تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

ما برگشتیم ....
 

نزدیکی های ظهر پنج شنبه ( ۲۱ خرداد ) راهی شمال شدیم . تازه به رستم اباد رسیده بودیم که مامان تماس گرفت و گفت که خاله ی بابا فوت کرده و ما داریم میریم تشیع جنازه ، اینقده دلم گرفت از این بابت ، خدا رحمتش کنه زن خیلی خوب و مهربونی بود. حالا شنبه اش هم عروسی دختر عموم بود .

یه خورده تو رشت معطل شدیم که وقتی رسیدیم خونه ، اومده باشن . ولی باز وقتی رسیدیم کسی نبود و یکساعتی تنها بودیم .

بعد از ظهر شنبه رفتیم و تو مراسم سوم خدا بیامرز شرکت کردیم و شبش هم رفتیم عروسی . البته از فامیلمون فقط خونواده ی ما و خونواده ی اون یکی عموم شرکت داشتن و بقیه به خاطر این که عزادار بودن نتونستن شرکت کنن  عموم می خواست عروسی رو به یه وقت دیگه موکول کنه ولی از اونجا که همه ی کارها رو انجام داده بودن ، دایی بزرگ بابا مانع شد و گفت که شما نباید عروسی رو به هم بزنید .

از سینا چی بگم که تا میتونست تو عروسی شیطانی کرد و آتیش سوزوند . اگه بگم صد دفعه اون مهمون ها رو طواف کرد ، دروغ نگفتم .  بدتر از همه وقتی بود که دستشویش میگرفت و من هی باید میبردمش دستشویی  آی غم عالم به دلم میومد ، آخه نه یه بار نه دو بار نه سه بار ..... . تا بیای کفشش رو دراری و شلوارشو دراری و... با اون کفش پاشنه بلند .... جونم در میومد . درست همون بلایی که تو عروسی داداشم سرم آورد . البته با اون که اصلا قابل قیاس نبود ، چون از بس شربت خورده بود ، هر ۵ دقیقه یکبار باید دستشویی میرفت

اینقده بدو بدو کرده بود خیس عرق شده بود و لپ هاش مثل لبو قرمز

دو روز هم رفتیم کنار ساحل که دفعه ی اول رو دسته جمعی با خاله ها و دایی ها به صرف شام رفتیم که خیلی خوش گذشت ولی دیگه ساعت نزدیکیهای ۹ شب بود که پشه ها دسته جمعی بهمون حمله کردن و اصلا نفهمیدیم چه جوری تند تند وسایلا رو جمع کردیم و برگشتیم خونه  یه پشه های نا اهلی بودن که نگو و نپرس ، همینجوری از سرو کولمون بالا و پایین میرفتن

یه دفعه هم بابام منو بچه ها رو کنار ساحل رسوند و خودش برگشت . بچه ها رو بردم قصر بادی و استخر توپ که تا میتونستن بپر بپر کردن و کیف و حال ....  بعدش سینا کمی شن بازی کرد و سوار تاکسی شدیم و برگشتیم خونه و هر دو از فرط خستگی زودی خوابیدن

آخه نشد واسه شنا ببرمشون ، حس میکردم هنوز واسه آب تنی زوده گرچه مسافرها همه تو آب بودن . هنوز پرده ها ی تو دریا به طور کامل نصب نشده بود .معمولا به طور رسمی از اول تیر ماه واسه شنا آماده میشه . ولی به هر طریقی بود تینا و سینا خودشون رو به آب رسوندن و کلی به هم  آب پاشیدن که لباسهاشون خیس شد و با داد و بیداد من که اگه جلوشون رو نمیگرفتم تا روسیه رفته بودن ، از دریا بیرون اومدن

آخه اونجا جای رقصیدنه ؟؟؟

دیگه مدتیه که سینا بعد از ظهر ها نمیخوابه و تقریبا شب ها زودتر خوابش میبره . روزها اکثرا میره تو حیاط و دوچرخه سواری میکنه . قراره ببرمش کلاس ژیمناستیک ثبت نام کنم ولی حوصله ی بردن و آوردنش اونم تو گرمای تابستون رو ندارم  یعنی من مامان تنبلی ام ؟؟؟؟

تینا هم داره روزهای پایانی ترم رو میگذرونه و تا چند وقت دیگه ترم ۱۴ ( نمیدونم شاید هم ۱۵ ، آلزایمر گرفتم  ) رو شروع میکنه و طبق معمول که هر چند وقت یکبار قاط میزنه ، باز میگه نمیخوام برم کلاس زبان ، دوست دارم کل تابستون رو بریم شمال ، خونه ی پدر جون اینا بمونیم  البته اینجور وقت ها خودم هم دلم میخواد که آزاد باشم ولی چه کنیم که باید آینده رو هم در نظر داشته باشیم  می خواستم این ترم رو واسش مرخصی بگیرم که دیدم هم کتابشون نصفه نیمه است و باید تو این ترم کامل بشه و هم خودش نمیخواست از دوستاش جدا بشه . حالا عصری دوباره نمیدونم چی شد که به من میگه کی میری واسه ترم جدید ثبت نام کنی ؟

این ده روزی که شمال بودیم به سرعت برق و باد گذشت . اصلا حالیم نشد . خیلی جاها باید میرفتم ولی وقت نشد . حالا باید برم تقویم رو زیر و رو کنم ببینم یه تعطیلی به شنبه با چهارشنبه میخوره که ما یه سر دیگه بریم یا نه . البته تینا هفته ی آخر مرداد رو تعطیله ( تعطیلات تابستانی ) ولی خوب من که نمیتونم برنامه ام رو با اونا وفق بدم ، آخه بعدش ماه رمضونه و نمیشه جایی رفت . تا ببینیم خدا چی می خواد

امروز رفتیم فرم مدرسه ی تینا رو سفارش دادیم . امسال هم مدل لباس و هم رنگ لباسشون عوض شده . از مدلش که اصلا خوشم نیومد به نظرم قدیمی بود . حالا بدوزن ببینیم تو تن چه شکلیه . رنگ لباسشون هم تو مایه های سبز و آبی فیروزه ای بود . تینا که اصلا خوشش نیومده بود . گفتن آخر هفته ی بعد آماده است ( چه زود  ) حالا ببینیم این تولیدی چه گلی به سر مبارکمون میزنه . پارسال که دو روز مونده به شروع مدرسه فهمیدم مانتوی کل مدرسه رو خراب کردن و باید هر کسی بره واسه خودش بدوزه   پارچه رو خریدیم و دادیم خیاط که برامون ۲۵ هزار تومن در اومد ولی امسال مانتو شلوار و مقنعه رو هم شد ۱۸۰۰۰ تومن ، خدا کنه کارشون هم خوب باشه

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

شاگرد اولی تینا ، جشن پایان سال سینا
 واسه خرداد ماه دیگه سینا رو ثبت نامش نکردم ، آخه بعد از عید همش باید به زور بیدارش میکردم که بره مهد . گفتم دیگه استراحت کنه تا به امید خدا اول مهر دوباره بره .

صبح یکشنبه من و تینا و سینا رفتیم مهد کودک تا وسایلاش رو بگیریم که مربیش و مدیرشون هی اصرار که باید روز جشن که سه شنبه از ساعت ۴ و نیم شروع میشه بیارینش . حالا من هم نوبت دکتر داشتم و عذر خواهی کردم که نمیشه  اما مدیرشون گفت که اولین برنامه واسه ایناست و شما میتونین به کارتون هم برسین . واسه همین قبول کردم . مربیش هم گفت فردا هم سینا رو بیارین تا شعرها و نمایش رو با عمو حسن و بچه ها تمرین کنه . این شد که شب ساعت ۱۰  نشده  بود که خوابوندمش که صبح زودتر بیدار شه ، اما ساعت ۱۰ صبح به زور بیدارش کردم ، اصلا چشاش باز نمیشد

خلاصه وقتی به مهد رسیدیم ، عمو حسن با بچه ها شعرها رو تمرین کرده بود  به هر حال سینا تو مهد موند و من و تینا هم رفتیم بیرون و بعدش رفتیم مدرسه و کارنامه ی تینا رو گرفتیم و واسه کلاس پنجم ثبت نامش کردیم و برگشتیم .

با این که درسهای کلاس چهارم خیلی سنگینه و معلمش تو همه ی جلسات میگفت شما نباید از بچه هاتون انتظار ۲۰ داشته باشید ولی تینای من مثل سالهای قبل همه ی درساش رو ۲۰ شد

این هم کارنامه و تقدیر نامه اش ، خسته نباشی گل مامان

دیروز  هم به اتفاق خونواده رفتیم فرهنگ سرای شهید رجایی تا هنرنمایی سینا خان و دوستاش رو ببینیم

ورودی فرهنگ سرا ،سرباز کوچولوی من

سرباز کوچولو در انتظار این که بره و برنامه اش رو اجرا کنه

سینا و همکلاسیش ، پرنیان جون

سینا و دوستاش قبل از اجرای نمایش گرگم و گله میبرم

سینا و جایزه اش ، همونی که عاشقشه

اینم اسپایدر من پست قبل که در موردش توضیح داده  بودم

برنامه شون ساعت ۴۵/۴ شروع شد و اصلا هم برنامه ی اول واسه اینا نبود و تا ساعت ۶ طول کشید  وقتی هم شعرهاشون رو خوندن ، مربی انگلیسی ( خانم کریمی ) ازشون درساشون رو پرسید و بچه ها جواب دادن و نمایششون رو هم اجرا کردن ، دیگه ساعت ۷ شده بود ، هنوز تا آخر برنامه یکساعتی مونده بود که دیگه ما خداحافظی کردیم و مربیش جایزه ی سینا رو هم داد و سینا و آقای پدر به طرف پارک و من و تینا هم به طرف مطب راهی شدیم

وقتی از سالن دراومدیم ، دیدم رو بازوی سینا جای رژ لبه ، میگم سینا کی بوست کرده ؟ میگه نمیدونی ؟ این جا رو ببین ( بازوش رو نشون میده ) این خانم شیوایی دیگه  اینقده دوسم داره ، اینقده دوسم داره ، همش منو سفت میگیره بوسم کنه  گفتم خانم شیوایی کیه ؟؟؟ میگه معلم ورزشمونه دیگه ( من تا به حال نه دیدمش و نه اسمش رو شنیده بودم  ای مامان غافل  )گفتم خوب حالا تو هم بوسش کردی ؟ میگه : آخه به من نمیگه که بوسم کن ، همش فشارم میده که خودش بوسم کنه

ما هم بار و بندیلمون رو بستیم که صبح پنج شنبه بریم شمال ، امروز باید برم کیش مهر ، اجازه ی تینا رو واسه دو جلسه بگیرم ، خدا کنه ادا در نیارن که اصلا حوصله ندارم ، آخه مگه مدرسه اس که اینقده سخت میگیرن ؟

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

دومین جشن تولد
عصر چهارشنبه مادر جون و پدر جون از شمال اومدن و انتظار سینا خان به سر اومد  البته شب قبلش هم دایی جون و زندایی جون ما رو غافلگیر و خوشحال کرده بودن  گرچه بیشتر از چند ساعت پیشمون نبودن ولی خوب همون هم کلی ما رو خوشحال کرد  تینا میگه کاش همه ی فامیلامون اینجا زندگی میکردن و همیشه میومدن خونمون و ما میرفتیم خونشون

همونطور که به سینا قول داده بودم ( که دو بار براش تولد بگیرم  ، البته همین که کیک بپزم و روش شمع بذارم ، بچه ام بهش میگه جشن تولد ، حالا خوبه به همین قانع میشه   )  براش کیک پختم و روش شمع گذاشتم و فوتش کرد و کیکش رو برش زد و عکس گرفت و کادوش رو هم از مادرجون و پدر جون گرفت و دیگه خیالش راحت شد

به قول خودم اومدم کیک قطاری درست کردم واسش ، بهش که نشون دادم ، همچین ابروهاش رو انداخته بالا و میگه : این کجاش شبیه قطاره ؟؟؟ ( خوب راست میگفت بچه ام  ) گفتم خوب مامان برات کیک ماشینی پختم دیگه !!!  دوباره واسم چشم و ابرو اومده و میگه : این کجاش کیک ماشینیه ؟؟؟ ( بازم حق با بچه ام بود  )

آخه یه ذره سلیقه به کار ببر بلکه یه شباهتی پیدا بشه خوب

آخرش هم گفت اصلا کیکت به درد نمیخورد ، چرا توش از اون ماست ها ریختی که من خوشم نمیاد ؟  آخه اصلا از خامه و اینجور کیک ها خوشش نمیاد و برعکس عاشق کیک یزدیه

اینم سینا و هدیه ی تولدش

دو سه سال پیش داییش از ترکیه واسش یه دست کاپشن شلوار اسپایدر من خریده بود که به تازگی اندازه اش شده ، از اون شب همش اون کاپشن شلوار رو تو این گرما میپوشه و نقاب اسپایدر من به صورتش میزنه و سوار اسکوتر اسپایدر من هم میشه و هی میگه همه چیم اسپایدر منه ، خودمم اسپایدر منم و کلی واسه خودش ذوق میکنه

دیروز عصری مادرجون و پدر جون برگشتن شمال و حسابی خونه مون خلوت و خالی شده ، دوشنبه باید با تینا برم مدرسه که کارنامه شو بگیریم ، چهار شنبه هم کلاس زبان داره و بعدش باید اجازه شو بگیرم و پنج شنبه بریم شمال ( اگه خدا بخواد )

تو این هفته یه عالمه کار دارم ، خدا کنه به همشون برسم

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

یه جشن کوچولو

 اول از همه ....

از همه ی دوستهای گل و خوب و عزیز و مهربونی که تولد سینای منو تبریک گفتن ، تشکر میکنم ، امیدوارم که زندگیتون همواره سرشار از شور و شوق و شادی و نشاط باشه و در کنار عزیزانتون از لحظه لحظه ی زندگی لذت ببرین  

میخواستم شب تولد سینا واسش کیک بپزم که شمع فوت کنه و خیالش راحت شه بچه ام از بس که گفت کی تولدم میشه ، ولی چون شب شهادت فاطمه ی زهرا  بود دلم نیومد و گفتم بزار این یکی دو روز هم بگذره . دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ، اول رفتم سراغ کیک پزی  طفلکی بچه ام گفته بود که کیک قطاری یا ماشینی براش بپزم ولی از اونجا که تا به حال این کار رو نکرده بودم ، فکر کردم که نمیتونم درست کنم و به خاطر همین هم ساده پختمش . بچه ام هم که دید ساده پختم ، گفت لااقل روش بنویس : *سینا جان تولدت مبارک * ولی نشد

یکی از خامه ها رو زدم و وقتی فرم گرفت ، لا به لای کیک ریختم و گذاشتم تو یخچال و اون یکی خامه رو هم با پودر کاکائو و پودر قند مخلوط کردم و هر کاری کردم فرم نگرفت که نگرفت  من هم اینجور مواقع اینقده عصبی میشم که نگو ، دیگه بیخیالش شدم و با شکلات رنده شده تزیینش کردم ولی تصمیم دارم دوباره براش بپزم و اونی که خواسته انجام بدم ، حالا یا کیک ماشینی یا قطاری یا ساده بپزم و روش بنویسم * سینا جان تولدت مبارک* ، کسی میتونه تو این زمینه راهنمائیم کنه ؟؟؟ آیا پودر کاکائو رو تو خامه ریختم ، نذاشت که فرم بگیره ؟؟؟

خلاصه دیروز قرار بود مادرشوهرم بیاد خونه مون ، خونه خواهرشوهر بزرگه تلفن کردم تا باهاش صحبت کنم ، گفتش تینا که امتحانش تموم شد ما واسه تولد سینا میایم خونه تون . من هم گفتم من امروز واسه سینا کیک پختم اگه دوست دارین بیاین امروز ، تینا درساش رو خونده و اون هم قبول کرد .

دیگه بعد از ظهر خواهر شوهرم اینا اومدن و به جاریم هم اس ام اس دادم که بیان دور هم باشیم و اونا هم اومدن و خواهر شوهر کوچیکه هم که رفته بودن جایی و نبودن که بیان .

خلاصه همینجوری یه تولد کوچولو موچولو واسش گرفتیم و سینا هم کلی ذوق کرده بود . همونطور که ازمون خواسته بود ، رفتیم و یه تفنگ بزرگ واسش خریدیم و تینا هم یه عروسک اسپایدر من و یه تفنگ آب پاشی و دارت خریده بود و مادر شوهرم که نقدی زحمت کشید و خواهرشوهری هم یه بلوز شورت خوشگل و یه ماشین ( سینا خان قبلا به عمه اش سفارش داده بود ) و جاری جون هم یه دست بلوز شورت خوشگل . دست همه شون درد نکنه ، همیشه شرمنده مون میکنن

بچه ها تا میتونستن تو این یه وجب خونه ، بدو بدو کردن و جیغ و داد و فریاد راه انداختن و بازی کردن ، طوری که وقتی رفتن ، سینا از فرط خستگی بیهوش شد . البته قبل از خواب ، دستم رو بوسید و گفت مامان دستت درد نکنه ، تولدم خیلی خوب بود  من هم اینقده بوسش کردم . بعدش گفتم حالا از چی بیشتر خوشت اومد ؟ اونم فوری گفت از فشفشه ها و کادوهام  

این عکس جیگر خاله است که تو هفته ی قبل اومده بود خونه مون ، قربونش برم که یه عالمه دلم واسش تنگیده

قربون اون لپ هات بشم من که اینقده به خودت فشار آوردی تا شمع ها رو فوت کنی

البته خودم هنوز به این کیک لب نزدم ، دیشب که میل نداشتم و ترجیح دادم اشتهام رو واسه ساندویج نگه دارم  ولی همه خیلی تعریف میکردن و میگفتن خیلی خوشمزه شده . حالا برم یه خورده بخورم که آی میچسبه

این هم سینا و تفنگ بزرگش

happy-birthday.jpg happy image by kukusclown

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه نهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

تولد ، تولد ، تولد ، تولدت مبارک

 

 Myspace Comment: Happy Birthday 31

پسر قشنگم تولدت مبارک

Myspace Comment: Happy Birthday 20

کوچولوی ناز مامان امروز ۴ ساله شدی ،چهار سالگیت مبارک

 

Glitter Text
 

خدایا بابت بهترین و قشنگترین هدیه ای که به ما بخشیدی تو را سپاس میگوییم و از تو می خواهیم که او  و همه ی کودکان روی زمین را همواره در پناه خود ، سالم و سلامت حفظ نمایی و کاری کنی که هیچ وقت قلب کوچکشان نشکند و همواره لبریز و مالامال از عشق و محبت باشد ...

Myspace Comment: Happy Birthday 20

سینا ی من زنده باش تا همیشه 

Happy Birthday Congratulations Smileys

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

تا تولد سینا .....
 
Myspace Comment: Happy Birthday 20
 
 
 
 
Myspace Comment: Happy Birthday 20


 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه چهارم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀