تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

از شمال بگم ...
یه تُک پا رفته بودیم شمال و بعد از ده روز ، دیروز عصری برگشتیم  

برم ناهار بذارم و برگردم بقیه شو بنویسم

زودی بر میگردم

بالاخره  اومدم ......................................................... (ساعت  ۴:۴۰ )

مناظر زیبای شمال

 ( از پشت شیشه اتوبوسِ در حال حرکت  این عکسها رو گرفتم ، هنر عکاسی رو داشته باشید  )

همین که تینا امتحان پایان ترم زبان رو داد ، تماس گرفتم کیش مهر و واسه دو جلسه اجازه اش رو گرفتم  . البته گفتن وقتی برگشتین ، حضوری باید این غیبت ها رو موجه کنین . حالا امروز باید برم کیش مهر . یه عالمه هم کار عقب مونده دارم و نشستم پای کامپیوتر ، انگاری خدا واجب کرده  

 سینا در حیاط خونه ی پدر جون

بیست و یکم تیر ماه ، من و بچه ها با اتوبوس راهی شمال شدیم . تمام سعی خودم رو کردم که از تمام لحظه هامون استفاده کنیم که دوباره نگیم که ای کاش اینجا میرفتیم و ای کاش اونجا میرفتیم . ولی باز نشد که نشد .

نمیدونم چرا وقتی میریم شمال ، دیگه دلمون نمیخواد برگردیم . بچه ها که اصلا دلشون نمیخواست از شمال دل بکنن ، خودم هم که بدتر از اینا یه عالمه غم و غصه رو دلم سنگینی میکرد . ولی چاره چیه ....

این بار دیگه سینا یه دل سیر آب تنی کرد . هر وقت اراده میکرد ، با پدر جون میرفتن دریا و شنا میکردن و بر میگشتن . خیلی راحت . بر عکس خانم ها که کلی دنگ و فنگ دارن . البته من هم بعد از چند سال که آب دریا به تنم نخورده بود ، رفتم تو آب و دلی از عزا در آوردم . با این که از شانس من اون روز آب دریا کمی کثیف بود ولی در کل خیلی بهمون چسبید .

 

روزی که همه با هم به قصد شنا به دریا رفتیم ، قبل از این که از ماشین پیاده بشیم ، سینا برگشت و به من گفت : مامان منو قسمت شنای خواهران میذارن که بیام  کلی از این حرفش خندیدم و گفتم آره مامان چون تو کوچولویی میذارن ، حالا گیر داده بود که نه مامان من دیگه بزرگ شدم  گفتم باشه ولی به هیچ کس نگو تا ما بریم شنا کنیم و برگردیم وگرنه باید بیرون از این قسمت باشی تا ما برگردیم  اینجوری شد که کوتاه اومد

حالا بماند که بازرسی شدیم و موبایلامون رو گرفتن و راهی مون کردن . گفتم به خدا ما اسلحه نداریم  ، خانمه میگه این موبایل ها از اسلحه خطرناک ترن ، میگم موبایلم که دوربین نداره ، میگه باشه ما مجبوریم ازتون بگیریم و موقع خروج بدیم  به نظر شما با گوشی بدون دوربین چیکار میشه کرد ؟؟؟؟

سینا هم که بچه ام خانم ها رو دیده بود ، خجالت کشیده بود و اولش هی دستهاش رو میذاشت رو صورتش تا کسی رو نبینه ولی بعدش دیگه واسش عادی شد و انگار نه انگار  حسابی آب بازی  و شن بازی کرد ، فکر میکنم یه دو ساعتی تو آب بودیم . بچه ی خواهرم رو هم با خودم بردم تو آب ، اولش خواهری میترسید و بچه رو نمیدادش ولی بعدش دیگه نمیگفت بچه رو بیار بیرون  عسل خاله هم کلی واسه خودش کیف میکرد و حاضر نبود از بغلم بره بیرون ، فداش بشم من الهی که قیافه اش همینجوری جلوی چشممه که چه ذوقی کرده بود . بعدش هم شن مالی شدیم و از قسمت خواهران اومدیم بیرون که جایی بشینیم و عصرونه بخوریم  یه چند تا چیپس و پفک هم خریدیم و جای همگی خالی خوردیم که خیلی چسبید ( البته با کلی عذاب وجدان  ) جلوی ما هم پیست ماشین سواری بود که سینا دو بار سوار شد و بعدش دیگه پدر جون اومد و میوه و عصرونه و..... برگشتیم خونه

سینای خسته بعد از شنا در انتظار ماشین سواری

یه شب هم بعد از شام حول و حوش ساعت ۱۲ شب با داداشم و دوستش و زن داداشم و بچه هام  رفتیم بام سبز لاهیجان ، که هواش عالی بود ، دوربینم رو هم جا گذاشته بودم و هیچ عکسی نگرفتم و بعدش داداشی خواست برامون بستنی بگیره که ما رو برد نزدیک دانشگاه زن داداشم که بستنیش خیلی خوشمزه  بود و الان یه عالمه دلم میخوادش  حالا نه تنها بستنیم رو با یه عالمه عذاب وجدان  خوردم ، نصف بستنی سینا رو هم که دیگه نمیتونست بخوره ، با یه عالمه دیگه عذاب وجدان خوردم  .

لاهیجان ، آرامگاه کاشف السلطنه ، پدر چای ایران

مدت ها بود که دلم میخواست روز یکشنبه که تو شهرمون روز بازاره ، صبح زود برم و یه چرخی بزنم و یه چند تا عکس بگیرم . ولی همش خواب میمونم . با این حال ساعت ده یازده بود که به طرف بازار راه افتادم . که البته تینا و سینا هم دُمم بودن و کلی حرصم دادن  تنبل ها زودی خسته شدن و هی نق میزدن که گرمه بریم خونه ، ولی من میخواستم کل بازار رو سرک بکشم .  با این حال تقریبا کل بازار رو سرکشی کردم و بعدش برگشتیم خونه  از بازار هم یه شمشیر پلاستیکی قرمز واسه سینا خریدم ، ( البته به خواسته ی خودش ) که دیگه کشته ما رو ، آخه جومونگ شده  حالا خیلی از این سریال خوشم میومد ، هنرپیشه ی نقش اولش ، پسرمه

بازار روز و زنان زحمتکش و دسترنجشان ( یاد بگیرین  )

سینا و جوجه های رنگی ، تینا هم در حال فیلمبرداری از جوجه ها  

چون امروز تینا کلاس داشت ، دیروز مجبور شدیم برگردیم . اینقده دیروز بغض تو گلوم بود که داشتم خفه میشدم . با مامان سرسری خدا حافظی کردم که چشمم بهش نیفته ، اگه نگاش میکردم بغضم میترکید . بابام هم که رفته بود رشت و ندیدمش ولی تلفنی گریه ام گرفت و اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم . ولی همین که از زن داداشم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم ، قطره های اشکم سرازیر شد . مدت ها بود خوب شده بودم و اینقدر بغض نمیکردم ولی نمیدونم چرا دیروز شده بودم عین روزای اول ازدواجم ..... تا مامانم اینا تلفن میکردن ، گریه میکردم . تا خودم تلفن میکردم ، گریه میکردم . اونا میومدن قزوین ، موقع خداحافظی گریه میکردم. ما میرفتیم شمال موقع برگشتن ، گریه میکردم .

وقتی رسیدیم لنگرود ، اولش خواهری تماس گرفت و حرف زدیم و خداحافظی .... همش با بغض ، چقدر خودم رو کنترل کردم که گریه نکنم . بعدش هم بابام تماس گرفت که به لاهیجان رسیده و خیلی دلش میخواست بچه ها رو ببینه و حیف که نشده و من همچنان در حال بلعیدن بغض بودم که بابام  گفت حالا چند شیشه آبغوره گرفتی که با همون بغض لعنتی خندیدم و بعدش پرده رو زدم کنار که شاید چشمم به بابام بیفته ولی ندیدمش . بچه هام هم خواب بودن . تا حالا سابقه نداشت اینقدر زود بخوابن ، معمولا بعد از پلیس راه لاهیجان رشت میخوابیدن ولی این دفعه همین که از شهر اومدیم بیرون ، خوابیدن . تا نزدیکیهای قزوین اخمو و عصبانی بودم و هر از گاهی قطره اشکی هم از رو گونه هام سرازیر میشد ولی بعدش دیگه آروم شدم .

از اتوبوس که پیاده شدیم ، انگاری تو تنور وارد شدیم ، چقدر گرماش وحشتناک بود . خلاصه تاکسی گرفتم و اومدیم خونه .......... خونه نگو ....... همش خاک . اولش به همسری زنگ زدم ، تا صدام رو شنید با خوشحالی گفت : رسیدین ؟ گفتم بله ، اما چه استقبال گرمی ازمون کردی ها از ترمینال تا خود خونه مون هی گوسفند هی اسپند .....   اونم که هیچ وقت کم نمیاره برگشته میگه : فقط به خاطر تو

بعدش به مامانم زنگ زدم که زد زیر گریه و زودی خداحافظی کردم  دلم میخواست همون لحظه همه جا رو تمیز کنم ولی چون نوبت دکتر داشتم ، تند تند رفتیم دوش گرفتیم و سوار آژانس شدیم و رفتیم دکتر ، ساعت ۹ برگشتیم خونه و همه جا رو تمیز کردم و دو سری لباس ریختم تو لباسشویی و داشتم رو بالکن لباس ها رو آویزون میکردم که همسری اومد . فکر کنین ساعت ۲۰ دقیقه مونده بود به ۱۲ نیمه شب ، سینا با صدای بلند اومده رو بالکن و میگه : مامان نننننننننننننننن ، بیا به بابا سلام بگو ، واسه ما پیتزا خریده  

انگاری من تا به حال به باباش سلام نگفتم و باید به خاطر پیتزا سلام بگم  یا انگاری باباش بار اولش بود که واسه ما پیتزا خریده بود   ( حالا زن داداش جون تو اینجا رو بخون و هی بخند  میدونم الان ریسه رفتی  ) حالا بماند که دیشب سومین شب متوالی بود که سینا خان پیتزا خورده و در ضمن هر هفته و گاهی هفته ای دوبار پیتزا و اسنک و ساندویج گریل شده واسشون درست میکنم ، آخه چرا این بچه اینجوری میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنده خدا همسایه ها دیشب در مورد ما چه فکرها که نکردن

خلاصه از فرط خستگی زودی خوابیدیم . یهویی نصفه شبی دیدم یکی داد میزنه  :  ساسیییییییییییییییی مانکن .......

پاشدم یه خورده اینور و اونور رو نگاه کردم و تازه فهمیدم موبایل تیناست . از بس عشق این آهنگ رو داره واسه زنگ موبایلش انتخابش کرده ، تا گوشیش رو بر داشتم قطع شد . به ساعت نگاه کردم ، دیدم ۲ و ده دقیقه است و تلوزیون تینا خانم هم روشن و داره سریال میده . تلوزیون رو خاموش کردم و رفتم دراز بکشم که دوباره ... ساسی مانکن ........ بدو بدو اومدم قطعش کردم ، گفتم هر کیه آدم عاقل نمیتونه باشه ..... حالا هر کاری میکنم بلد نیستم موبایلش رو خاموش کنم  بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که رو تختیش رو چند لا کنم و موبایلش رو بذارم لای رو تختی و یه خورده هم خرت و پرت بریزم روش که اگه دوباره زنگ خورد ، نصفه شبی رقصمون نگیره

اومدم بخوابم که سینا خان بیدار شد که مامان میشه یه لیوان آب یخ خنک سرد   به من بدی ؟؟؟ دیگه تا سینا آب بخوره و دستشویی بره و بگیریم بخوابیم ساعت ۳ شد . صبح هم ساعت ۱۰ بیدار شدم و صبحانه خوردم و نشستم پای کامپیوتر ، بعدش یادم اومد هنوز ناهار نذاشتم  رفتم ناهار بذارم و برگردم که دیدم همسری کلی خرید کرده و آورده ، آخه نه این که ده روز نبودیم ، هیچ چی تو خونه نداشتیم  حالا خودش تو این مدت چی خورده نمیدونم  بعدش هم تا اونا رو بشور و پاک کن و جا به جا کن و ناهار بخور و جمع کن و بشور و ....... ساعت ۳ شد . این شد که آپ کردن مجدد ما اینقدر طول کشید ، شرمنده

هنوز مانتوم رو اطو نکردم ، باید الان با تینا برم کیش مهر ، هنوز عکسها رو رو کامپیوتر نریختم ، شاید دوباره بیام و یه چند تا عکس هم بذارم .....

با تینا رفتم کیش مهر و دو جلسه غیبتش رو موجه کردم و واسه ۱۴ مرداد هم اجازه اش رو گرفتم که اگه خدا خواست و رفتیم میانه ، خیالم راحت باشه . آخه عروسی دعوتیم  . همچین که دهنم باز شد ، خانمه گفت : مرخصی هاتون تموم شده ها دیگه از مرخصی خبری نیست

شاید این یه بهونه بشه ، خونه واستیم و این وزنی که تو سفر شمال اضافه کردیم ، کم کنیم

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

کرفس - پارک - دعوا
از وقتی مدارس تعطیل شده ، همش ساعت ۹ و نیم ، ده ، ده و نیم از خواب بیدار میشم  معمولا اصلا متوجه نمیشم که همسری چه ساعت و چه جوری از خونه میزنه بیرون ، ولی نه این که تو پست قبل عنوان کردم که طفلک همچین بی سر و صدا میره بیرون ...... نمیدونم چی شد یهو که امروز ...... آها فکر میکنم چشم خورده

به لطف آقای همسر بعد از مدتها من امروز از ساعت ۷ صبح بیدار شدم  از بس که سر و صدا کرد . هی می خواستم یه چیزی بهش بگم ولی دهنم باز نمیشد . هی اینور زدم و هی اونوزر زدم ، آخرش خوابم نبرد و دیگه از ساعت ۸ رسما از جام بلند شدم....

 اول چای دم کردم و بعدش ریخت و پاش های روز قبل رو جمع و جور کردم و بعدش واسه ناهار برنجم رو خیس کردم و لباس پوشیدم و رفتم سبزی فروشی ، بچه ها خواب بودن ....

یک کیلو نعناع و جعفری گرفتم و دو تا کاهو . به آقاهه گفتم اسفناج دارید ؟ اونم گفت نه . چند تا خانم اونجا بودن که یکیشون با پوز خند بهم گفت : آخه حالا وقت اسفناجه ؟ دیگه رفت تا مهر ماه .... اینقده سختم شده بود . آخه چرا من هر چیزی رو وقتی فصلش نیست میرم دنبالش  چرا بعضی ها همه چی رو میدونن و من همش اینجور مواقع خودم رو ضایع میکنم

دیروز همسری ۲ تا کرفس خریده بود ، نمیدونستم چقدر نعناع و جعفری بگیرم واسش . یه کیلو گرفتم ولی به نظرم اومد که زیاده ، حالا نمیدونم چیکارش کنم .مردم تا این یه کیلو سبزی رو پاک کردم . اصلا اهل سبزی پاک کردن نیستم . دستهام حساسیت داره ، تا دو روز دستهام هی خشک میشه و اصلا با چرب کردن و اینا هم درست نمیشه و هی دم به دم باید دستم رو بگیرم زیر شیر آب

میگن کرفس خاصیت لاغر کنندگی داره ، واسه همینه که تو برنامه ی غذاییم هفته ای یکبار درست میکنم . البته تا حالا فقط سه بار درست کردم . بار اول که اصلا فکر نمیکردم بتونم بخورمش . اونم خورشت کرفس بدون روغن ، ولی بد نبود . اینا رو هم فکر میکنم بتونم ۴ وعده اش کنم . تینا که اصلا دوست نداره و فقط گوشتش رو میخوره

خلاصه که تا ساعت ۵/۱۲ نیم من داشتم سبزی پاک میکردم و میشستم . تو این فاصله هم هی گفتم چی بذارم واسه ناهار که دیدم از همه راحت تر مرغ آب پزه . از بس مرغ رو تو ماکرو ویو گذاشتم دیگه دلم رو زده . یه تیکه مرغ و یه خورده ساقه ی کرفس و کمی هویج با یه تیکه فلفل سبز که تو فریزر داشتم ، گذاشتم بپزه که تینا خانم اومد و گفت من مرغ آب پز نمیخورم . کشت این بچه منو از بس که میگه من اینو نمیخورم ، من اونو نمیخورم  گفتم ببخش دیگه همینی که هست میخوای بخور میخوای نخور ....

اومد و گفت میشه واسه من مرغ رو ماکروگریل کنی ؟ که بعد از نیم ساعت ، دیگه دلم سوخت و یه تیکه مرغ رو یخ زدایی کردم و خرد کردم و با روغن زیتون و نمک و زردچوبه و پودر لیمو ترش آغشته کردم و گذاشتم تو ماکرو فر .

سینا هم که مثل مادر جونش از مرغ بیزاره ... غذا رو کشیدم واسش ، میگه دیگه هیچ چی نداری توش بریزی ؟ یه خورده کوکوی عدس تو یخچال بود که بهش دادم و کلی ذوق کرد ...

چشمتون روز بد نبینه ، واسه خودمم غذام رو کشیدم که دیدم از بس تنده نمیشه خوردش   سال قبل مامانم از باغچه ی خونشون واسم فلفل سبز چیده بود که چون زیاد بود ، مامانم گفت خرد کن بذار فریزر ، هر وقت مرغ میپزی یه تیکه بذار توش خیلی خوشمزه و خوش طعم میشه . یه چند باری ریخته بودم تو مرغ ولی هیچ وقت اینقده تند نشده بود . فکر کنم این یکی فلفل از اون سوپر آتشی ها بود

جاتون خالی ، همچین که دارم می تایپم ، زبونم داره آتیش میگیره

دیروز هم طبق معمول همسری نبود و بچه ها هم اینقده پارک پارک کردن که مجبور شدم ببرمشون پارک . چند تا ساندویج درست کردم و آب و زیر انداز و اسکیت و توپ و راهی پارک الغدیر .....

از قضا جاریم اینا هم بودن و بچه ها حسابی بازی کردن ..... دیگه ساعت ۵/۱۰ اونا وسایلاشون رو جمع کردن و رفتن و ما هم منتظر همسری موندیم .... تو این بین سینا داشت با یه پسر که همسن و سال خودش بود بازی میکرد که یه دختر بچه که از اینا یه هفت هشت ماهی بزرگتر بود ، عروسک بغل پیششون اومد ، دیگه من هم داشتم کتاب میخوندم و حواسم بهشون نبود که یهو دختره شروع به گریه کردن کرد .... سرم رو بلند کردم و موضوع رو پرسیدم و سینا گفت من زدمش  حالا هر چی میگم چرا ؟ چیزی نمیگه ..... روم رو برگردوندم سمت چپم ، که مامانش اونجا نشسته بود خبر مرگش و هی مدام  با حرص به دخترش میگفت بدو برو بزن تو کله اش و بیا .... حالا مگه ول میکنه ، هی تکرار میکرد که دخترش بیاد سینا رو بزنه و بره  ، از بچه و مادرش عذار خواهی کردم که دیدم مادره اینقده طلبکاره که نگو ... میگم حالا ببخشید ، من که نمیدونم ولی حتما دلیلی داشته ، بچه ان با همدیگه کنار میان ..... اما مادره انگار که چه اتفاقی افتاده ..... نمی خوام کار سینا رو توجیه کنم ، میدونم کار بدی کرده ولی مطمئنم اونم یه کاری کرده بوده ، سینا یه دفعه میگه اول اون منو زد و یه دفعه میگه عروسکش رو به من نداد و من هم زدمش  

خلاصه که من با رویی باز و گشاده و خوشرویی تمام هی عذر خواهی میکنم و مادره ..... برگشته به من میگه واسه یه همچین مادری متاسفم که همچین بچه ای رو تربیت کرده  حتما کار همیشگیشه دیگه  حالا منو دارین  دلم میخواد برم تمام موهای سرش رو نخ نخ بکشم .... زنیکه ی چاق بدترکیب و بدقواره ی عقده ایه بی فرهنگ و  بی عرضه    و.........................................................................................(میتونین از طرف من یه عالمه بد و بیراه تو این نقطه چین ها بذارید )

در حالی که دود از کله ام میزد بیرون ، خونسردیم رو حفظ کردم و برگشتم بهش گفتم : شما واسه خودت متاسف باش که حتی نمیدونی که نباید تو دعوای بچه ها دخالت کنی ، واسه خودت متاسف باش ..... من دارم ازت غذار خواهی میکنم ولی اینقده نمی فهمی که چه جوری برخورد کنی  انگاری بچه اش شهید شده بود  حالا من فکر میکنم این زدن در حد هول دادن بوده . چون بچه ی لوس و ننرش زودی خفه خون گرفت ولی مامان خرسش نمیدونم چرا اینقده موضوع رو کش میداد ...........

حالا سمت راستم هم مربی زبان ترم های قبل تینا با همسرش نشسته بود و هی به من میگفت : ولش کن معلومه که عقده ایه .......

من هم با کمال خونسردی پشت کردم بهش و به کتاب خوندنم ادامه دادم و تو دلم گفتم اصلا پسرم خوب کرده که دخترت رو زده ، کاش من هم جسارت سینا رو داشتم و مامان اون دختر رو چند تا میزدم که حسابی حالش جا بیاد

حالا فکر نکنین خیلی خونسردم ها ، هی تو دلم حرص میخوردم که چرا نتونستم درست و حسابی زنیکه رو بشورم و بذارمش ..... جای همسری خالی بود اینقده قشنگ حال طرف رو میگیره ..... ولی من هرگز نمیتونم .....

دوباره عصبانی شدم

امروز لباس مدرسه ی تینا حاضره ، از طرفی از ساعت ۶ تا ۸ کلاس زبان داره .... نمیدونم الان برم لباسش رو بگیرم یا نه ... ساعت ۵/۲ بعد از ظهره و هوا هم خیلی گرمه .... بذارم بعد از کلاس زبان بریم فکر کنم بهتر باشه ... ساعت هشت به بعد ....  خدا کنه لباسش خوب شده باشه

گوشی تینا رو هم عوض کردم و همونی رو که میخواست واسش خریدم ، حالا به اسکیت گیر داده   بهش گفتم  دیگه اسکیت رو بی خیال شو ، نوبتی هم باشه نوبت سیناست  چرا هیج جوری نمیشه بچه ها رو راضی نگه داشت ؟ عجب دوره زمونه ای شده ها ......

 پ.ن ساعت ۲۳ : عصری واسه مانتو تینا رفتیم ، شلوار واسش ندوخته بودن و مانتو هم سایزش نبود و مقنعه هم مرداد ماه حاضره چون که باید بره تهران روش گلدوزی بشه  میدونستم کار تولیدی ها همینجوریه ، حالا بهمون گفته عصر دوشنبه بریم مانتو شلوار رو تحویل بگیریم ، هزار تومن هم به مبلغ قبلی اضافه کرد ، تا به دستمون برسه ببینیم چی میشه

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه سیزدهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

یه عالمه حرف بی ربط
خسته ام،خسته تر از خسته ........

نمیدونم چرا از حالی که توش هستم همش خسته ام و بعدش غصه ی گذشته ای  رو میخورم که اکنون حالِ من است

چرا بچه های من با همدیگه نمیسازن  چرا اینقدر با هم دعوا میکنن  دیگه خسته شدم از این وضعیت . تا وقتی که با هم خوبن که هیچ ولی خدا به داد برسه وقتی که به هم گیر بدن . یا سینا میخواد ریخت و پاش کنه و تینا نمیذاره  و بعدش دعواشون میشه ، یا با هم ریخت و پاش میکنن و تینا جمع میکنه و هی سر سینا غر میزنه یا هیچ کدوم زیر بار نمیرن و این میگه تو ریختی ، اون میگه خودت جمع کن و  همه چی واسه خودم میمونه  و یا سر چیزهایی دعواشون میشه که اصلا سر در نمیارم

اکثرا سینا ، تینا رو انگولک میکنه ولی خوب میدونم تینا هم زیر زیرکی سینا رو اذیت میکنه و اونوقته که یا بزن بزن میشه بینشون یا جیغ و داد . تازگیها سینا خیلی زورگو شده و البته تینا هم اصلا کوتاه نمیاد . صبح دستم خالی نبود ، سینا ازم آب خواست ، به تینا گفتم بهش بده . اونم آب رو ریخت تو لیوانش و گذاشت رو کابینت و بهش گفت برو آبت رو بخور . سینا هم جیغ میزد که باید بیاری دستم بدی  مونده بودم چیکار کنم باهاشون . تو دلم به تینا گفتم حالا چی میشد از اول دستش میدادی ، اونوقت رفتم سر سینا جیغ کشیدم که چرا به خودش تکون نمیده و بره آبش رو بخوره . هر دو تاشون مثل همن . لجباز و یه دنده . بارها و بارها امتحانشون کردم . هر وقت باب میلشون رفتار کنم ، مامان خیلی خوبی هستم در غیر اینصورت به من میگن : مامان ، خیلی بدی

تقصیر خودمه . از بس هر چی خواستن واسشون آماده کردم ، پررو شدن . از روی همسایه ها خجالت میکشم ، از بس از ته حنجره جیغ بنفش کشیدم . فکر میکنم تو اینجور مواقع همسایه های دیوار به دیوار هم صدام رو میشنون چه برسه به همسایه های همین آپارتمان .( وای اگه همسری بدونه  )

حالا بدتر از همه وقتیه که با بچه های جینگولت تو خیابون باشی و از دستشون عصبانی باشی و هی غر بزنی و اخمالو  باشی ، اونوقت یکی از این دوست های وبلاگیت شما رو از روی بچه ها شناسایی کنن  نمیدونی اونوقت چقدر باید خجالت بکشی  دقیقا تابستون پارسال درست تو همچین وضعیتی که من به شدت از دست سینا عصبانی بودم و هی سرش جیغ میکشیدم و قیافه ام هم به شدت وحشتناک شده بود ( از شدت عصبانیت ) ، یکی از همین مامان های مهربون و خوشگل وبلاگی به اتفاق همسر و دختر کوچولوی نازش ما رو شناسایی کردن  حالا بماند که با اون قیافه ی مهربونش که منو نگاه میکرد چه اخمی تحویلش داده بودم ( آخه چه میدونستم که شناسایی شدم  ) حدود یکماه پیش هم یه مامان مهربون دیگه من و با بچه هام تو خیابون شناسایی کرده ولی خودش رو بهمون نشون نداده  طفلکی اون هم فهمیده بوده که این دوتا با هم دعواشون شده بوده و صد در صد من هم از هر دو تاشون عصبانی بودم ، حالا یا قبلش یا بعدش  حالا اگه تو همچین وضعیتی ما رو دیدید ، اصلا به روی مبارکتون نیارید 

هی ... کجایی آرامش ؟ کجایی دختر مهربون و صبوری  که اینقده بچه ها رو دوست داشتی و اینقده بچه ها دوستت داشتن ؟ چرا اینقدر کم طاقت شدی و زودی از کوره در میری ؟ کجایی ......... دلم میخواد دوباره پیدات کنم ........... ولی میشود آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هرگز !!!!!!!!!!

دلم یه عالمه چیز میز میخواد  ، از هر نوعی ، جسمی ، روحی ، مادی ، معنوی ، ....... ولی چرا همشون یه آرزوی دست نیافتنی شدن واسم .

  دلم یه خونه ی بزرگتر میخواد که هم نوساز باشه و هم سر خیابون . از خونه های تو کوچه اصلا خوشم نمیاد . مهم نیست که مال خودم باشه یا نه ...... نمیدونم شاید هم خیلی مهم باشه ....... از وقتی ازدواج کردم این سومین خونه ایه که عوض کردیم ولی هیچ کدومش رو به میل خودم انتخاب نکردم . اولی رو که اصلا اینجا نبودم و همه چی رو به همسری سپردم ، دومی رو هم که همسری بعد از قرار داد منو برد نشونم داد ، البته خونه ی تمیزی بود و تازه نقاشی شده بود و تو محل خیلی خوبی هم بود ، فقط کمد رختخواب نداشت . سومی رو هم که به خودم سپرده بود ولی با شرایط موجودمون  نتونستم مورد بهتری رو پیدا کنم و باز به اجبار همین رو  که همسری قبلا دیده بود انتخاب کردم . البته چه فراوونه خونه با این شرایطی که من میخوام ، ولی یه عالمه پول پیش میخوان و حداقل ۴۰۰ پونصد تومن هم اجاره

پس سر جات بشین و هی نگو دلم اینو میخواد اونو میخواد  دلم واسه طفلک همسری میسوزه که با همچین موجودات پر توقعی داره زندگی میکنه ( همسر و بچه هاش ) . صبح همچین بی سر و صدا میره اداره که من اصلا نمیفهمم ، اونوقت ساعت ۱۱ شب گاهی هم دیرتر میاد ، خسته و کوفته . تازه اونم چی ... این همه بدو بدو .... چی واسه خودت میمونه ؟ هیچ چی !!! تازه ۱۴ تیرماه قراردادمون تموم میشه . یکی بیاد شکم صابخونه مون رو سیر کنه  طفلک داره از گشنگی میمیره آخه ، فقط این ۶ واحدی که ما توش ساکن هستیم رو داره و یه واحد هم تو ساختمون بغلی و یه فروشگاه خیلی بزرگ تو دروازه رشت  که با وسایلاش یه چند میلیاردی ارزش داره و یه ساختمون که توش مستقره و یه ماشین کمری و ........................... چیزایی که خبرش رو داریم و نداریم . نوش جونش . ولی حالا تو بیا بگو واسه آپارتمانت یه همچین مشکلی پیش اومده ، میگه به من چه شما دارین توش زندگی میکنیین  آقا پمپ آب از سرمای زیاد ترک خورده ، به من چه میخواستین مواظب باشین . آقا ساختمون داره سقفش پایین میاد ، به من چه پول بذارین خونه رو ایزوگام کنین  ( البته هیچ کی زیر بار نرفت و خودش این کار رو کرد )  آقا دیوار نم داده ، به من چه از داخل ساختمونه ، خودتون یه فکری بکنین

خلاصه اینکه اگه من یه روز صابخونه بشم ، پدر مستاجره رو در میارم ( اون هم من )   صاحب خونه باید ابهت داشته باشه  

وایییییییییییی صدای جیغ و داد سینا .........  آخه چیکار کنم باهاشون

خوب چی میگفتم ....

آها از صاحبخونه بگذریم دیگه حالم داره به هم میخوره ، همین روزها دیگه سرو کله اش پیدا میشه ، تا حالاش هم خیلی طاقت آورده که نیومده .....

چند وقته که تینا گیر داده که من دیگه از گوشیم خوشم نمیاد و از اون کشویی ها میخوام . دیگه ایرانسل نمیخوام و همراه اول میخوام . البته خودمم اصلا از ایرانسل خوشم نمیاد ، از بس هر وقت خواستم با تینا تماس بگیرم ، آنتن نمیده . در واقع  ایرانسل بی استفاده و مزخرفه  . میخواستم سیم کارت همراه اول شارژی براش بگیرم که اونم یه دفعه از ۲۰ هزار تومن شده ۵۰ هزار تومن  

تازه تینا خانم  اسکیت هم میخواد ، تا حالا ۴ پنج تا واسش خریدیم و همشون خراب شدن . دیگه این دفعه از اون خوباش میخواد که البته حول و حوش ۱۰۰ هزار تومنه ...... سینا هم واسه خودش انتخاب کرده که اونم حول و حوش ۶۰ هفتاد تومنه ......

من فلک زده که گوشیم مال عهد بوقه و طفلکی همسری که کلید های  گوشیش دیگه خوب کار نمیکنه که اصلا نباید حرف بزنیم ......

مخلوط کن رو هم سینا خان زحمت کشید و انداختش کف آشپزخونه که به دوقسمت مساوی تقسیم شده . حالا در به در دنبال یه غذا ساز هستم که هم مخلوط کن داشته باشه و هم مشکی نقره ای باشه و هم قیمتش مناسب باشه . فعلا پیداش نکردم . البته تو اینترنت مارک beem  دیدم و خوشم اومد ولی نمیدونم از نزدیک هم ببینم خوشم میاد یا نه و یا اصلا کارش خوبه یا نه ..... حالا ببینم کی میشه ....

جارو برقیم هم خیلی وقته که باب میلم کار نمیکنه آخه یه دفعه تعمیر شده .......... تازه وی سی دی هم از بس که سینا باهاش ور رفته دیگه تقریبا نیمه باطل شده و  باید دنبال یه دی وی دی باشم .......

خیلی وقته که میخوام سیستمم رو ارتقا بدم . یه دی وی دی رایتر هم می خوام .... کیس رو هم باید عوضش کنم و مشکی بخرم . تازه باید پشتش یه صفحه دیگه نصب بشه که واسه ای دی اس ال جای فیش داشته باشه ، مردم از بس به خاطر کابل یو اس پی ، سی دی نصب کردم ....

از عید تا به حال دنبال دوربین دیجیتال با مانیتور ۳ اینچی هستم ولی هنوز نخریدم ، مدل دوربینم هم قدیمی شده و هم باطریش ضعیف شده و باید عوض بشه ......

از مبلها نگو که روکشاشون دیگه حالم رو به هم میزنه ، چه خوب بود اگه عوض میشدن .......

یخچالم هم اگه عوض میشد خیلی خوب بود ، بنده خدا فکر میکنم عمرش تموم شده ولی حالا حالا ها مجبوره که واسم زنده بمونه .....

خیلی وقته که دیگه ماشین نداریم ، سینا میگه یا کمری یا سوزوکی یا هیچ چی  ولی تینا به پراید هم راضیه  خودم سوزوکی دوست دارم و  شاید هم جن تو  شکر خدا  هیچ کدوم پر توقع نیستیم

یه ویلا تو شمال هم داشته باشیم خوبه ، من کنار ساحل رو دوست دارم ، همسری بالای کوه ، بنابراین مجبوریم دو ویلا در شمال داشته باشیم ( دارم از این همه تفاهم خفه میشم )

اه اه اه ..... چقدر خرید داشتم و خودم نمیدونستم . اصلا وقتی نوشته میشه ، تازه میفهمی که چی داری و چی نداری .چی میخوای و چی نمیخوای .... حالا خوبه همه ی چیزایی که می خواستم رو ننوشتم

البته نه این که آرزوهای دست نیافتنیم گوشی و سیمکارت و غذاساز و این چرت و پرت ها باشن ها  ، اینا همینجوری اومد تو ذهنم ، یعنی کارایی هستن که باید انجامشون بدم ..... ( به امید خدا )

 خدایا ما رو  از سهم الهیمون محروم نکن ، گرچه تو مهربونتر و بزرگتر از اونی هستی که تو قلب منی  یه عالمه دوستت دارم و میدونم که هیچ وقت تنهامون نذاشتی و نمیذاری  خدایا به همسر زحمت کش و مهربونم کمک کن که هر چه زودتر به همه ی خواسته هاش برسه ، فقط خودت میدونی که چقدر واسه این زندگی تلاش میکنه ، خدایا تلاشهاش رو بی نتیجه نذار  

خدای بزرگ من از بابت بزرگترین و مهمترین نعمت زندگیمون ، سلامتی ، همیشه و همیشه شکر گزارت خواهیم بود

از سینا هم بگم که وقتی شمال بودیم با پدرجونش حرف میزده که : اینقده دوست دارم سوباسا رو از نزدیک ببینم ....... بگم سلام سو باسا ...... منم سینا ........ توپت رو واسم شوت میکنی ؟

قربونت برم که اینقده سوباسا رو دوست داری و قربون آرزوی قشنگت برم کوچولوی شیطون من    عاشق فوتباله . رفتم واسش سی دی فوتبال گرفتم ، بلد نیست بازی کنه ، هی گل میخوره و میگه آخ جونم گل زدم

کلاس ژیمناستیک هم پر شده بود و دیگه ثبت نامش نکردن  آقاهه میگفت از پاییز بیارینش ، ( من هم گفتم چشم هر چی شما بگی  )

از ساعت ۴ بعد از ظهر داشتم این پست رو میذاشتم و به دلایلی تا حالا که نصفه شبه طول کشید ، شاید به خاطر همین باشه که اینقدر بی ربط نوشتم ، دیگه باید خوابید .... از این سکوت هم خوشم نمیاد .....

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀