تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

غر غر
امروز دلم می خواد یه خورده غر بزنم ، شاید هم خیلی ....

از دست خودم حسابی خسته و کلافه ام .... بی حوصله و بی برنامه و بی نظم شدم . این هفته که تینا صبح ها میره مدرسه ، همش پای کامپیوتر نشستم تا ظهر .... ظهر گفتم تازه یادم اومد واسه ناهار امروز هیچ فکری هم نکردم  ظهر تینا از در که میاد تو .... ماماااااان من گشنه ام ....

تازه اگه غذا باب میلش باشه که هیچ ... اگه نباشه خدا بداد برسه ... هی باید رو اعصابم راه بره ..... اینقدر خوشم میاد هر چی رو سفره باشه ، بچه بخوره و خدا رو شکر کنه و بره پی کارش .....

حالا سینا اگه غذایی رو دوست نداشته باشه ، میگه من گشنه ام نیست ، پلوی خالی می خوام  ولی تینا ... مامان آخه ماهی رو نمیشه با پلو خورد .... مامان آخه مرغ پخته واسه چی ..... مامان بازم خورشت سبزی ...... مامان بازم خورشت کرفس ...... مامان بازم .....

قیافه اش که در هم میشه و نچ نچ رو زبونش میاد ، طاقتم تموم میشه و میگم همینی که هست .... میخوای بخور نمیخوای گشنه بمون

بگذریم .....

سینا  سه ربعی میشه که بیدار شده و تا حالا ازم صبحانه نخواسته .....

خونه حسابی ریخت و پاشه و یه عالمه لباس تلنبار شده دارم که چند روزه می خوام بندازم تو لباسشویی و همش یادم میره .....

همه جا رو خاک گرفته ولی نه حسش رو دارم نه توانش رو ..... دلم یه خونه تکونی اساسی می خواد ... نه اصلا دلم یه خونه ی جدید می خواد .... دلم یه عالمه کمد دیواری و کابینت میخواد .... از بس کمبود کمد دیواری و کابینت دارم .....

چند روزیه که افکارم حسابی به هم ریخته است .... هی میام خودمو با پخت انواع و اقسام غذاهای جدید و شیرینی ها سرگرم میکنم ..... ولی بعدش میشینم ازشون میخورم و اعصابم بیشتر به هم میریزه ....آخه چرا نمیشه یه لقمه از گلومون پایین بره و بعدش عذاب وجدان نیاد سراغمون .....

این پیراشکی کرم دار رو دیروز از مطبخ رویا خانم هنرمند یاد گرفتم و پختم ،طعم و مزه اش بی نظیر و عالیه ، دو تا دیشب خوردم ، دو تا هم امروز به جای صبحانه خوردم ، وجدانم به شدت درد میکنه ، نمیدونم چیکار کنم

سینا اومد .......اگه بذاره تمرکز کنم ....

مامان سی دی بذار ..... الان میام ...

 مامان آب بده ..... باشه پسرم ......

مامان شیر کاکائو درست کن واسم .....چشم ....

فکر میکنم ۱۰ روز پیش بود که یه غلطی کردم و یه سیدی فوتبالیست ها رو واسش خریدم ، اون یکی که داشت مال خیلی وقت پیشا بود ، همش میگفت یه سی دی بخر که سوباسا توش به موفقیت دست پیدا کنه  وقتی به فروشنده گفتم ، کلی واسم خندید

حالا از اون روز تا حال ۶ هزار و ششصد و شصت و شش بار این سی دی رو نگاه کرده  همسری میگه اگه یه بار دیگه من بیام خونه و سی دی تو دستگاه باشه ، همه اش رو جمع میکنم  الان سینا هم اومده میگه : زود بیا واسم بذار تا بابا نیومده  البته خودش میتونه سیدی بذاره ، فقط فیش های تلوزیون رو نمیتونه درست عوض کنه ....

با سلامتی الان هم اومده میگه منو ببر مدرسه ی امید ثبت نام کن  تلوزیون هم باید شکسته باشه تا من برم پیش سوباسا

تازه صبحونه هم ندادی .....

چند وقتیه که از چشاش اشک میاد ، هفته ی قبل از چشم پزشکی خواستم نوبت بگیرم که گفتن باید حضوری وقت بگیرین . موندم تا تینا از مدرسه اومد و سه تایی رفتیم دکتر . ساعت ۶ بود ، منشی گفت ساعت ۹ تا ۵/۹ نوبتتون میشه  ما هم گفتیم یه دوری میزنیم و بر میگردیم . ساعت ۸ تو مطب بودیم . جای سوزن انداختن نبود ، این همه مریض و ۸ تا صندلی  یه عالمه سرپا موندیم تا یه صندلی خالی شد و تینا نشست و سینا هم رو پاش ، دیگه از نق و نوق این دو تا چیزی نگم بهتره ... تینا هی میگفت مامان من خسته ام .... درس دارم ( انگاری من گفتم تو رو خدا با ما بیا ) .... سینا هم هی میگفت من حوصله ام سر رفته ، پس کی میریم خونه و ..... فکر نکنین همین یکی دو جمله بود .... یه عالمه کلمات و جملات و رفتار اعصاب خورد کنی هم به همراهشون بود ....

ساعت ده شب شد ... همسری زنگ زده پس کجایید ؟ .... گفتم نگران نباش دیگه نوبتمون داره میشه .... هنوز ۶ نفر مونده تا به ما برسه ......

دو سه نفر مونده .... خانم منشی صدا میکنه ..... کسی جواب نمیده .... خوشحال میشم ، ۳ نفر جلوتر هم خودش کلی خوشحالی به همراه داره ....

ساعت ۲۵/۱۰ شب شده ، منشی صدا میکنه : سینا ...... هر چی به تینا میگم تو اینجا بشین ، من و سینا بریم داخل .... اشک چشاش رو میگیره ... مامان تو رو خدا بذار من هم باهاتون بیام تو .... چی بگم ؟ مامان جان تو وارد ۱۲ سالگی شدی ..... این رفتار بچه گانه چیه تو داری ؟؟؟؟

سه نفری وارد اتاق دکتر میشیم .... سلا ...... هنوز میم آخر مونده بود که سینا شروع میکنه به جیغ و داد .... موندم حیرون که چه اتفاقی افتاده  سینا همچین جیغ میزد که از تعجب کم مونده بود شاخام بزنه بیرون .... تا به حال سابقه نداشت .... انگار جن دیده این بچه ..... این که با پای خودش اومد تو ، چرا اینجوری شد ؟؟؟؟

هر کاری کردم و هر حرفی زدم و هر دلداری دادم و هر وعده وعیدی که دادم بی نتیجه بود که بود .... مرغ یه پا داشت ...... مامان تو رو خدا از اینجا بریم بیرون .......

دکتر گفت با این وضع نمیتونه کاری کنه و محترمانه عذرمون رو خواست ....

بیرون اومدیم .... ساعت ۳۵ /۱۰ بود ... از عصبانیت داشتم منفجر میشدم .... دستش رو کشیدم و راه افتادیم به سمت خونه .... هی گفت مامان خسته شدم ..... از بس عصبانی بودم ، گفتم حالا که اینطور شد تا خونه باید پیاده بیاین .... از ترسش حرف نمیزد ولی همچنان گریه میکرد .....

ساعت نزدیک ۱۱ رسیدیم خونه .... وقتی همسری موضوع رو پرسید ..... زدم زیر گریه ..... با هر سه تائیشون قهر کردم و رفتم خوابیدم ..... ( چه ربطی داشت رو نمیدونم ولی اینطوری واسم بهتر بود )

تازه همسری از دستم کلی عصبانی شد که چرا اینقدر ظرفیتم کمه  بی انصاف .....

وقتی سینا حال و روزم رو دید ، همش میگفت ، مامانی ببخشید ، اشتباه کردم ، حواسم نبود آخه  من هم در حالی که داشتم واسش ضعف میکردم ، همچنان بهش اعتنا نمیکردم ( حالا دلم داشت میترکید که بغلش کنم ) برگشته بهم میگه من که میدونم فردا صبح از خواب بیدار بشم ، دوباره بوسم میکنی ، بغلم میکنی  آخه عشق منه این پسره ، چه جوری بگم واسش میمیرم

فردا شد ، رو کامپیوتر بازی فوتبال نصب کرده بودم .... همین که اومد بازی کنه ، آیکون رو صفحه رو دیلیت کردم .... دیگه حرفی نزد .... بهش گفتم تا دکتر چشاش رو نبینه از بازی فوتبال خبری نیست .....

دلم میخواد ببرمش پیش یه دکتر دیگه .....ولی نمیدونم کجا ؟؟؟؟

میخواستم یه عالمه دیگه هم غر بزنم ، بلکه حسابی تخلیه شم .... ۲۵ دقیقه مونده به ظهر و من هنوز ناهار نپختم ..... دیگه باید پاشم .... سفره ی صبحانه هنوز پهنه ..... شاید اگه خواهری زنگ نمیزد و چشمم به سفره ی صبحانه نمی افتاد ، حالا حالا ها اینجا نشسته بودم .....

گاهی یه تلنگر خیلی خوبه .....

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

4 سالگی وبلاگ

 

دیروز وبلاگ تینا و سینا ۴ ساله شد

Happy Birthday Cake Smileys

البته می خواستم زودتر بیام ها ولی نه اینکه منزل نبودیم و تشریف برده بودیم تهران  نشد که زودتر آپدیت کنم

اینجوری نمیشه ، چه معنی داره که آدم لپ تاپ نداشته باشه  برم واسه مسئول بلاگفا یه میل بزنم و بگم واسه ۴ سالگی وبلاگمون هدیه چی بخره

دور از شوخی ..... شوخی چیه بابا خیلی هم جدی گفتم  

اصلا باورم نمیشه به همین زودی ۴ سال گذشت ... انگاری همین چند روز پیش بود ..... تولد تینا بود و مامانم اینا و خواهری از شمال اومده بودن ، سینا چند ماهه بود ، خواهری گفت که بطور اتفاقی وارد وبلاگی شده که نویسنده اش مامانیه که همسن منه و دخترش هم همسن سیناست و اسمش رژینا هست و تو سوئد زندگی میکنن . بعدش من هم زودی کانکت شدم و خواهری صفحه ی وبلاگش رو واسم باز کرد .  اینقده خوشم اومد که نگو .... از همون روز تصمیم گرفتم که یه وبلاگ درست کنم و خاطراتم رو توش بنویسم .

الان مدتیه که ایده جون دیگه نمینویسه ، خیلی دلم می خواد بدونم الان چیکار میکنن و رژینا چه جوری شده ، دیگه خانمی شده واسه خودش ، اول خرداد ۵ ساله میشه . ایده جون همش میگفت وقتی رژینا ۳ ساله شد ، به بچه ی دوم فکر میکنم ، شاید تا حالا رژینا یه خواهر یا برادر هم داشته باشه .... به هر حال الهی هر جا که هستن شاد و سلامت باشن .....

 از بس تو هفته ی قبل مشغولیاتی داشتم ، وقت نشد زیاد وبگردی کنم . جمعه هم که رفتیم تهران ، اون دوست جونی که با هم رفته بودیم مشهد ، واسه پسرش جشن تولد گرفته بود . می خواستیم آخر شب برگردیم که دیدیم برادرشوهری و خانمش دارن دلگیر میشن ، دیگه مجبور شدیم بریم خونه شون .

سینا با ناراحتی قبل از خداحافظی از منزل عمو

اون شب تا دیر وقت بیدار بودیم ، تینا و زن عموش هم نصفه شبی هی پچ پچ میکردن ، زنعموش لیسانس زبان داره ، هی با همدیگه انگلیسی حرف میزدن ، هی تینا اشتباه میکرد ، هی زنعموش اشکالش رو میگرفت . گفتم بسه حالا نصفه شبی نمی خواد زبان تمرین کنین  صبح هم اولین نفر زنعمو خانم بیخوابی زده بود به سرش و همه رو بیدار کرد ( آخه کل فامیل شوهر اونجا تلپ شده بودیم  ) دم ظهر هم یه سر رفتیم جمهوری و یه چرخی زدیم و بعدش برگشتیم ناهار خوردیم و  عصری هم به طرف خونه حرکت کردیم و تا برسیم ساعت از  ۸  هم گذشته بود . همچین که از ماشین پیاده شدیم و سرما خورد به پیشونیم  احساس کردم سرم درد گرفته ، دیگه تا بیایم تو خونه و لباسامونو عوض کنیم ، سردردم چنان شدتی گرفت که آروم و قرار نداشتم . وقتی برای جاریم تلفن کردم که ازشون تشکر کنم ، نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم ، بعدش بلافاصله برق اتاق رو خاموش کردم که بخوابم . مگه میتونستم  هم سردم بود و هم سرم داشت منفجر میشد و هم حالت تهوع داشتم شدید ددددددددد تازه آستامینیفون هم نداشتیم ..... هر کاری کردم بلکه نیم ساعت خوابم ببره که خوب بشم نشد که نشد ، تینا رفت از همسایه بالایی قرص گرفت و واسم آورد  سینا هم هی حوله داغ میکرد و میاورد رو سرم میذاشت و هی دم به دم میگفت : مامانی خیلی دوستت دارم ..... ولی نمیدونم چرا اینجوری شده بودم  و هیچ چی روم تاثیر نداشت . چند بار گلاب به روتون  بالا ....... تا کم کم خوابم برد .

بیدار که شدم حس کردم بهترم ، هی منتظر موندم موبایلم زنگ بزنه و برم تینا رو بیدارش کنم که دیدم نه خبری نیست . یه چشمی به موبایلم نگاه کردم که دیدم تازه ساعت ۴ صبحه و من نزدیک نیم ساعت شاید هم سه ربع همینجوری منتظرم که موبایل زنگ بزنه

دیگه هر کاری کردم خوابم نبرد ، ساعت ۵/۶ پا شدم و صبحونه رو حاضر کردم و تینا رو بیدار کردم . حس کردم دوباره داره سرم درد میگیره ، دوباره گرفتم خوابیدم ، البته ساعت از ۸ هم گذشته بود ، یهو بیدار شدم ، دیدم ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه است ....

هنوز هم حالت عادی ندارم .... نمیدونم واقعا مریض شدم یا از بد خوابی دیشبه  همسری باهام تماس گرفته که حالم رو بپرسه ، میگه برو دکتر شاید آنفولانزای خوکی باشه   ممنون همسری جون از این همه انرژی مثبت

اینم بگم و برم  چند روز پیش سوده جون مامان ایلیا بهم خبر داد که عکس سینا تو مجله ی شهرزاد چاپ شده ، ما هم زودی رفتیم مجله رو خریدیم  تازه توش یه چند تا وبلاگ هم معرفی شده بود که خیلی از نوشته هاشون خوشم اومد ، تو اولین فرصت باید برم و بهشون سر بزنم  عکس ایلیا و نازنین فاطمه و نازنین زینب هم تو مجله هست  بچه هامون چه معروف شدن ها

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀