| خسته ام،خسته تر از خسته ........
نمیدونم چرا از حالی که توش هستم همش خسته ام و بعدش غصه ی گذشته ای رو میخورم که اکنون حالِ من است 
چرا بچه های من با همدیگه نمیسازن چرا اینقدر با هم دعوا میکنن دیگه خسته شدم از این وضعیت . تا وقتی که با هم خوبن که هیچ ولی خدا به داد برسه وقتی که به هم گیر بدن . یا سینا میخواد ریخت و پاش کنه و تینا نمیذاره و بعدش دعواشون میشه ، یا با هم ریخت و پاش میکنن و تینا جمع میکنه و هی سر سینا غر میزنه یا هیچ کدوم زیر بار نمیرن و این میگه تو ریختی ، اون میگه خودت جمع کن و همه چی واسه خودم میمونه و یا سر چیزهایی دعواشون میشه که اصلا سر در نمیارم 
اکثرا سینا ، تینا رو انگولک میکنه ولی خوب میدونم تینا هم زیر زیرکی سینا رو اذیت میکنه و اونوقته که یا بزن بزن میشه بینشون یا جیغ و داد . تازگیها سینا خیلی زورگو شده و البته تینا هم اصلا کوتاه نمیاد . صبح دستم خالی نبود ، سینا ازم آب خواست ، به تینا گفتم بهش بده . اونم آب رو ریخت تو لیوانش و گذاشت رو کابینت و بهش گفت برو آبت رو بخور . سینا هم جیغ میزد که باید بیاری دستم بدی مونده بودم چیکار کنم باهاشون . تو دلم به تینا گفتم حالا چی میشد از اول دستش میدادی ، اونوقت رفتم سر سینا جیغ کشیدم که چرا به خودش تکون نمیده و بره آبش رو بخوره . هر دو تاشون مثل همن . لجباز و یه دنده . بارها و بارها امتحانشون کردم . هر وقت باب میلشون رفتار کنم ، مامان خیلی خوبی هستم در غیر اینصورت به من میگن : مامان ، خیلی بدی 
تقصیر خودمه . از بس هر چی خواستن واسشون آماده کردم ، پررو شدن . از روی همسایه ها خجالت میکشم ، از بس از ته حنجره جیغ بنفش کشیدم . فکر میکنم تو اینجور مواقع همسایه های دیوار به دیوار هم صدام رو میشنون چه برسه به همسایه های همین آپارتمان .( وای اگه همسری بدونه )
حالا بدتر از همه وقتیه که با بچه های جینگولت تو خیابون باشی و از دستشون عصبانی باشی و هی غر بزنی و اخمالو باشی ، اونوقت یکی از این دوست های وبلاگیت شما رو از روی بچه ها شناسایی کنن نمیدونی اونوقت چقدر باید خجالت بکشی دقیقا تابستون پارسال درست تو همچین وضعیتی که من به شدت از دست سینا عصبانی بودم و هی سرش جیغ میکشیدم و قیافه ام هم به شدت وحشتناک شده بود ( از شدت عصبانیت ) ، یکی از همین مامان های مهربون و خوشگل وبلاگی به اتفاق همسر و دختر کوچولوی نازش ما رو شناسایی کردن حالا بماند که با اون قیافه ی مهربونش که منو نگاه میکرد چه اخمی تحویلش داده بودم ( آخه چه میدونستم که شناسایی شدم ) حدود یکماه پیش هم یه مامان مهربون دیگه من و با بچه هام تو خیابون شناسایی کرده ولی خودش رو بهمون نشون نداده طفلکی اون هم فهمیده بوده که این دوتا با هم دعواشون شده بوده و صد در صد من هم از هر دو تاشون عصبانی بودم ، حالا یا قبلش یا بعدش حالا اگه تو همچین وضعیتی ما رو دیدید ، اصلا به روی مبارکتون نیارید 

هی ... کجایی آرامش ؟ کجایی دختر مهربون و صبوری که اینقده بچه ها رو دوست داشتی و اینقده بچه ها دوستت داشتن ؟ چرا اینقدر کم طاقت شدی و زودی از کوره در میری ؟ کجایی ......... دلم میخواد دوباره پیدات کنم ........... ولی میشود آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرگز !!!!!!!!!!
دلم یه عالمه چیز میز میخواد ، از هر نوعی ، جسمی ، روحی ، مادی ، معنوی ، ....... ولی چرا همشون یه آرزوی دست نیافتنی شدن واسم .
دلم یه خونه ی بزرگتر میخواد که هم نوساز باشه و هم سر خیابون . از خونه های تو کوچه اصلا خوشم نمیاد . مهم نیست که مال خودم باشه یا نه ...... نمیدونم شاید هم خیلی مهم باشه ....... از وقتی ازدواج کردم این سومین خونه ایه که عوض کردیم ولی هیچ کدومش رو به میل خودم انتخاب نکردم . اولی رو که اصلا اینجا نبودم و همه چی رو به همسری سپردم ، دومی رو هم که همسری بعد از قرار داد منو برد نشونم داد ، البته خونه ی تمیزی بود و تازه نقاشی شده بود و تو محل خیلی خوبی هم بود ، فقط کمد رختخواب نداشت . سومی رو هم که به خودم سپرده بود ولی با شرایط موجودمون نتونستم مورد بهتری رو پیدا کنم و باز به اجبار همین رو که همسری قبلا دیده بود انتخاب کردم . البته چه فراوونه خونه با این شرایطی که من میخوام ، ولی یه عالمه پول پیش میخوان و حداقل ۴۰۰ پونصد تومن هم اجاره 
پس سر جات بشین و هی نگو دلم اینو میخواد اونو میخواد دلم واسه طفلک همسری میسوزه که با همچین موجودات پر توقعی داره زندگی میکنه ( همسر و بچه هاش ) . صبح همچین بی سر و صدا میره اداره که من اصلا نمیفهمم ، اونوقت ساعت ۱۱ شب گاهی هم دیرتر میاد ، خسته و کوفته . تازه اونم چی ... این همه بدو بدو .... چی واسه خودت میمونه ؟ هیچ چی !!! تازه ۱۴ تیرماه قراردادمون تموم میشه . یکی بیاد شکم صابخونه مون رو سیر کنه طفلک داره از گشنگی میمیره آخه ، فقط این ۶ واحدی که ما توش ساکن هستیم رو داره و یه واحد هم تو ساختمون بغلی و یه فروشگاه خیلی بزرگ تو دروازه رشت که با وسایلاش یه چند میلیاردی ارزش داره و یه ساختمون که توش مستقره و یه ماشین کمری و ........................... چیزایی که خبرش رو داریم و نداریم . نوش جونش . ولی حالا تو بیا بگو واسه آپارتمانت یه همچین مشکلی پیش اومده ، میگه به من چه شما دارین توش زندگی میکنیین آقا پمپ آب از سرمای زیاد ترک خورده ، به من چه میخواستین مواظب باشین . آقا ساختمون داره سقفش پایین میاد ، به من چه پول بذارین خونه رو ایزوگام کنین ( البته هیچ کی زیر بار نرفت و خودش این کار رو کرد ) آقا دیوار نم داده ، به من چه از داخل ساختمونه ، خودتون یه فکری بکنین 
خلاصه اینکه اگه من یه روز صابخونه بشم ، پدر مستاجره رو در میارم ( اون هم من ) صاحب خونه باید ابهت داشته باشه
وایییییییییییی صدای جیغ و داد سینا ......... آخه چیکار کنم باهاشون 
خوب چی میگفتم ....
آها از صاحبخونه بگذریم دیگه حالم داره به هم میخوره ، همین روزها دیگه سرو کله اش پیدا میشه ، تا حالاش هم خیلی طاقت آورده که نیومده .....

چند وقته که تینا گیر داده که من دیگه از گوشیم خوشم نمیاد و از اون کشویی ها میخوام . دیگه ایرانسل نمیخوام و همراه اول میخوام . البته خودمم اصلا از ایرانسل خوشم نمیاد ، از بس هر وقت خواستم با تینا تماس بگیرم ، آنتن نمیده . در واقع ایرانسل بی استفاده و مزخرفه . میخواستم سیم کارت همراه اول شارژی براش بگیرم که اونم یه دفعه از ۲۰ هزار تومن شده ۵۰ هزار تومن
تازه تینا خانم اسکیت هم میخواد ، تا حالا ۴ پنج تا واسش خریدیم و همشون خراب شدن . دیگه این دفعه از اون خوباش میخواد که البته حول و حوش ۱۰۰ هزار تومنه ...... سینا هم واسه خودش انتخاب کرده که اونم حول و حوش ۶۰ هفتاد تومنه ......
من فلک زده که گوشیم مال عهد بوقه و طفلکی همسری که کلید های گوشیش دیگه خوب کار نمیکنه که اصلا نباید حرف بزنیم ......
مخلوط کن رو هم سینا خان زحمت کشید و انداختش کف آشپزخونه که به دوقسمت مساوی تقسیم شده . حالا در به در دنبال یه غذا ساز هستم که هم مخلوط کن داشته باشه و هم مشکی نقره ای باشه و هم قیمتش مناسب باشه . فعلا پیداش نکردم . البته تو اینترنت مارک beem دیدم و خوشم اومد ولی نمیدونم از نزدیک هم ببینم خوشم میاد یا نه و یا اصلا کارش خوبه یا نه ..... حالا ببینم کی میشه ....
جارو برقیم هم خیلی وقته که باب میلم کار نمیکنه آخه یه دفعه تعمیر شده .......... تازه وی سی دی هم از بس که سینا باهاش ور رفته دیگه تقریبا نیمه باطل شده و باید دنبال یه دی وی دی باشم .......
خیلی وقته که میخوام سیستمم رو ارتقا بدم . یه دی وی دی رایتر هم می خوام .... کیس رو هم باید عوضش کنم و مشکی بخرم . تازه باید پشتش یه صفحه دیگه نصب بشه که واسه ای دی اس ال جای فیش داشته باشه ، مردم از بس به خاطر کابل یو اس پی ، سی دی نصب کردم ....
از عید تا به حال دنبال دوربین دیجیتال با مانیتور ۳ اینچی هستم ولی هنوز نخریدم ، مدل دوربینم هم قدیمی شده و هم باطریش ضعیف شده و باید عوض بشه ......
از مبلها نگو که روکشاشون دیگه حالم رو به هم میزنه ، چه خوب بود اگه عوض میشدن .......
یخچالم هم اگه عوض میشد خیلی خوب بود ، بنده خدا فکر میکنم عمرش تموم شده ولی حالا حالا ها مجبوره که واسم زنده بمونه .....
خیلی وقته که دیگه ماشین نداریم ، سینا میگه یا کمری یا سوزوکی یا هیچ چی ولی تینا به پراید هم راضیه خودم سوزوکی دوست دارم و شاید هم جن تو شکر خدا هیچ کدوم پر توقع نیستیم 
یه ویلا تو شمال هم داشته باشیم خوبه ، من کنار ساحل رو دوست دارم ، همسری بالای کوه ، بنابراین مجبوریم دو ویلا در شمال داشته باشیم ( دارم از این همه تفاهم خفه میشم ) 
اه اه اه ..... چقدر خرید داشتم و خودم نمیدونستم . اصلا وقتی نوشته میشه ، تازه میفهمی که چی داری و چی نداری .چی میخوای و چی نمیخوای .... حالا خوبه همه ی چیزایی که می خواستم رو ننوشتم 
البته نه این که آرزوهای دست نیافتنیم گوشی و سیمکارت و غذاساز و این چرت و پرت ها باشن ها ، اینا همینجوری اومد تو ذهنم ، یعنی کارایی هستن که باید انجامشون بدم ..... ( به امید خدا )

خدایا ما رو از سهم الهیمون محروم نکن ، گرچه تو مهربونتر و بزرگتر از اونی هستی که تو قلب منی یه عالمه دوستت دارم و میدونم که هیچ وقت تنهامون نذاشتی و نمیذاری خدایا به همسر زحمت کش و مهربونم کمک کن که هر چه زودتر به همه ی خواسته هاش برسه ، فقط خودت میدونی که چقدر واسه این زندگی تلاش میکنه ، خدایا تلاشهاش رو بی نتیجه نذار
خدای بزرگ من از بابت بزرگترین و مهمترین نعمت زندگیمون ، سلامتی ، همیشه و همیشه شکر گزارت خواهیم بود 

از سینا هم بگم که وقتی شمال بودیم با پدرجونش حرف میزده که : اینقده دوست دارم سوباسا رو از نزدیک ببینم ....... بگم سلام سو باسا ...... منم سینا ........ توپت رو واسم شوت میکنی ؟ 
قربونت برم که اینقده سوباسا رو دوست داری و قربون آرزوی قشنگت برم کوچولوی شیطون من عاشق فوتباله . رفتم واسش سی دی فوتبال گرفتم ، بلد نیست بازی کنه ، هی گل میخوره و میگه آخ جونم گل زدم 
کلاس ژیمناستیک هم پر شده بود و دیگه ثبت نامش نکردن آقاهه میگفت از پاییز بیارینش ، ( من هم گفتم چشم هر چی شما بگی )
از ساعت ۴ بعد از ظهر داشتم این پست رو میذاشتم و به دلایلی تا حالا که نصفه شبه طول کشید ، شاید به خاطر همین باشه که اینقدر بی ربط نوشتم ، دیگه باید خوابید .... از این سکوت هم خوشم نمیاد .....

|