| صبح دیروز از سفر برگشتیم ......

قبل از سفر واسه چندین شهر هی تصمیم گرفتیم و هی کنسلش کردیم و آخرش سر از مهاباد درآوردیم بار اولمون بود که به این شهر میرفتیم . مقصدمون هم خونه ی یکی از دوستان دوران دانشگاه داداشم بود که در حال حاضر استاد دانشگاه مهاباد هستش و با مادرش زندگی میکنه .
تصمیم داشتیم یه شب و دو روز بمونیم و برگردیم ، ولی اینقدر مهمون نوازی کردن و تحویلمون گرفتن و هی اصرار و هی اصرار ..... دیگه ما هم...... 
چهار شنبه ساعت ۵/۱۲ شب حرکت کردیم و ساعت ۵/۷ صبح به مهاباد رسیدیم ، اینقدر سرد بود که داشتیم یخ میزدیم ، من همش نگران بودم که چرا یه دست لباس گرم ، حد اقل واسه سینا نیاوردم که دیگه بعدش هوا خوب شد و گاهی هم از گرما نزدیک بود دم بکشیم 
سفر خیلی خوبی بود و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت . با اینکه جاهای دیدنیش خیلی قشنگ بود ولی من بازارچه رو ترجیح میدادم و همش دوست داشتم کل بازارچه رو حتی واسه ده بار بچرخم 
سینا در پاساژ اصغری ( حالا بماند واسه خریدن این ماشین چی کرد )

همون صبح پنج شنبه ، مثلا خسته و کوفته راهی بازارچه شدیم ، بعد از ظهرش هم دوباره بازارچه و بعدش( پل سرخ ) یا به زبان کردی ( پردی سوور ) که خیلی خوشگل و خوش منظره بود و پارک ملت و مناظر اطرافش که در راستای پل سرخ بود ، واقعا زیبا و وصف نشدنی بود . گرچه همسری میگه هیج جا شمال نمیشه ولی به نظر من هر جا زیبایی خاص خودش رو داره . و بعدش رفتیم سد مهاباد و دیگه نصفه شب هم اومدیم خونه و خوابیدیم .
صبح جمعه هم تو مهاباد همایش پیاده روی بود ، دیگه خانم میزبان هی اصرار میکرد که تو رو خدا ساعت ۶ بیدار شو بریم پیاده روی ، من هم که از خودم بعید میدونستم که بتونم زود بیدار شم ، همچین قولی ندادم و گفتم ببینیم چه طور میشه ، آخه از راه نرسیده رفتیم بیرون و ساعت نزدیک ۲ نصفه شب خوابیدیم ، اونوقت چه جوری می خواستم ۶ صبح بیدار شم 
خلاصه ساعت ۹ صبح بیدار شدم و دیدم همه خوابن رفتم خانم میزبان رو صداش کردم که بریم پیاده روی ، اونم گفتش که دیگه دیره و نرفتیم 
دیدم خانم میزبان داره میره نون تازه بگیره ، من هم گفتم واستا آماده شم با هم بریم که تینا هم طبق معمول که هر جا میرم باید باهام باشه ، دنبالم راه افتاد و سه نفری راهی نونوایی شدیم خلاصه نونوایی که تو همسایگیشون بود ، گفتش که یکساعت دیگه پخت میکنه ، خانم میزبان هم گفتش پس بریم تو خیابون وفایی نون بخریم ، ما هم که نمیدونستیم وفایی کجاست دنبالش راه افتادیم . گفتم دیگه نهایت تا چهار راه بعدیه دیگه ، آقا جان حالا ما هی میریم هی نمیرسیم ، هی میریم هی نمیرسیم ..... میگم بلاگرفته پس این نونوایی خراب شده کجاست که ما نمیرسیم ؟ میگه صبح که پیاده روی نرفتیم خوب الان داریم جبران میکنیم دیگه نه اینکه خودش دبیر ورزش بود ، فکر کرد همه مثل خودش ورزشکارن ، بنده خدا نمیدونست با چه تنبل هایی سرو کار داره 
خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه رسیدیم به نون سنگکی ، اون هم به چه شلوغی یه عالمه هم تو نوبت یه دونه ای واستادیم و نفری یه دونه نون گرفتیم و دوباره برگشتیم خونه جاتون خالی ساعت ۱۰ دقیقه مونده بود به ۱۲ ظهر صبحونه خوردیم و دوباره راهی بازارچه شدیم
دیگه ساعت ۵ بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و کمی وسیله جمع و جور کردیم و راهی جزیره شدیم . یه جای خیلی خیلی خوشگل و با صفا . سینا که از فرط خستگی تو ماشین خوابش برده بود و آقایون هم مشغول خوردن تخمه شدن و من و تینا و خانم میزبان هم به طرف رود حرکت کردیم . حالا بماند که چقدر تو مسیرش بادوم چیدیم خوردیم و چقدر خندیدیم و چقدر خودمون رو تحویل گرفتیم و هی از همدیگه عکس گرفتیم 
دیگه تا ساعت ۵/ ۹ جزیره بودیم که هوا تاریک شد و به طرف شهر بازی راه افتادیم . چنان ترافیک سنگینی تو اون مسیر بود که حد نداشت . خانم میزبان میگفت که روزهای جمعه همیشه همینطوره . خلاصه به هر مصیبتی که بود به شهر بازی رسیدیم . من و آقای همسر و بچه ها وارد شهر بازی شدیم و خانم میزبان و پسرش هم رفتن که آش دوغ بگیرن و بیان . شهر بازیش هم خیلی با صفا بود هی بایستی یه پله میرفتیم بالا هی یه پله میومدیم پایین . سینا که دیگه سر از پا نمی شناخت و خلاصه کم و بیش بیشتر وسایل رو استفاده کرد . ولی تینا که فقط میگفت من ۵ تا آبشار میرم و یه دونه قو ، یه بار که از آبشار رفت ، ترسید و گفت خیلی وحشتناکه و بقیه ی بلیط هاش رو بردیم به کسی دادیم و جاش بلیط قو گرفتیم . ( خداییش آبشار پارک اینجا شیبش خیلی کمتره و آدمها اصلا بالا و پایین نمیپرن روش ، بچه ام کلی ترسید از اون همه شیب ، حالا چه ذوقی هم کرده بود اولش )

خلاصه جای همگی خالی آش دوغ خوردیم و بعدش جومونگ شروع شد که دیدم ای دل غافل کل آدمهای پارک نشستن دارن جومونگ میبینن آخه نمیدونم این سریال چی داره که اینقده طالب داره دیگه من و بچه ها به همراه خانم میزبان رفتیم قدم زدیم و کلی لواشک و آلو ترش خریدیم و خوردیم که دیگه حالم بد شده بود ، حس میکردم معده ام داره منفجر میشه ( کمتر میخوردی خوب )
دیگه ساعت ۵/۱ شب برگشتیم خونه و فرداش ساعت ۱۰ بیدار شدیم و ساعت ۱۱ صبحونه خوردیم و رفتیم پارک و تا ساعت ۵/۱۲ هم تو پارک بودیم و عکس گرفتیم و بعدش رفتیم سد مهاباد و یه خورده از اون بالا منظره ی خوشگلش و نگاه کردیم و بعدش خانم میزبان رو به ترمینال رسوندیم که میخواست بره دانشگاه که نزدیکی مراغه بود . ( خانم میزبان داره فوق لیسانس میگیره ، ماشالله به این همه پشت کار ، منو بگو )
دیگه به زور پسرش رو هم علی رغم میل باطنیش که هی میگفت نه تنهاتون نمیذارم ، خونه فرستادیم که بنده خدا به مطالعه اش برسه و بره دانشگاه که تدریس داشت . خودمون ۴ نفری بیرون گشت زنی کردیم و بعدش اومدیم خونه ناهار و استراحت و دوباره رفتیم بیرون که دیگه ساعت ۷ عصر خانم میزبان بهمون ملحق شد . بعدش با همدیگه باز هم حسابی گشت زنی کردیم و بستنی خوردیم و اومدیم خونه تا شام خوردیم و خوابیدیم ساعت ۱ نیمه شب بود 
سینا در پارک ملت مهاباد


صبح یکشنبه هم ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم ، ساعت ۵/ ۹ شد که دیگه به طرف غار سهولان که در نزدیکی روستای سهولان بود و در ۳۷ کیلومتری مهاباد قرار داشت ، راه افتادیم .
سینا ، پشت به روستای سهولان

گرچه داخل غار بسیار جالب و دیدنی بود و اشکال مختلفی رو به وضوح میشد رو دیواره های غار دید ، که جلوی هر شکلی اسمش هم نوشته شده بود ، توت فرنگی ، انگور ، دلفین ، هواپیمای در حال فرود ، عروس دریایی و غیره ..... که واقعا بی نظیر بود و عظمت خداوند تنم رو به لرزه در میاورد . قدم به قدم اقایی که راهنمای ما بود و قایق رو هدایت میکرد ، هر وقت میگفت این قسمت عمقش اینقده ، اونجا اینقده ، من از ترس هزار بار میمردم و زنده میشدم ، همش میگفتم نکنه الان قایق برگرده و ما غرق بشیم به عمق ۵۲ متری که رسیدیم کم مونده بود سکته کنم ، نفسم تو سینه حبس شده بود فقط کی کی میزدم از تو آب بریم بیرون . ( اینقدر آدم جون عزیز میشه )
سینای دهن پفکی در انتظار قایق سواری

جلیقه اندازه اش پیدا نکردیم ، اینو تنش کردیم ، آی که چقدر ادا درآورد و ما رو خندوند ، دیگه همه ما رو نگاه میکردن 
فضای ورودی غار سهولان

دیگه حول و حوش ساعت ۵ بعد از ظهر برگشتیم خونه و کمی استراحت کردیم و وسیله هامون رو جمع و جور کردیم و ساعت ۸ هم به طرف مبدا حرکت کردیم و ساعت ۴ صبح رسیدیم 
چون تعداد عکسها زیاد بود ، یه سری رو لینکشون رو گذاشتم که به نظر خودم خیلی قشنگ و دیدنی هستن ، وقت داشتید از دستشون ندید 
پ.ن : به امید خدا فردا ، صبح چهارشنبه عازم شمال هستیم و چند روز دیگه برمیگردیم 
|