تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

سینای شرور و مامان معتادش

وای از دست این اینترنت که آدم رو اسیر خودش میکنه . همه بهم میگن آخه تو اینترنت چه خبره که اینقده منو معتاد کرده ؟ والله خودم هم موندم که این تو چه خبره که من وقتی پاش میشینم اصلا نمیفهمم چه جوری زمان میگذره .

یه مدتیه که از شماره ی هوشمند استفاده میکنم . اوایلش بد نبود ولی حالا ....... گندشون بزنن . سه چهار روز بود که اصلا کانکت نمیشد . وقتی هم به پشتیبانی زنگ زدم ، گفتن خط شلوغه دوباره سعی کنین . آخرش هم دست از پا درازتر هیچی به هیچی . حالا امروز هم که کانکت شدم ، اینقده سرعت پایینه که حتی عکسهای سایت خودمون هم باز نمیشه .....

 من که دیگه با خودم عهد بستم کارت اینترنت نخرم تا ببینم کی ای دی اس ال وصل میکنیم . البته تصمیم دارم تو اردیبهشت این کار رو بکنم . شاید هم اصلا این کار رو نکنم  تا ببینیم خدا چی میخواد  . شاید اصلا اینجوری من کمتر بیام پای نت و فرجی بشه و خونه تکونی رو شروع کنم . مرگم گرفته . اصلا حال و حوصله ی خونه تکونی رو ندارم . ولی اگه یکی بیاد بگه برو فلان خونه خالیه و میتونی اجاره اش کنی ، ایکی ثانیه بار و بندیلم رو میبندم و میرم . لااقل از خونه تکونی راحت تره . تازه کلی آشغال و خرت و پرت میریزی دور .

شکر خدا سینا حالش خوب شده و دوباره شرارت ازش فوران کرده . و هم اکنون در حال خرابکاری می باشد . واسه جشن شب یلدا که مهد کودکشون ازمون ۵۵۰۰ تومان گرفتن و یه ماشین ۳۵۰۰ تومنی بهشون هدیه دادن رو همین الان به رحمت خدا فرستاد . کل شیشه هاش رو در آورده ، میگه خوشم نمیاد که ماشین شیشه داشته باشه .

اینقده که این پسره عشق ماشین داره ، کشته منو . اونم چی ؟ ماشین های مدل بالا . کمری ، ماکسیما ، سوزوکی ، پرادو ( یا به قول خودش پرایدو ) حالا خیلی رضایت بده ۲۰۶ هم بدک نیست . هر کدوم از ماشین های فوق در هر کجای خیابون پارک باشن ، متعلق به سینا خان می باشد ، حواستون رو جمع کنین !

چند روزه که یه ماشین کمری که اکثرا تو کوچه بغلی مون پارک بود ، پیداش نیست . دیروز سینا با کلی احساس ناراحتی میگه : میدونین ماشین های منو دزدا بردن ؟؟؟

در همون حال که به یه ماشین ۲۰۶ رسیدیم ، میگه من هم رفتم اینو خریدم !!!  

تینا هم داره آخرای ترم ۹ زبان رو میگذرونه و از ۱۰ اسفند ، ترم ده شروع میشه راستش نمیدونم چرا از پیشرفتش راضی نیستم . چند روز پیش که رفتم واسه ترم جدید ثبت نامش کنم ، خواستم که استادشون عوض بشه . اونا هم گفتن که درخواستتون رو باید کتبی بنویسین . من هم یه خورده من و من کردم و سرانجام فرم رو پر کردم و درخواستم رو زیرش نوشتم . وقتی اومدم خونه تینا میگه چرا این کار رو کردی من استادمون رو دوست دارم . از طرفی خودمم پشیمون شدم که این کار رو کردم . آخه هر جلسه استادشون کلی سئوال میداد بهشون که بایستی جوابشون رو مینوشتن و میبردن . هرگز هم ما نمی فهمیدیم که جواب درستش چی میشد . حالا که رفتم اعتراض کردم تینا میگه الان دو جلسه است که جواب ها رو میگه بهمون .خوب اینو زودتر میگفتی . بعدش هم کلی لغت میگفت که بایستی از آکسفورد در میاوردن ، اون لغات هم اینقده ریز بود که بچه ام کلافه میشد تا ۲۰ سی تا لغت رو از توش دراره و معنی هاشون رو به انگلیسی بنویسه . میگم آخه نمیشه مثلا هر جلسه ۵ لغت بگه تا بچه ها اینقده خسته نشن ؟؟؟

نمیدونم شاید واقعا براشون لازمه و به پیشرفتشون کمک میکنه . شاید هم مشکل از بچه ی منه که نمیکشه . نمیدونم واقعا ..... اصلا نمیدونم چی درسته چی نیست . کدوم استاد خوبه و کدوم بده . خانم حامی که استادشون بود تو مدرکی که دادن تمام نمره رو گرفته ، ولی نمیدونم نمره ی واقعیش هست یا نه ، و تو مدرکی که خانم شهریاری استادشون بود از ۵ نمره ۵/۳ نمره گرفته و اینم نمیدونم که از بابت استادشه یا از کم کاری خودشه ، بر سر ده راهی قرار گرفتم و نمیدونم چی به چیه .......

وای خدای من نمیدونین در حال حاضر سینا داره چیکار میکنه ، تمام اتاق تینا رو به هم ریخته شلوارش رو تنش کرده و مانتوش رو رو دوشش انداخته ، خرده های شیشه ی ماشینی که شکسته تو اتاق پخش کرده و کمد تینا  رو به هم ریخته و داره رو تخت بپر بپر میکنه . واقعا که جای تینا خالیه . اگه بود یه دعوای حسابی این وسط راه می افتاد . برم بخوابونمش تا بیشتر از این شر بپا نکرده .

پ . ن : این پست رو داشتم ساعت ۲ بعد از ظهر ثبتش میکردم ولی این اینترنت لعنتی وصل نشد که نشد . و هم اکنون که ساعت ۵/۸ شب هست ......

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀

سینا در نمایشگاه دستاوردهای 30 ساله ی انقلاب

Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

 Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

هفته ی قبل که نمایشگاه برگزار شده بود و از طرفی تینا بعد از ظهری بود ، صبح با همدیگه رفتیم نمایشگاه . وقتی رفتیم اونجا تازه فهمیدم چقده جای سینا خالیه . از بس که ارتشی و ماشین آتش نشانی و موتورلانس و موتور پیک ویژه پست و اونی که تو عکس بالایی سینا سوار شده و اسمش رو نمیدونم و از این قبیل چیزا تو نمایشگاه بود که سینا عشق میکنه با این چیزا . غرفه ی آب و فاضلاب هم به بچه ها هی میگفت بیاین نقاشی بکشید و جایزه بگیرید . تینا هم رفت نقاشی کشید و یه دفتر نقاشی خوشگل و یک بسته مداد رنگی ۱۲ رنگ جایزه گرفت .

عصر همون روز هم سینا رو بردم تا هم نقاشی بکشه و هم از نمایشگاه دیدن کنه . نمیدونین وقتی موتور ها رو میدید چه حالی میکرد . همه شون رو تک تک سوار شد و هر ارتشی رو هم که میدید ، احترام میذاشت و میگفت : سلام قربان !

قربونش برم تازه یاد گرفته خورشید بکشه . یه خورشید کشید و یه چمن و یه خورده بارون و یه خورده خط خطی کرد صفحه اش رو ، بعدش گفت نقاشیم تموم شد . یادم رفت عکس بگیرم ازش . نقاشیش رو تحویل داد و فقط یه بسته مداد رنگی جایزه گرفت ( دفترشون تموم شده بود ) و دوباره رفتیم که موتورسواری کنه .

غرفه ی شرکت گاز هم سه تا کتاب قصه و یه نرم افزار بازی آقای ایمنی که خیلی جالب و بامزه بود ، بهش داد و در حالی که سینا کلی ذوق کرده بود ، بعد از اینکه تو مسابقه ی صدا و سیمای مرکز قزوین هم شرکت کردیم و از اونجا که خیلی خیلی خوش شانس تشریف داریم ، هیچی برنده نشدیم و برگشتیم خونه .

میدونین چی از همه جالب تر بود ؟ جالب اینکه یه خانم سمت  راستم و یه خانم سمت چپم و یه آقا و پسرش  پشت سرم و یه دختر خانم  که جلوی من بودند ، هر کدوم یه ربع سکه برنده شدند . به نظرتون من اون وسط چیکار میکردم ؟

سینا هم سرفه هاش شروع شده و کمی آبریزش بینی هم داره ، خدا کنه دوباره مریض نشه که من اصلا حوصله ندارم

پ.ن چهارشنبه: سینا بشدت مریض شده ، تب ، اسهال ، استفراغ ، بی حالی و بهونه گیری . سه روزه که غذا هم نخورده ، الان هم گریه میکنه بیا منو بذار رو پاهات بخوابون . دیگه تا خوب نشه نمی تونم پای کامپیوتر بشینم . فعلا برم، ببینم تا کی این پسر ما خوب میشه

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀

سینا و دوست جدیدش تدی

تازگیها سینا برای بیان چیزهایی که میخواد بگه و شاید روش نمیشه یا چیزهایی که میخواد بدست بیاره و فکر میکنه سخته  از دوستش کمک میگیره . حالا دوستش کیه ؟

تعطیلات عاشورا که به شمال رفته بودیم ، زندائی جونش یه خرس خوشگل بهش هدیه داده که شده انیس و مونسش . اسمش رو تدی گذاشتیم . بار اول اومد بهم گفت : مامان تدی میگه برو به مامانت بگو واست چیپس بخره . بعدش گفت تدی گفته من فقط مامانت رو دوشت دارم و بابات رو دوشت ندارم 

هر وقت هم که بر وفق مرادش نبود ، میگفت تدی گفته مامانت خیلی بده ، دوشش نداشته باش

خلاصه طفلک تدی شده بود زبون این بچه تا اینکه به تمام اهل خونواده سرایت کرد . نه اینکه خیلی نرم و قابل انعطاف هستش ، ما هم گردنش رو میگیریم و از طرفش حرف میزنیم و سرش رو بالا و پایین به نشانه ی تائید یا نفی و چپ و راست به نشانه ی خواهش و تمنا تکون میدیم و حرفمون رو میزنیم.

این کار مخصوصا صبحها که میخوایم بیدارش کنیم خیلی جواب میده ، مثلا از طرف تدی میگیم : سینا بیدار شو بابات داره میره ، اگه تو نمی ری من باهاش برم ، برمممممممممممم ؟و........سینا هم گاهی زود پامیشه و گاهی هم تدی رو میکشه زیر پتوش .

 سینا به همراه تدی سوار بر کامیون

 l95g8b7l70sus0fpx1f.jpg

 هر روز صبح ساعت شش و چهل دقیقه بیدار میشم . معمولا تا ساعت ۸ صبح کارام تموم شده و غذام آماده است و برنجمم دم کشیده و آماده ی بیرون رفتنم . ولی این هفته که صبحها تینا خونه است ، اصلا بهم نمیچسبه . هر وقت باهاش بیرون میرم ، زودی خسته میشه و میگه سوار ماشین بشیم . امروز هم همینطور ، تازه بیرون رفتن بهم مزه داده بود که سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه .

مدتیه حراجی ها شروع شده ، بعضی جاها زده ۵۰ تا ۶۰ درصد تخفیف !!!!! میگم اینا چند درصد کشیده بودن روش که حالا اینقده تخفیف خورده

امروز داخل یکی از این مغازه ها شدیم که ۳۰ تا ۴۰ درصد تخفیف زده بود . به نظرم فقط چرت و پرت داشت . یه تاپ و دامن واسه تینا خوشم اومد که به نظرم ۱۰ دوازده هزار تومن بیشتر ارزش نداشت . جنسش کریشه مشکی بود و ساتن رنگی . قیمتش رو که پرسیدم ، گفت فقط همین یه دونه مونده ، ۳۸ هزار تومنه که براتون  ۲۸ هزار تومن حساب میکنم . به نظر من نه تنها روش تخفیف نخورده بود بلکه چند برابر هم روش کشیده بود . ببین چه جوری مردم رو گول میزنن !!! 

دیروز سینا بدون مقدمه برگشته بهم میگه : میشه واسه من هم مثل تینا جشن تولد بگیری ؟ اولش بریم سرزمین عجالب خودمون ( سرزمین سحر آمیز ) بعدش بیایم خونه کیک بخوریم ، پیتژا بخوریم ؟ کادو باژ کنیم ؟ یه عالمه هم بادکنک بگیری واسه من ؟ ولی هیچ کدومش رو باد نکنی ؟

چند روز پیش وقتی سینا شعر می خوند ازش فیلم گرفتم که بذارم اینجا ولی هر کاری کردم آپلود نشد  اینقده تند تند می خوند . اگه تونستم حتما اضافه میکنم .

دیگه باید برم از مهد بیارمش ، داره دیر میشه

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀

تینا ، سینا ، ترس

Photo Frame Result

آخییییییییییییییییش امتحانام تموم شد !!! منظورم امتحانات تینا بود . خسته شدم از بس درس پرسیدم و سئوال درآوردم . حالا وقتشه برم بیرون و یه هوایی بخورم . تینا و سینا که مدرسه و مهد هستن . برنجمم گذاشتم دم بکشه و یکساعت دیگه هم راه میفتم میرم بیرون و ظهری با سینا برمیگردم .

اینجا هم سرزمین عجایبه یا به قول سینا سرزمین عجالب یا سرزمین اونا

  Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

چقدر این سکوت و آرامش رو دوست دارم . کاش تینا هم همیشه صبحها میرفت مدرسه و لااقل نصف روز انرژی میگرفتم . چون وقتی دوتاییشون خونه هستن یا حتی یکیشون تمام انرژیم تحلیل میره و افسرده میشم .

البته خیلی همدیگه رو دوست دارن ها ولی گاهی اوقات اصلا با هم نمیسازن . و باعث این جنگ و دعوا یا تینا میشه که حوصله نداشته باشه و سینا هم هی سربه سرش بذاره و یا سینا خان باعث و بانی میشه که به بوفه و وسایل تینا خانم دست بزنه . البته فکر میکنم در هر دو صورت سینا باعث و بانی میشه  بعدش دیگه حال و روز من دیدن داره ....

جیگر طلای من چه کیفی داره میکنه ، اینجا به قول سینا سرزمین سحر آمیز یا سرزمین خودمونه ، شب تولد ده سالگی تینا

Photo Frame Result

این عکسها رو تقریبا دو سه ماه پیش گرفتم . فقط ببرشون پارک دیگه کارت ندارن . ولی نمیدونم چرا اصلا حس و حال پارک رفتن رو ندارم . فکر میکنم خیلی زود پیر شدم . همسایه طبقه بالامون یه پسر ۲ سه ساله داره ، ماشالله هزار ماشالله ، اینقده واسه این بچه وقت میذاره که نگو . تو سرما و تو گرما بچه رو میبره پارک ، میبره خیابون ، باهاش بازی میکنه و.... بهش میگم خوش به حالت چه حال و حوصله ای داری . میگه : بچه ها چه گناهی کردن ، باید براشون وقت گذاشت دیگه . چرا من نمیتونم اینطوری باشم ؟؟؟؟؟؟

Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

حالا که دارم به عکساشون نگاه میکنم کلی دلم براشون تنگ شده ، ولی اذیت کردنها با به دنبال رفتن سینا شروع میشه . از تو همون مهد اولین چیزی که میپرسه اینه که مامان ناهار چی داریم ؟ وای به حال من اگه غذایی که پختم باب میلش نباشه ، چنان آبروریزی میکنه که بیا و ببین . بعدش هم خریداش شروع میشه ، مامان من اینو می خوام ، من اونو میخوام . اگه بخرم که خیلی مامان خوبی هستم ولی اگه نخرم ...... (مامان دیگه دوشِت ندارم ، خیلی بدی )

Free Upload Center | Mamazy.Net | آپلود عکس مجانی |

سینا هنوز خیلی از کلمات رو اشتباهی تلفظ میکنه ، اینقده من خوشم میاد و بوس بوسیش میکنم که نگو . مثلا به (گریه میگه دِریه ) به مامان مهوش میگه ( مامان وهوش ) به نشستم میگه ( شِشستم ) یا مثلا وقتی میخواد بگه مامان چرا گولم میزنی ، میگه (مامان چرا لوسم کردی ؟ ) دیروز زانوی شلوارش پاره شده ، اومده میگه ببین خشتکم پاره شد حالا چیکار کنیم ؟ به پیتزا هم میگه ( پیتژا ) اینقده هم به قول خودش پیتژا دوشت داره که نگو .

در ضمن دیگه یاد گرفته که به تنهایی بره دستشویی ولی باز هم بهم میگه سرپام نگه دار ، من میترسم تنها برم دستشویی . نمیدونم باهاش چیکار کنم . تازگیها خیلی از ترس حرف میزنه . حتی دیشب تو خواب دیدم خیلی تند تند نفس میکشه فکر میکنم داشت خواب میدید ، بعدش هی منو صدا کرد و سفت بغلم کرد و مدام میگفت همه مون بیدار شیم من میترسم ، نمیخوام بخوابم . دیگه با این یه قلم چیکار کنم ؟ چرا باید بترسه ؟ از چی میترسه ؟ اینا مشغولیاتیه جدید ذهنمه که به تازگی اضافه شده .

پ.ن یکشنبه ۶ بهمن : دیروز عصری سینا بهم میگه من دیشب یه خواب بد دیدم . گفتم چی پسرم ؟ میگه : خواب دیدم آجی داشت رو آب راه میرفت ، من هم هی جیغ میزدم تیناااااااااااااا تینااااااااااااااااااا بعدش یهو دلم بالا اومد و از خواب پریدم

این اولین باری بود که سینا خوابش رو برام تعریف کرد . امروز هم از خواب که بیدار شد ، پرید تو بغلم و اولش یه خورده مثل گربه ها خودش رو مالید بهم و بعدش گفت : به این تینا یه چیزی بگو دیگه !!!

گفتم چی شده مامانی ؟ میگه : باز هم دیشب تو خوابم جیغ زد !!!!

اینقده این بچه حساسه که نگو . اگه باهاش خوب و مهربون باشم که هیچ ، ولی اگه سرش داد بکشم فوری میگه : باشه دیگه ، دیگه منو دوشت نداری ؟؟؟ این حساسیتش تو خواب هم باهاشه ؟؟؟ 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: شنبه پنجم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀