ترس و نگرانی و وحشت و اضطراب ، سراپای وجودم رو گرفته . هیچ وقت اینقدر از چیزی نترسیده بودم . من کلا با این کلمه ی ترس مشکل داشتم . از بس که تینا از هر چیزی میترسید و میترسه و به سینا منتقل میشه و در مقابل من عصبانی میشم و همیشه دعواش میکنم . ولی این دفعه این ترس به خودم منتقل شده و به حدی زیاده که نمیدونم باهاش چیکار کنم
قبل از عید بود که یه روز همسری که از سر کار برگشته بود ، مدام بهم سفارش میکرد مواظب خودت باش ، هر ماشینی رو سوار نشو ، تنها تو کوچه ها نرو و تو اینترنت اطلاعات نده و عکس نذار و با کسی دوست نشو و....... و از این قبیل سفارش ها و من همش بهم برمیخورد که مگه من بچه ام که اینقده سفارش میدی ؟ و اون دوباره ادامه میداد که فلان زن رو کشتن و اون یکی رو بردن و ......
و من همیشه بی خیال از این همه توضیح و تفسیر . روزهای پایانی سال هم هی مدام مامانم از اون سر دنیا زنگ میزد ( از اون سر دنیا که نه از شمال ) و هی سفارش میداد و میگفت مثل اینکه تو شهرتون خبراییه . تو رو خدا مواظب خودت باش و اینقدر بیرون نرو . و من در جوابش میخندیدم و میگفتم نه بابا خبری نیست و همش شایعه است ، خودت رو نگران نکن .
بعد از عید هم خبرایی از اینطرف و اونطرف شنیدم ولی خوب باز هم به خودم نگرفتم . هفته ی قبل که با تینا رفتیم پیاده روی و موقع برگشتن رفتیم که سبزی بخریم و طبق معمول سبزی فروشی شلوغ بود و ما هم در انتظار که نوبتمون بشه .... آقای سبزی فروش رو کرد به خانمها و گفت خلاصه که خیلی مواظب خودتون باشین . تا حالا ۷۰ هشتاد نفر از خانمها رو کشتن ، نذارین نفر بعدی شما باشید 
همهمه شروع شد و یکی یکی خبرایی که داشتن رو تعریف کردن . خانمه میگفت ما دیروز رفته بودیم تشیع جنازه ، طفلک خانمه معلم بود ، صبح از خونه در اومد دیگه برنگشت خونه ، کشته بودنش و انداخته بودنش جایی ........ یه آقایی میگفت یه خانمی هم تو همسایگی خونه ی مادرش که تو خیابون بوعلی بوده ، کشتنش و........ برگشتم گفتم ما که طلا نداریم که بکشنمون ، خانمه برگشت بهم گفت : ببم جان من هم طلا ندارم و با این که پیر زنم ولی باز هم میترسم . تو رو خدا دخترم مواظب خودتان باشید ، اصلا سوار ماشین نشید ، هر جا که میرید پیاده برید یا اصلا نرید 
همچین یه نمه به خودم اومدم که طفلک همسری چقده نگرانم بوده و من هی از دستش ناراحت میشدم . دیگه باز یادم رفت تا دو روز قبل که پیاده رفتم تا بازار اصلی و یه چرخی زدم و سوار خط واحد شدم ..... دوباره زمزمه هایی به گوشم رسید که آره در خونه شون رو زدن به عنوان مامور گاز و بعدش رفتن تو خونه و خانمه رو خفه کردن اون یکی میگفت آره یه خانم ۵۱ ساله رو که خونه شون تو خیابون مولوی هستش رو هم کشتنش ..... اون یکی میگفت طلاهاشون رو میخوان ، بعدش جنازه رو جایی میندازن و میرن .....یکی دیگه میگفت نه بابا اونی رو که من میشناسمش ، کشتنش اصلا به طلاهاش کاری نداشتن و فقط کشتن و رفتن ، واسه انتخابات این کار ها رو میکنن 
حالا این که چرا فقط خانم ها رو میکشن ، واسه من شده معما روز شنبه تینا تا ساعت ۸ کلاس داشت ، بعدش قرار بود که برم دنبالش و بریم خیام که براش کتونی بخرم . تا دنبالش برم و برگردیم که کیفش رو بذاره و بریم خیام شمالی و قدم زنان تا سه راه خیام برسیم دیگه ساعت از نه و نیم هم گذشته بود . تا حالا سابقه نداشت اون موقع بیشتر مغازه ها بسته باشه و خیابونها هم خلوت ، با این حال کتونی رو که گرفتیم ، منتظر تاکسی موندیم . حالا مگه تاکسی پیدا میشه ؟ هر چی پیکان و پرایده میان بوق میزنن و تاکسی ها هم که خدا خیرشون بده همه مسیرشون به ولیعصر میخوره ....
خلاصه به لطف خدا یه تاکسی اومد و گرچه رانند ه اش کمی چهره ی منفی داشت ولی شکر خدا به سلامت رسیدیم خونه و دیگه ساعت ده شده بود و طبق معمول همسری به موبایلم زنگ زده بود و من نشنیده بودم و اونم نگران !!!
صبح دیروز کارهام رو با عجله انجام دادم که برم پیاده روی ! تلفن زنگ زد ، مادرشوهری بود . بعد از حال و احوال و ...... کلی سفارش که تو رو خدا داری میری بیرون حواست باشه و اینجوری شده و اونجوری شده و ...... و من هم گفتم آخه چه جوری باید مواظب باشم ، مگه بقیه چیکار کردن که کشته شدن ؟؟؟
خلاصه به مادر شوهری که نگرانی تو صداش موج میزد قول دادم که مواظب خودم باشم . یه آیه الکرسی خوندم و از خونه زدم بیرون ، هنوز ۱۰ دقیقه از راه رو طی نکرده بودم که شوهر خواهرشوهری رو دیدم که به شوخی برگشت و گفت : اینورا چیکار میکنی ؟ میدزدنت ها مگه نشنیدی خانم ها رو میکشن ؟ بدو برو خونه تون !!! و کمی از این شوخی خندیدیم و راهم رو ادامه دادم .....
به سه راه خیام که رسیدم ، داخل مغازه ای که کار داشتم رفتم . بعد از این که خریدم رو انجام دادم ، آقای فروشنده ، خطاب به من و خانمی که تازه وارد مغازه شده بود گفت : خانم ها خیلی مواظب خودتون باشین ! سعی کنین زیاد از خونه در نیاین ! همین امروز صبح دو تا خانم رو تو خیابون ملک آباد و یه خانم رو تو خیابون ولیعصر کشتن زودی برگشتم و پرسیدم واسه طلاهاشون کشتن ؟ شکر خدا که ما طلا نداریم که بکشنمون . آقاهه برگشت و گفت نه خانم این حرفها چیه ، اون موضوع دزدی یه موقعی بود و تموم شد ، به هیچ چی دست نمیزنن و فقط چند ضربه چاقو تو صورت میزنن و چند ضربه چاقو هم تو شکم و بعدش جنازه رو ول میکنن و میرن 
یکی میگفت اینا یه باندن که از کرج اومدن .....یکی میگفت اینا کردهایی اند که از کرمانشاه اومدن ...... یکی میگفت فقط تو همین شهره ، یکی میگفت تا حالا هیچ ردی از خودشون به جا نذاشتن
و.......و.......و...... الله و اعلم !!!!!!!
همچین تو دلم آشوب به پا شد ، من همینجوریش هم از مرگ میترسم چه برسه به اینکه این مرگ با این همه درد همراه باشه  ، سریع راه افتادم که برم دنبال سینا . نزدیک خیابون ملک آباد که رسیدم دیدم یه ماشین پلیس اونجاست و مامورها هم هی از این طرف خیابون به اونطرف خیابون میرن . دیگه از ترس پاهام بی رمق شده بود . میخواستم پیاده برم که دیگه دیدم نمیتونم . میخواستم سوار تاکسی بشم باز ترسیدم . رفتم ایستگاه خط واحد و منتظر موندم تا با اتوبوس برم . سینا رو که از مهد گرفتم ، هنوز راهی نرفته بودیم که پسر خواهرشوهری رو با دوستش دیدم . با یه حالتی برگشت و گفت : زندایی چرا پیاده میری ، ماشین سوار شو ، خیلی خطریه بخدا ....و دوستش هم هی تائید میکرد که همینجوری دارن خانم ها رو میکشن . حالا در حالی که اضطرابم چند برابر شده ، میگم آخه این دو قدم راه رو که نمیشه تاکسی گرفت ، واسم میخندن . حالا یکی میگه تاکسی سوار نشین یکی میگه پیاده جایی نرین ، همه ی مسیرها هم که خط واحد نداره ، پس من چیکار کنم ؟؟؟؟؟   
از دیروز چنان اضطرابی به جانم افتاده که نگو و نپرس ، حتی تو نیم ساعتی که دیروز بعد از ظهر خوابیدم ، خواب دیدم که دو نفر رو کشتن ، تمام دست و پام میلرزید ، میخواستم واسه خواهری زنگ بزنم که از خونه در نیاد یه دفعه ، هر کاری میکردم نمیتونستم براش زنگ بزنم ، تو همین هاگیر واگیر بودم که سینا منو از خواب بیدار کرد که مامان میای سی دی توت فال ( فوتبال ) رو واسم نصب کنی ؟ 
از جام بلند شدم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که خواب بودم ولی تا چند لحظه که به خواهریم فکر میکردم یادم نمیومد که خونه شون کجاست بعد از چند دقیقه تازه یادم اومد که خونه ی خواهری که شماله ، تو خودت رو بپا ......
حالا نمیدونم چیکار کنم از طرفی دلم میخواد برم پیاده روی ، دوست ندارم برنامه ام به هم بخوره از طرفی پاهام داره میلرزه و قدرت اینکه از خونه برم بیرون و از کوچه مون بگذرم رو ندارم از طرفی الان نرم بیرون ، ظهر رو چیکار کنم ؟ دیگه اون موقع که باید برم دنبال سینا وای خدایا من چرا اینجوری شدم ؟ چیکار کنم ؟ چه جوری خودم رو آروم کنم ؟  
وای تلفن زنگ میزنه ...........
مامانم بود ، الان یکربعه که داره سفارش میده که نرم بیرون ، میگه شنیدم اول با دستمال زنها رو بیهوش میکنن و بعدش میگن ای وای حالش به هم خورده و بعد از اونطرف یه ماشین میاد و سوارش میکنن و میبرن . تو رو خدا نرو بیرون ، دیگه سینا رو هم نفرست مهد واسه کلاس زبان تینا هم مرخصی بگیر و همین که مدرسه تموم شد ، بیاین شمال . من دارم دیوونه میشم ، اگه تو رو بکشن من چه خاکی تو سرم بریزم و گریه .......
میگه دیشب تا صبح فکرم پیش تو بود ، حالا ظهر میخوای چه جوری بری دنبال سینا ؟ راستم میگه ، دیگه دارم از ترس سکته میکنم ، همش فکر میکنم قاتل تو کوچه مونه ، اصلا همه رو شکل قاتل میبینم ، هر کسی که نگام میکنه یا هر کسی که از پیشم رد میشه .......
پ.ن.پانزدهم اردیبهشت :همیشه که نمیشه تو خونه موند بالاخره که چی ؟ دارم رو خودم کار میکنم . الان میخوام برم بیرون .
- آنچه را که خدا به من عطا کرده است هیچ کس نمی تواند باز ستاند ، زیرا عطایای او جاودانه است .
- خدا با من است . چون هیچ چیز نمی تواند او را شکست دهد ، هیچ چیز نمیتواند مرا نیز شکست دهد .
- اکنون به نام خدا ، هر چه هراس در من نابود می شود . زیرا می دانم قدرتی نیست که بتواند آزار رساند . چون فقط یک قدرت هست ، و آن هم خداست .
- مشیت خدا خلل نمی پذیرد . پس حق الهی من همواره با من خواهد بود .
- خدا مونس جان من است . همان گونه که من به او توکل کامل دارم ، اونیز به من اعتماد دارد.
- من همه ی بارها را به دست خدای درونم می سپارم تا خود ، فارغ و رها باشم .
- صبورانه در انتظار خدا می مانم و به او توکل میکنم .
|