی شوهر خواهری فوت کرده  خواهری اینا هم صبحونه خوردن و به سمت شمال راه افتادن  حالمون اساسی گرفته شد

دیشب هم قرار بود مامان و بابام بیان ، به سینا گفتم : وسایلات رو جمع کن مامان می خوام جارو بکشم و برم بیرون کارام رو انجام بدم ، سینا هم لگو ها رو یکی یکی جمع میکرد و از دم در اتاق تینا نشونه میگرفت ، بعضی هاشون رو تو سبد بعضی هاشون رو هم اینور و اونور  از بس که تینا حساسیت نشون میده ، سینا هم همش میخواد کفرش رو دراره

تینا هم هی جیغ میزد که نکن این کار رو ..... نریز اینا رو .....من تازه اتاقم رو تمیز کردم .... الان میکشمت و ..... سینا هم هی صدای ناهنجار از خودش در میاورد ، من هم تا سر حد جنون عصبانی شدم و اومدم تا میتونستم جیغ زدم و همه رو جمع کردم و ریختم تو سبد و جفتشون رو کتک زدم و بعدش هم تا میتونستم گریه کردم

کارای خونه رو که انجام دادم ، رفتم بیرون خریدام رو هم انجام دادم و دیگه برگشتم خونه ساعت ۲ شده بود . بعد از ظهر هم یه عالمه کار داشتم ، خریدام رو شستم و جا به جا کردم ، خواهری زیتون واسم آورده بود ، پرورده اش کردم و واسه بابام ماست و خیار درست کردم که معمولا باید کنار شامش باشه ، مواد  کتلت رو هم آماده کردم و گذاشتم تو یخچال تا کمی قبل از شام سرخ کنم که خوشمزه تر باشه ، وسایل ذرت مکزیکی رو هم آماده کردم که موقع شام فقط پنیر پیتزا و سس بهش بزنم ....

کارام که تموم شد یه کم دراز کشیدم تا مامان اینا بیان ، حالا بماند که هی این رفت و اون اومد که مامان پس کی مادرجون اینا میرسن و هی مامان یه چیزی بده بخوریم و هی مامان .....و از این جور حرفها که از خیر استراحت گذشتم و پا شدم .

مامانم اینا ساعت ۷ بعد از ظهر رسیدن و کمی استراحت و میوه و چای و بعدش هم شام و لالا ... امروز صبح هم ساعت ۵/۶ به طرف میانه راه افتادن ( ایشالله که به سلامت برن و برگردن )

همیشه ، هر جا که قرار باشه برم ، میگم اگه شد ، اگه خدا خواست ، اگه تونستیم و ..... این عروسی تنها جایی بود که از اولش میگفتم : حتما میرم  و بالاخره نرفتم  حتی قبل از اینکه برم شمال ، ساک میانه رو بسته بودم و هنوز جلوی چشممه و اعصابم رو به هم میریزه و واسه کلاس فردای تینا هم اجازه اش رو گرفته بودم

از ساعت ۶ صبح بیدارم ، بعد از اینکه مامان اینا رفتن ، خواستم بخوابم ولی در عین حالی که داشتم از بی خوابی میمردم ( آخه معمولا تا ده میخوابم ) خوابم نبرد و دوباره پاشدم و همه ی کارام رو انجام دادم و اومدم پای کامی جون

راستی یه سئوال : به نظر شما این جمله ی اقتضای سن بچه ها تا چه زمانی ادامه داره  

میدونم تینا هنوز بچه است و فقط هیکل گنده کرده ولی من خیلی بیشتر از اینا ازش انتظار دارم یعنی انتظارم بی جاست ؟  خورشت کرفس میپزم ، میگه اه اه . مرغ آب پز میذارم ، میگه بهت بگم ، من نمیخورما . ماهی درست میکنم ، میگه من که ماهی دوست ندارم . تخم مرغ میپزم ، میگه من سرخ کرده دوست دارم . میگم سالاد بخور ، میگه نمیتونم بخورم ، سبزی خوردن که اصلا حرفش رو نزن و یه عالمه چیزای دیگه ..... میگم یه خورده با داداشت مدارا کن ، اونم باهات راه میاد . میگه نه اون باهام راه بیاد بعد من باهاش مدارا میکنم  . میگم تو رو خدا اینقدر باهم کل کل نکنین ، من ظرفیت ندارم ، سکته میکنما .... انگار نه انگار . همش باهام مخالفت میکنه ، تو همه چی ، لباس پوشیدن ، غذا خوردن ، بیرون رفتن و ....

سینا هم تا دلتون بخواد شرور شده ، البته اول صبح خیلی آروم و دوست داشتنی از خواب بیدار میشه و میگه مامان جون صبح به خیر ، بعدش عین گربه خودش رو به من میماله و من هم بغل و بوسش میکنم . تا یکساعتی همه چی خوب و آرومه ... بعدش کم کم ، نکن ها شروع میشه و بعدش التماس و خواهش بعدش داد و فریاد و بعدش هم گیس و گیس کشی و ..... تا بخوابیم و فردا روز از نو و روزی از نو .....

همسری هم که خدا رو شکر از هیچ چی خبر نداره و فقط میاد خونه ناهار میخوره و دوباره میره تا آخر شب . حس میکنم اصلا دیده نمیشم و این حس خیلی بدیه . فکر میکنم بیشتر از ظرفیتم ازم انتظار میره و من از عهده اش برنمیام . از اینکه همه ( شو شو و بچه ها ) ازم طلبکار باشن متنفرم ، الان دلم میخواد تنها برم تو یه جنگل که از وسطش آب زلالی رد بشه که پاهام خیس بشه و خنکیش رو حس کنه ، شاید جایی مثل سفید آب ، یا برم کنار دریا که به انتهاش خیره بشم ، یا  برم تو فروشگاهها و مراکز خرید بچرخم و خرید کنم ، نه همسری باهام باشه نه بچه ها که رو مخم راه برن ..... خودم باشم ، تنها یا با دوستی که همراهم باشه ، مثل دوستای دوران مدرسه ، شیده ، پرستو ....یا دلم میخواد تنها برم تهران و با دختر عمه ی همسری تا میتونم برم بیرون بگردم و اصلا هم دلواپس کسی و چیزی نباشم

الان چند روزه دارم فکر میکنم چرا اول ازدواج همش تو خونه بودم و بیرون نمیرفتم و از لحظاتم استفاده نمیکردم  تا لنگ ظهر میخوابیدم و بعدش تا ساعت ۴ پشت پنجره میموندم تا همسری کلید بندازه و از در وارد شه ، تا عصری با هم بریم بیرون .....

درسته ، تازه به این شهر اومده بودم ، جایی رو بلد نبودم ، ولی دیگه گم که نمیشدم ، اصلا کاش میرفتم و گم میشدم .  

دری وری زیاد نوشتم ولی حس و حال الانم اینه ، شاید یه ساعت دیگه بهتر بشم و شاید هم بدتر  حالا که اینجا از جنگل و دریا خبری نیست ، هر جوری شده امروز باید برم بیرون و واسه خودم خرید کنم ، بلکه از این حال درام ، این تنها کاریه که میتونم در حق خودم بکنم

چند لحظه پیش خواهری زنگ زد که ببینه ما میانه رفتیم یا نه که یهو دلم گرفت ، بعدش به مامانم زنگ زدم که ببینم کجان ، ۵۰ کیلومتری میانه بودن و داشتن استراحت میکردن ، همچین که گفت شما نیومدین ، ناراحتم و بهمون خوش نمیگذره ، بغضم گرفته، الاناست که بترکه  میگم اشکم دم مشکمه ، خوب چیکار کنم  

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀